سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

اگر در یک مکان عمومی دنبال دستشویی می گردید و تابلویی پیدا نمی کنید، کافیست در امتداد نشانه هایی که به نمازخانه اشارتند، رهسپار شوید.

Pandora's Box

آخرینش امید بود
تحفه ی خدایان
و ما با کشتی های باژگون
به سمت هر آن کجا که نه ساحل.
حاصل
چیزی میان دو تردید
"زیبا اگر بود
عشق ما بود."

لذت آخ

جسارت و نوآوری محسن نامجو و نیز تعهدش به مسایل فرهنگی - اجتماعی - سیاسی از او یک هنرمند جاودانه می سازد.
در جایی می گوید:
"ما را به لذت آخ" و این مرا به شدت به یاد ژویسانس می اندازد.

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

آدم بد همه ی داستان ها

باز هم آدم بد یک ماجرا شدم. کلا در این کار استعداد ویژه ای دارم.

سه‌شنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۹

تراژدی با رقص

لحظه هایی در زندگی ام پیش می آید که در اوج غم مجبورم بخندم، در نهایت غصه باید شادی کنم و در فراسوی تراژدی برقصم. تحمل این زمان ها که رو به افزایش گذاشته اند برایم بسیار سخت است.

جمعه ۱۴ اوت ۲۰۰۹

آهنگ کوچه زدبازی

ملاقات با جبراییل

تشخیص مرز بین خواب و بیداری برایم سخت شده. به بعضی چیزها فکر می کنم و بعد تصور می کنم آن ها را خواب دیده ام با خواب می بینم و بعد فکر می کنم واقعیت بوده و حتی عجیب تر از آن بعضی کار هایی که واقعا در بیدای انجام داده ام را فکر می کنم در خواب بوده.
همین روز هاست که جبراییل را ببینم.

سه‌شنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۹

لحظه ای برای زندگی



اصفهان-مرداد هشتاد و هشت

درباره تنهایی، پرایوسی و غیرطبیعی بودن

این روز ها، این ساعات و این لحظه های تکراری تکرار دوباره هر چه می گذرند میل بیشتری به تنها بودن پیدا می کنم. از پرسیدن و پرسیده شدن بیزارتر می شوم. کم حرف تر می شوم و از این بابت لذت می برم. اما با اینکه سکوت اختیار کردن در هر جا و زمانی حق مسلم هر انسانی است، در جامعه ی من، حتی جامعه ی نزدیکانم این مهم قابل پذیرش نیست.

آن ها می گویند: این طبیعی نیست.

سوال من این است که کلن چه چیزی طبیعی هست و چه معیاری برای این طبیعی بودن وجود دارد و چه کسی صلاحیت دارد که از این معیار استفاده کند و حکمی صادر کند؟

آیا این که اکثر مردم دنیا شب می خوابند، من را که شب ها نمی توانم بخوابم غیر طبیعی میکند؟ آیا این که اکثر مردم در روز حدود چند هزار کلمه حرف می زنند من را که چند صد کلمه حرف می زنم غیر طبیعی می کند؟ آیا چون من میل به نسبت بیشتری به تنهایی دارم تا دیگران من را غیر طبیعی می کند؟

فکر می کنم. به همه ی این ها فکر می کنم و با تمام وجود حس می کنم که اگر جهنمی وجود داشته باشد، چیزی نیست جز دیگران. دوزخ جایی است که حریم شخصی افراد از بین برود.

طبیعی و غیر طبیعی، تعبیر هایی نسبی و کلی هستند که لزومن قابل اعتماد نیستند. شاید یک روان کاو بتواند بگوید فلان رفتار من طبق بهمان فرضیه فلانی غیر طبیعی است و امثالهم اما فرا تر از آن، کلی و بی ارزش و عوامانه خواهد بود.

پس هر کس ادعایی دارد باید آن را علمی اثبات کند چون احتمالن جایی که علم نباشد، مذهب و دین و حدس و گمان جولان خواهند داد.

من نمی دانم طبیعی هستم یا نه، اما می دانم که حق دارم هر لحظه تنها باشم و سکوت کنم و حریم شخصی ام را به اندازه ی تمام دنیا بگسترانم.

شنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

نوبت خویش

ندا که هیچ
بعد از مرگ عزیزترین نزدیکانمان هم ما به روند زندگی عادیمان بر می گردیم.
و ترجیح می دهیم به این واقعیت فکر نکنیم که ما هم روزی می میریم.

شنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۰۹

فاجعه ی زندگی

نه دردی که دوا کنمش
نه زخمی که نیازمند مرهم
آری
زندگی
خود
فاجعه ای بزرگ بود.

یکشنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۰۹

پخش برنامه های بی بی سی فارسی برای اینترنت کم سرعت

شنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۰۹

دو دو تا، ده تا خواهد شد!

تقریبا نتایج انتخابات اعلام شده و پیروزی م.ا. قطعی به نظر می رسد. من با احترام به کروبی به موسوی رای دادم. شخصا شواهدی دیدم که دال بر تقلب دارد:

1. در حالی که در یک حوزه تعرفه تمام شده بود، نگهبان عده ی خاصی را برای رای دادن راه داد که موجب اعتراض سایرین شد و وی مجبور شد بقیه را نیز قبول کند.
2. اکثر شعبه های بالای شهر اصفهان قبل از ساعت 9 بسته بودند.

با این وضع به شدت احساس می کنم به شعورم توهین شده و این حداقل سهم من از به اصطلاح دموکراسی پای مال شده. من از موسوی می خواهم که از رای من دفاع کند. شخصا حاضر برای دفاع از این حق از درس و زندگی ام بزنم و در خیابان بنشینم.
به آن هایی که چون من سنشان به کودتای 28 مرداد 32 نمی رسد این خبر را می دهم که جو همان زمان را از این پس احساس خواهند کرد.

یکشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۰۹


من هم نظرم عوض شد. دلایل پایین قانع کننده بود و هر چه گشتم نه خودم و نه دیگران نتوانستند جواب آن ها را بدهند. اضافه کنید این نکته ی مثبت را که کروبی سیگار می کشد.

شنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۰۹

دغدغه های امروز و بی تفاوتی

مدت زیادی ننوشتم. این جا ننوشتم. پیام ها هم بسته بود. پس هیچ کس ننوشت. الآن می نویسم و نسبت به نوشتن بی تفاوتم. مثل همه ی مسائل دیگه. دغدغه ی امروزم فقط پیروزی میرحسین موسوی در انتخوابات است. گر چه ...
... من از تنفس این هوای مرده ملولم.


بنفشه های سوخته

گفتی انسان، پناه گاه من است.
من خاکستر مرگ را بر سر شیون می کشیدم
و گل های بنفشه
همه با هم
سرودی برای جنگ خواندند.


جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹

روز نو

سخن تازه ای در کار نیست
زاده شدن و دوباره
نفس بکش این فرصت اندک را در این خفقان بی هم نفسی
دوباره زاده شو
هر چند، سخن تازه ای در کار نیست

---------------------------------------------------------------------------------------------------

سال جدید شروع می شه و من تصمیم گرفتن قسمت نظرات و آمار وبلاگ را ببندم. می خواهم برای خودم بنویسم. از همه ی کسانی که در این مدت نظر دادند و مرا به نوشتن تشویق کردند ممنونم. سال نو مبارک. نوروز تنها پناهگاه باقی مانده از گذشته است.

شنبه ۷ مارس ۲۰۰۹

عبدی بهروانفر - رفتم سر کوچه

رفتم سر کوچه، یه پک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش :
سگ ات چی؟ زن ات چی؟ بچه ات چی؟!
میشه یه مرده بود تو بیمارستان
میشه یه مادر مرده، تو قبرستان
میشه یه مرده بود ، تو بیمارستان
میشه یه قرص خورده، توی قبرستان
میشه داد زد: آهای مردم! کلا به تخم ام!
رفتم سر کوچه، یه پک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش زن ات چی؟ سگ ات چی؟ بچه ات چی؟!
حالا ببینا، نمیذارن مثل سگ! کنار تو زندگی کنم
حالا ببینا، نمیذارن مثل خوک برای او بندگی کنم



جوانی گم شده

احساس می کنم کودکی ام مستقیم به میان سالی وصل شده. من واقعا هیچ گاه جوانی نکردم و شخصیت مهرطلبم هیچ گاه به من فرصت نداد برای خودم زندگی کنم.

شنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۰۹

پایین

از مزایای مصاحبت با آدم های بزرگ، یکی هم این که همه ی لحظاتت پر بار می شود