۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

عیسی

ز ستاره ای کم نشان
نشان مسیحا دمی، مسیحا نامی ...
و خود این معجزت
به هزار شب میسر نشود
و یک شب بی فلان به سر نشود

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

7


به سهيل

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئی دلبر و خطا اين جاست








در اتاق نیمه باز بود. با دستش در جستجوی کلید برق، دیوار را لمس کرد. چراغ را روشن کرد. دختر روی تخت خاموش خوابیده بود. تن نیمه ب.ر.ه.نه اش را دید که کاملن زیر پتو پنهان شده بود. چشمانش داشتند به نور واکنش نشان می دادند. به سمت کلید برق رفت و دوبار کلید را لمس کرد. شدت نور را می توانست از یک تا هفت تنظیم کند. فکر کرد سه و نیم نور مناسبی خواهد بود. هر چه تلاش کرد نشد. درجه ها نیم نداشتند. سه یا چهار. یک کدام. کلافه شده بود. نمی توانست انتخاب کند. سرانجام تصمیم گرفت هر هفت دقیقه یک بار درجه را سه یا چهار بکند. دنبال ساعتش گشت اما پیدایش نکرد. سر جایش نبود. هیچ چیز سر جای خودش نبود. میز شلوغ و به هم ریخته بود و ساعت هم احتمالن جایی میان آن همه به هم ریختگی گم شده بود. جا به جا کردن وسایل روی میز سر و صدایی ایجاد کرد که موجب شد دختر کمی در جای خود تکان بخورد و آه خفه ای بکشد. جستجویش را محتاط تر و آرام تر کرد. در حالی که در ذهنش به عدد هفتاد رسیده بود ساعت را پیدا کرد. پنجاه ثانیه ی دیگر صبر کرد تا دو دقیقه کامل شود؛ سپس کورنومتر ساعت را روشن کرد. حالا پنج دقیقه به اولین تعویض مانده بود. با خودش فکر کد نمی تواند این مدت را به تماشای بنشیند.
دختر غلتی زد و دمر شد. به ساعت نگاه کرد. آن را روی دستش بست و در حالی که صدای تیک تاک مثل تام تام طبل در گوشش پژواک می شد بی هدف شروع به بررسی اتاق کرد. همه چیز آشفته و شلخته روی میز و زمین پخش بود. بی حوصله بود و منتظر. ناگهان چیز عجیبی دید و یکـّه خورد. ترکیب خرت و پرت های روی زمین چنــــان عدد 7 واضح و مشخصی می ســــــــاخت که غیر ممکن بود بتوانی از آن چشم پوشی کنی. حالا کنجکاوتر شده بود و با حساسیت وسواس واری همه چیز را وارسی می کرد و عدد هفتی می جست. به سمت دختر رفت و پتو را کمی پایین کشید. باورش نمی شد. انگشتان دختر هم عدد 7 را نشان می دادند و تازه سر افتاد شد که ساعت نزدیک هفت است و امروز 7/7. پس از این شُک های پی در پی، داشت کم کم آرام می شد. عرق سردی که روی پیشانیش نشسته بود را با پشت دست چپش پاک کرد و آه خفه ای کشید.
هوای اتاق دم کرده بود. فنجان خالی چای، وارونه روی یکی از پایه های تخت قرار گرفته بود و گوشه ی کاسه ی پر از ژله ی توت فرنگی از زیر تخت معلوم بود. فکر کرد پنجره ی عرق کرده را باز کند تا هوا کمی عوض شود. به ساعتش نگاه کرد . کمتر از سی ثانیه به زمان تعویض کلید مانده بود. احساس کرد این زمان برای باز و بست کردن پنجره کافی نیست. به سمت کلید رفت و راس هفت دقیقه آن را چرخاند روی چهار. نسیم خنکی آرام صورتش را نوازش کرد. کلافه شده بود. تا کی می بایست این کار را بکند. کلید را لمس کرد و زیر لب گفت:«هفت لعنتی!»
هر ثانیه که می گذشت دندان ها و قلبش فشرده تر می شدند و صدایش خشمگین تر و بلند تر.
-         هفت! هفت! هفت لعنتی!
دختر آرام غلتی زد و چشمهایش را کمی باز کرد. دهان نیمه بازش را با زبان کمی مرطوب کرد و گفت:« دخترم! چرا نمیای بخوابی پیش من؟ دیر وقته. مگه فردا صبح زود قرار نیست با هم بریم دریا طلوع رو تماشا کنیم؟ اگه نخوابی حتا نمی تونی بعدش آبتنی کنی. حتی نمی تونی خودتو رو آب نگه داری. مگه من ... چه نمی داره این جا. باز دوباره تو تخت من کثیف کاری کردی؟ اونم دقیقن وسطش؟ مگه من بهت نگفته بودم از جاهای نمور می ترسم مامان؟ این جا هم نموره هم تاریــــــــک. من می ترسم مامان. خواهش می کنم بغلم کن. چرا ما از این اتاق نمی ریم؟ این اتاق نفرین شده ست. همه جاش پر از هفته. چند هفته ی دیگه باید بمونیم؟ من دیگه خسته شدم.»
اشک در چشم هایش جمع شده بود. سعی کرد از بغض گلویش کم کند اما نتوانست و شروع به گریستن کرد. بی اختیار به رختخواب کثیف نمور پناه برد. پتو را دور خودش پیچید و آرام گرفت. چشم هایش را بست. گرمای قرمز رنگی پشت پلک هایش حس کرد. خوابش برد.
نور شدیدی پشت پلک هایش حس کرد. چشم های بسته اش را فشرده تر کرد تا نور کمتر آزارش دهد. تاثیری نداشت. پس از لختی حس کرد نور ضعیف تر شده. بعد سر و صدا و خش خش گنگی شنید. فاصله ی زمانی بین این وقایع را نمی فهمید و این نکته سخت آزارش می داد. بعد از آن صدا دست چپش مورمور شد و تاریکی و خاموشی مطلق حاکم شد.

صدایش کرد.
-         فرح دخت! فرح دخت! بیدار شو عزیزم. وقت غذاست.
چشم هایش را کمی باز کرد و حس کرد گرسنه است. تکانی به خودش داد و نشست.
-         آم کن عزیزم. بگو آ آ آ.
-         آ آ آ آ.
-         آفرین دختر گلم. ببین ماشین می خواد بره تو پارکینگ. بگو آ.
-         آ آ آ آ آ آ آ. اَه. این یکی چقدر تلخ بود. باز تو غذام دوا ریختی؟
-         آره عزیزم. اگه می خوای خوب شی باید یه عالمه دوا بخوری.
-         آ.






سیاوش
خرداد 89








۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

آتش درون


شاد خواریم و مغنی
مهره در دل داریم و مهر بر لب
دریاییم با صیادان مغروق
نهنگیم ناجی صد یونس
سخن چو بگوییم پروانه ایم و شمع
سکوت چو نماییم دردی کشیم و بس


۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

من بی می ناب ...

از روز های گذشته خاطره ای ندارم. آن قدر مست بودم که نمی دانم چه گذشته. خواب بودم یا بیدار؟ نمی دانم. خوب است که بیاد نمی آورم. همه ی دردها از خاطرات است و قضاوت وجدان در مورد آن ها. خوبم. خوشم. مستم. کجایم؟ نمی دانم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم


ای کاش نمی خواندم. ای کاش کمتر می خواندم. نام تو را. هجای حنجره ات در تماس های خیالی از پشت پنجره. حالا من مانده ام تنها. با پیکری که رو به زوال می رود و تو که نمی خوانی هیچ. نه حدیث دستان مرا نه عاقبت نام خود را. از همان قدیم تر ها کتاب را سوزاندند. از همان زمان که قرار شد هر کسی فقط با یک نفر تا آخر عمرش بخوابد. چرا؟ فطرت بشری بود یا پست فطرتی آسمانی؟ هر چه بود آنقدر قوی بود که حتی این واژگان مجازی هم تو را مضطرب کند. آنقدر قوی بود که تو و امثال تو به خود حتا اجازه ی اندیشیدن در این باب ندادند. حرف از خدا که به میان بیاید همه عربده می کشند. این ها که ریز است.
کتاب ها را سوزاندند و بی سوادان و ملازادگان به فرنگ رفتند و کتاب نوشتند. برای ما. و کتاب ها هزار بار چاپ شدند و باز تو نخواندی.
تو محکومی به آنچه هستی، هموطن، از آن رو که خود مشعل دار کتاب سوزی بودی. جلاد بنی قریضه بودی و ...
ای کاش می خواندی. ای کاش دمی می اندیشیدی به خواندن. به همه آن چیز ها که قبیح می دانی. به همه آن کار ها که نیکی یا بدیشان اظهر من الشمس است.
ای کاش...

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

بوی دهان سگ

امروز صبح از خواب که پا شد ديد بازم شب تو رختخوابش شاشيده....

گريه اش گرفت. بيش تر از اين چه کار می توانست بکند؟

حوصله ی کتک های باباش را نداشت

...

از اتاق رفت بيرون

يک روزنامه روی زمين مچاله شده بود. تيتر يکی از صفحات اين بود:

شب ادرای نوجوانان ناشی از عوامل روحی است و با مراجعه به دکتر ...

...

فکر کرد چند بار تا حالا گفته بود که ببرندش دکتر. اما...

توی حال بابا داشت بساط ترياکش را تر و تميز می کرد، مامان پای تلفن بود و خواهرش سر درس.

هيچکس به او نگاه هم نکرد. چون بوی شاش مي داد.

رفت توی حياط ... چهار ليتری نفت را برداشت و برگشت سمت اتاقش. باز هم کسی نگاهش نکرد. روی رختخوابش ايستاد. چهارليتری را روی سرش خالی کرد. کبريتی زد و آتش گرفت.

پدر تا بوی آتش را فهميد دويد طرف اتاق . قوطی کبريت را برداشت و غرغر کنان برگشت سر بساطش. مادر تلفن را قطع کرد و دويد سمت اتاق. ضبط صوت قديميش را روشن کرد. اما صدایی از آن در نمی آمد.

اين وسط تنها خواهرش بود که داشت جيغ می کشيد و گريه می کرد. و دور آتش می گشت و مو می کند. هر چقدر تلاش کرد نتوانست آتش را خاموش کند. در حالی که زار می زد ، رو به جنازه ی سوخته ی برادرش گفت:

چرا .... چرا... چرا با من اين کار را کردی... تو که می دانستی من از تو حامله ام... چرا بچه را يتيم کردی؟... چرا...؟

از ضبط صوت قديمی صدای گريه کودکان آمد.

دی83

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

کابوس ها وشب


شب از گذاری سرد با تو می خواند

سرود ها بر جوی ها طعم سکون می دهند

و خستگی، تنهايی و مرگ

تنها لذایذ پايدار جهانند.

سیاوش
آذر 83

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

و من هنوز گریه می کنم

بودا هنوز ناله می کند

مسیح بر صلیب، خانه می کند

و موسی ام درون نیل غرقه می شود


و من هنوز گریه می کنم


دست همیشه خسته ام بوی بهار می دهد

پای همیشه بسته ام بوی عبور میدهد

و این تن شکسته ام بوی حضور می دهد


و من هنوز گریه می کنم


بهار، خیال خواب های شب

ماه ،همیشه پشت ابر های تب

و من پر از تگرگ و برف

مرا ببار در بهار خویش

مرا کنار آتش همیشه سرد دوستی

تو یک نخ از سیگار باش

من از تو کام مرگ خواستم

بیمار باش

بیدار باش که شب پر از ندای شمع می شود

خبر نداشت آن که رفت

که سفره مان به نیمه شب پر از خیال نان و آب و طعم می شود


مرا سزای روز نیست

و از نبودنش کسی به جز خودم

خیال پاک مهر را

کنار کاغذ هویتش

نه،هیچگاه مُهر نیست.


و من هنوز گریه می کنم

مرا نگاه دار

نه همچو آن نگاه کورکورانه ای

که صبح و ظهر و شب

به جام چشم های عابران کور

چو ساقیان هر دمی به باده ای

و مطربان هر شبی به خانه ای

روانه ای.


مرا چنان نگاه دار

که از فراز سخره های سخت زندگی

اگر شبی به سوی دیگرش

- به سوی دیگر و همیشه روشن بلند کوه های قله شان پر از جنایت فریب-

گریز عاشقانه ای زدم

و از آن گریز عاشقانه ام

ز وسعت پر از تهی

ز پرتگاه و زخم و خون و مرگ و درد گیجگاه

به تار و پود بودنم به زخمه ای

ترانه ای زدم

به سنگ ها دهن کجی کنم

که عشق توست پشت من.


مرا چنین بزرگ بر بگیر.

مرا ترانه باش ای امید نا امید.


اگر ترانه ای مرا

ترانه باش تا ابد

و گر نه با خیال یک غزل

غزال می شوم

به کوه و دشت و رود

ز خاطرت گریز می زنم

به جنب گرگ می روم

چه فرق می کنم

نشانه ی گلوله ی شکار یک شب بهار می شوم


اگر ترانه ای مرا

ترانه باش تا ابد

و اگر نه این چنین خیال یک شبت

به سوخته ی جرقه ای

خرید می شود.


اگر ترانه ای مرا

ترانه باش من هنوز گریه می کنم.


مرا سرود باش

نه زآن سرود ها که هر دمی به نی شکسته ای فروختند

و یا به تار های مطربی لبان خویش دوختند

که این سرود ،سرود من،سرود تو،سرود ما نبوده است.


مرا بهار باش که طاقتم نمانده است

و از این شکسته ساغر و صراحی زمان من

چند جرعه بیش تر نمانده است.


بیا کنار من ،بیا کنار هم

زمان امان نمی دهد

ببین هنوز گریه می کنم


بیا که ساحلم برای تو

اگر چه خویش غرقه می شوم


اگر چه خانه ام همیشه موج می شود

و ذره های پاک من

خوراک ماهیان کوچک حقیقت و گناه می شود

مرا چه باک

که من همیشه زنده ام درون اشک های تو

در این نوشته های پاره پاره ام

در آن درخت نارون

و در ترنم عزای ابر ها

و در میان حفره های پر فریب ماه

و در صدای خنده های مهر

مرا چه باک پس از این...


نگاه کن! هنوز گریه می کنم.

مگر گناه من به جز شکفتن شکوفه بود

ببین که تا ابد

اسیر دست زرد میشوم.

گناه کرده ام

خوشا گناه من که رنگ توست

رنگ برف

اگر چه از بهار ترد میشوم

بهار دیگران مرا بهار نیست

بهار من تویی

همیشه قنچه ام!! بهار میرسد


آه...من هنوز گریه می کنم

چرا نیامدی

مگر چه می شود

مگر بهار دیگران چقدر گل و شکوفه و نگار می دهد

بیا که برف من به بوی رهگذار تو پر از جوانه می شود

بهار من!!! به نزد من نظر بکن

که تا نبودنم دمی دگر نمانده است

ز بی کسی و خود خوری

هوای خانه ام بوی حصار می دهد

و نقش انزوای من

به هر چه آینه است سوار می شود.


مرا دگر دمی نمانده است

بیا مرا دمی بباش

بیا که سخت گریه می کنم

کنار باغچه نشسته ام

و بر شکوفه های یخ زده ، جوانه های منجمد و مردم درون شهر

زار میزنم

من از شکستن دلی ، اگر چه مال سنگدل

تمام هست و نیست را به حلقه های دار می زنم .


وای...وای... وای... هنوز گریه می کنم

چرا نیامدی

ندانمت که هرگزش چنین کسی به سان تو

بر این حباب گرد خاک

زیست می کند.


هنوز گریه میکنم برای تو

امید و عشق ناپدید

نیامده ستاره ام

همیشگی ترین آتی ام

مرا بیاب

مرا توان یافتن دگر به ذره ای نمانده است.


مرا بیاب ،ببین، نگاه کن، وای......

من هنوز گریه می کنم.


سیاوش - آبان 83

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

مرثیه بهاری

بهار بود و بوی بنفشه
و عطر نیامده شب بو هایی که گفتند:"شب، بو می دهیم."

در جمع ما هر کس سرودی خواند
جز آن پرنده ی کوچک که خواست بخواند
مرثیه ای برای آزادی و عشق خویش
و درد بال های شکسته اش نگذاشت
و در آرزوی پرواز بلندش
پست بر خاک شد.

سیاوش
بهار83

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

دیشب به سیل اشک ره خواب می​زدم

همه ی روز را خوابیدم. هزار و یک کار داشتم. مهم نبود. مهم این بود که می خوابیدم. دیروز روز خیلی خوشی بود و خوشی زیاد به من نمی سازد. تنم از وسط بازی کردن حسابی درد گرفته بود اما این بهانه است. خودم می دانم دردم چیست. از وسط بودن ملولم. و اکنون دقیقا وسط همه چیزم. وسط زندگی. وسط تاهل. وسط افسردگی. وسط اعتبار و شهرت و وسط همه ی چیز های مهم.
سخت نباید بگیرم. سربازی در پیش است و زندگی زناشویی و پایی لنگ. بهانه های کوچک خوشبختی به چشمم مضحک می آیند و این یعنی مرگ. مرگ... مگر شک دارم که مرده ام؟ حتما دارم وگرنه این نوشتن برای چه بود؟
شیرین ترین خیال پردازی هایم هم مرگبارند. هر چند مگر تلخ تر از زندگی هم هست؟
وقتی که خوابم به هم می ریزد می فهمم که افسردگی دارد جولان می دهد. شاید دوری تو را عادت ندارم. شاید زوال کودکی و گذشته در خاطرم پر رنگ تر شده باشد. فراتر از همه ی این ها شاید جیب خالی عامل اصلی باشد.
در تفسیر تمامی خواب هایم می خواهم به دیگران اثبات کنم که من فقط به خاطر خود تو با تو ازدواج کردم. نه به خاطر پولت. فکری که در بیداری هیچ گاه به سراغم نمی آید و کمترین اهمیت را برایم داراست، ببین چگونه ناخودآگاه مرا هر شب رنده می کند.
در تفسیر تمامی خواب ها می خواهم به سوی تنهایی بروم. به سوی فراغ. رنجی را می خواهم که التیامش نباشد. عذابی مرگبار و ابدی می خواهم. خوشحالم که اگر پس مرگ، آخرتی باشد، من در انتهای دوزخش خواهم بود. به سیزیف قبطه می خورم و روزی هزار بار از جگر فریاد می کشم :"ای کاش جای پرومته بودم."
از اینکه این حال مرا به شرایط و دیگران ربط دهید متهوعم. من مسئول کسی هستم که هستم و لا غیر و از خود بودن سرشار از شعفم در عین ملال.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

دوری تو

در غیابت
بوی تن عر.یا. نت را
از لباس ها می پرسم
و با هر نفسی
نزدیک تر می شوم
به تو
و به هر آنچه میان ما جاریست.

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

نوروز

در آستانه بهاریست با راهی به سوی تو

و در پس

خیالی از عطر یال سمندی مست

بینابین

هیچ

جز سیاهی نیست

جز آهی ملول که به مسلخ می رود

با ساعتی که همیشه دقیق است.



دریغ

زمستان گذشت و ما

کنار رودخانه ی برفی

دست هامان را ها

نکردیم.



شاید اگر پرندگان خونین را اندک امیدی بودیم

اکنون کنار ما

نوروز را سرود می خواندند.



شاید اگر بیشتر به باغ می رسیدیم

بهار سبز تر می شد.



سیاوش



نوروز 89



پی نوشت: شادباش نوروز به همه و به عنوان عیدی یک فایل صوتی می گذارم که فکر نمی کنم جایی شنیده باشید یا بشنوید. این فایل رو خودم از یک جعبه موزیکال که نوستالژیک ترین چیز زندگی من است ضبط کردم.

دانلود





۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

موسیقی کردی

در سفر اخیر به کردستان به معنی فوق العاده ی دو آهنگ زیبای کردی پی بردم. حیف دانستم شما نیز احتمالا چون من سرشار نگردید.
و البته جا دارد اینجا از دوست کرد نازنینم "یاسین" به خاطر ترجمه آنها سپاسگزاری کنم.

باران - مامک خادم (دانلود)

واران وارانه عه زیزه که م وال ریزه زیره
باران نرم نرم می بارد عزیزم

وه ده ی وه هار دای اری هاوار یه خو پاییزه
وعده ی بهار دادی، دریغ ، اکنون پاییز است

خه رمن زولفانت آرامی گیانم
خرمن زلفانت آرام جانم است

چاو ابرومشکی اره هاوار ده ردت وه گیانم
چشم و ابرو مشکی، دردت به جانم

واران وارانه عزیزه که م واران ترم کرد
عزیزم، باران بارید و ترم کرد

سه وزه ی بالابرز اره هاوار له دین دره م کرد
سبزه بلند بالا، ای داد، از دین به درم کرد

واران وارانه مه زره که ی ره نگی
باران می بارد اگر چه بی رنگ است

یار خواحافز اره هاوار به دله که ی غم گین
با دلی غمگین، خدانگهدار ای دوست

-----------------------------------------------------------------------------------------

خان باجی - محسن نامجو (دانلود)

چاوه ت رشو و خماروه خان باجی
چشمت سیاه و خمار است خان باجی

لیوت هره هه اناروه خان باجی
لبت چون انار است خان باجی

خه ووت قولی ته
تو خوابیدی

من بی وفا یی دیم
من بی وفایی دیدم

بی وفای یه که ت وه چاوی خوم دیم
من به چشم خود بی وفایی دیدم

خوای بانی سه ر
خدای بالا سر

آگای له دل ها
به دل ها آگاه است

آگای له دل ها بجوز خا نی تو
آگاه است به دل ها، جز دل من و تو

قه سه مته ده م وه شای دا لا هو
به شاه دالاهو قسمت می دهم

یا میوانم گه یا میوانیم بیو
یا مهمانم شو یا بگذار مهمانت شوم

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

The Hours

فکر می کنم، به سال هایی که گذشتند. سال هایی که بیهوده گذشتند. سال هایی که بر نخواهند گشت و آن من گمشده در این زمان دور. رویایی بود یا کابوسی بی سر و ته. اسیر بودم و هستم. اسیر خانواده و دوستان. اسیر عقیده و خرافه. اسیر خویش بودم. با دست زنجیر اسارت می کشیدم و با پا گوی زندان به خود نزدیک می کردم. در انتظار بودم ... در انتظار چه؟ نمی دانم

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد



دانلود موسیقی متن
فیلم ساعت ها اثر فیلیپ گلاس


philip glass - the hours - 01 - the poet acts.mp3
philip glass - the hours - 02 - morning passages.mp3
philip glass - the hours - 03 - something she has to do.mp3
philip glass - the hours - 04 - for your own benefit.mp3
philip glass - the hours - 05 - vanessa and the changlings.mp3
philip glass - the hours - 06 - i'm going to make a cake.mp3
philip glass - the hours - 07 - an unwelcome friend.mp3
philip glass - the hours - 08 - dead things.mp3
philip glass - the hours - 09 - the kiss.mp3
philip glass - the hours - 10 - why does someone have to die_.mp3
philip glass - the hours - 11 - tearing herself away.mp3
philip glass - the hours - 12 - escape!.mp3
philip glass - the hours - 13 - choosing life.mp3
philip glass - the hours - 14 - the hours.mp3

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

اگر در یک مکان عمومی دنبال دستشویی می گردید و تابلویی پیدا نمی کنید، کافیست در امتداد نشانه هایی که به نمازخانه اشارتند، رهسپار شوید.

Pandora's Box

آخرینش امید بود
تحفه ی خدایان
و ما با کشتی های باژگون
به سمت هر آن کجا که نه ساحل.
حاصل
چیزی میان دو تردید
"زیبا اگر بود
عشق ما بود."

لذت آخ

جسارت و نوآوری محسن نامجو و نیز تعهدش به مسایل فرهنگی - اجتماعی - سیاسی از او یک هنرمند جاودانه می سازد.
در جایی می گوید:
"ما را به لذت آخ" و این مرا به شدت به یاد ژویسانس می اندازد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

تراژدی با رقص

لحظه هایی در زندگی ام پیش می آید که در اوج غم مجبورم بخندم، در نهایت غصه باید شادی کنم و در فراسوی تراژدی برقصم. تحمل این زمان ها که رو به افزایش گذاشته اند برایم بسیار سخت است.

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

آهنگ کوچه زدبازی

ملاقات با جبراییل

تشخیص مرز بین خواب و بیداری برایم سخت شده. به بعضی چیزها فکر می کنم و بعد تصور می کنم آن ها را خواب دیده ام با خواب می بینم و بعد فکر می کنم واقعیت بوده و حتی عجیب تر از آن بعضی کار هایی که واقعا در بیدای انجام داده ام را فکر می کنم در خواب بوده.
همین روز هاست که جبراییل را ببینم.

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

لحظه ای برای زندگی



اصفهان-مرداد هشتاد و هشت

درباره تنهایی، پرایوسی و غیرطبیعی بودن

این روز ها، این ساعات و این لحظه های تکراری تکرار دوباره هر چه می گذرند میل بیشتری به تنها بودن پیدا می کنم. از پرسیدن و پرسیده شدن بیزارتر می شوم. کم حرف تر می شوم و از این بابت لذت می برم. اما با اینکه سکوت اختیار کردن در هر جا و زمانی حق مسلم هر انسانی است، در جامعه ی من، حتی جامعه ی نزدیکانم این مهم قابل پذیرش نیست.

آن ها می گویند: این طبیعی نیست.

سوال من این است که کلن چه چیزی طبیعی هست و چه معیاری برای این طبیعی بودن وجود دارد و چه کسی صلاحیت دارد که از این معیار استفاده کند و حکمی صادر کند؟

آیا این که اکثر مردم دنیا شب می خوابند، من را که شب ها نمی توانم بخوابم غیر طبیعی میکند؟ آیا این که اکثر مردم در روز حدود چند هزار کلمه حرف می زنند من را که چند صد کلمه حرف می زنم غیر طبیعی می کند؟ آیا چون من میل به نسبت بیشتری به تنهایی دارم تا دیگران من را غیر طبیعی می کند؟

فکر می کنم. به همه ی این ها فکر می کنم و با تمام وجود حس می کنم که اگر جهنمی وجود داشته باشد، چیزی نیست جز دیگران. دوزخ جایی است که حریم شخصی افراد از بین برود.

طبیعی و غیر طبیعی، تعبیر هایی نسبی و کلی هستند که لزومن قابل اعتماد نیستند. شاید یک روان کاو بتواند بگوید فلان رفتار من طبق بهمان فرضیه فلانی غیر طبیعی است و امثالهم اما فرا تر از آن، کلی و بی ارزش و عوامانه خواهد بود.

پس هر کس ادعایی دارد باید آن را علمی اثبات کند چون احتمالن جایی که علم نباشد، مذهب و دین و حدس و گمان جولان خواهند داد.

من نمی دانم طبیعی هستم یا نه، اما می دانم که حق دارم هر لحظه تنها باشم و سکوت کنم و حریم شخصی ام را به اندازه ی تمام دنیا بگسترانم.

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

نوبت خویش

ندا که هیچ
بعد از مرگ عزیزترین نزدیکانمان هم ما به روند زندگی عادیمان بر می گردیم.
و ترجیح می دهیم به این واقعیت فکر نکنیم که ما هم روزی می میریم.

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه

دو دو تا، ده تا خواهد شد!

تقریبا نتایج انتخابات اعلام شده و پیروزی م.ا. قطعی به نظر می رسد. من با احترام به کروبی به موسوی رای دادم. شخصا شواهدی دیدم که دال بر تقلب دارد:

1. در حالی که در یک حوزه تعرفه تمام شده بود، نگهبان عده ی خاصی را برای رای دادن راه داد که موجب اعتراض سایرین شد و وی مجبور شد بقیه را نیز قبول کند.
2. اکثر شعبه های بالای شهر اصفهان قبل از ساعت 9 بسته بودند.

با این وضع به شدت احساس می کنم به شعورم توهین شده و این حداقل سهم من از به اصطلاح دموکراسی پای مال شده. من از موسوی می خواهم که از رای من دفاع کند. شخصا حاضر برای دفاع از این حق از درس و زندگی ام بزنم و در خیابان بنشینم.
به آن هایی که چون من سنشان به کودتای 28 مرداد 32 نمی رسد این خبر را می دهم که جو همان زمان را از این پس احساس خواهند کرد.

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

بنفشه های سوخته

گفتی انسان، پناه گاه من است.
من خاکستر مرگ را بر سر شیون می کشیدم
و گل های بنفشه
همه با هم
سرودی برای جنگ خواندند.


۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

روز نو

سخن تازه ای در کار نیست
زاده شدن و دوباره
نفس بکش این فرصت اندک را در این خفقان بی هم نفسی
دوباره زاده شو
هر چند، سخن تازه ای در کار نیست

---------------------------------------------------------------------------------------------------

سال جدید شروع می شه و من تصمیم گرفتن قسمت نظرات و آمار وبلاگ را ببندم. می خواهم برای خودم بنویسم. از همه ی کسانی که در این مدت نظر دادند و مرا به نوشتن تشویق کردند ممنونم. سال نو مبارک. نوروز تنها پناهگاه باقی مانده از گذشته است.

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

عبدی بهروانفر - رفتم سر کوچه

رفتم سر کوچه، یه پک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش :
سگ ات چی؟ زن ات چی؟ بچه ات چی؟!
میشه یه مرده بود تو بیمارستان
میشه یه مادر مرده، تو قبرستان
میشه یه مرده بود ، تو بیمارستان
میشه یه قرص خورده، توی قبرستان
میشه داد زد: آهای مردم! کلا به تخم ام!
رفتم سر کوچه، یه پک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش زن ات چی؟ سگ ات چی؟ بچه ات چی؟!
حالا ببینا، نمیذارن مثل سگ! کنار تو زندگی کنم
حالا ببینا، نمیذارن مثل خوک برای او بندگی کنم



جوانی گم شده

احساس می کنم کودکی ام مستقیم به میان سالی وصل شده. من واقعا هیچ گاه جوانی نکردم و شخصیت مهرطلبم هیچ گاه به من فرصت نداد برای خودم زندگی کنم.

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

The Reader

فیلم کتاب خوان نگاهی بی طرفانه و انسان گرایانه دارد به قاتل و قربانی. جنگ را از زاویه ای کاملا شخصی نگاه می کند و در عین حال نشان می دهد که یک ارزش مثل با سواد بودن چقدر می تواند برای یک شخص یا یک جامعه قابل پذیرش باشد. من در حال مستی این فیلم را دیدم و بسیار لذت بردم. بازی کیت وینسلت موی تنم را سیخ کرد


۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

من و دانش گُه

لازمه ی موفقیت: شناخت خود و جهان پیرامون:

1- تفاوت چگونه دیدن و چه چیز را دیدن = توجه به خطا های شناختی
2- پاسخ به یک سوال: من به کدام دنیا تعلق دارم؟

این ها را استاد روی تخته نوشته بود. بعد از 5 سال درس خواندن در دانشگاه، این ترم که ختم تحصیل من است باید درس اندیشه اسلامی بگذرانم.
جلسه ی اول است و جو مزخرفی بر کلاس حاکم است. حس می کنم میان 40 نفر بسیجی نشسته ام. استاد کلاس جوان سی و چند ساله ای به نظر می رسد با لباسی خیلی معمولی و ریش ستاری. رشته ی کلام را بدست گرفته و مدام تکرار مکررات می کند. در مورد دانش و بینش حرف می زند و اکنون صحبت هایش رسید به عشق. می گوید:"دوست عزیز! بالاخره باید یک روز عاشق بشوی وگر نه زندگی ات هیچ ارزشی ندارد و باید اضافه کنم که عشق خاکستری است."
سپس از ما می خواهد ارتباط 4 واژه را باهم پیدا کنیم: آگاهی، مطلق نگری، آسیب پذیری، موفقیت.
وی همچنین معتقد است سریال شب های برره مهران مدیری بهترین برنامه ی طنز تلویزیون بوده و به نظر او ببره فضای ذهنی ایرانیان است. مثل اسپند روی آتش می پرد تا به ما بفهماند که مطلق نگر نباشیم و اینکه "هنر نزد ایرانیان است و بس" محصول ذهن تک بعدی است. البته من جایی خوانده بودم که واژه ی بس در این عبارت معنی "بسیار" می دهد.
الآن یکی از دانشجو ها از او خواست تا اسم کتابی که از آن نقل قولی کرده بگوید. او مخالفت کرد و گفت:" لزومی ندارد همه اسم کتاب را بشنوند چون همه نمی خواهند". بعد از آن هایی که از جو کلاس ناراحت هستند خواست درس را حذف کنند.
اسمش را می گذارم آقای خاکستری چون مدام از این واژه استفاده می کند.
"تعریف دنیا: دنیای هر کس مجموعه ای است از باور ها، نگرش ها، اهداف، آرزو ها، علایق، سلایق و خلاصه عبارت است از دریچه ی نگرش هرکس به جهان هستی."
خدا رحمت کند مارکس را!!! که گفت:" هر آن چه سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود، هر آن چه مقدس و آسمانی است، پست و دنیوی می گردد."
حالا کلاس وارد مرحله ی جدیدی شده که هر خری از هر طویله ای عرعری می کند. من تلاش می کنم جلوی خنده ی فزاینده ای را بگیرم که به خاطر اضحار فضله ی هم کلاسی هایم است و در عین حال از خود بالا بینی خودم، حس بدی پیدا می کنم.
استاد می فرمایند:" تفاوت دنیای جدید با دنیای قدیم:
دنیای قدیم: روستا جهان بود، ندانستن هم مفید بود هم ممکن و هم دلپذیر
دنیای جدید: جهان روستاست، ندانستن نه ممکن، نه مفید، نه دلپذیر."

بر خلاف نظر او، معتقدم هر رفتاری را می توان با آموزش صحیح به صورت هنجار در آورد. مثلا حمام رفتن مکرر و استفاده از دئودورانت. گندش بزنند: بوی ترشیدگی عرق کلاس های عمومی حالم را به هم می زند.


۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

کیفیت زندگی

بیشتر نزدیکان به من اتهام ول خرجی می زنند. در پاسخ به آن ها باید بگویم از نظر خودم، من ول خرجی نمی کنم بلکه فقط به کیفیت زندگی ام اهمیت وافر می دهم.