شنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

انبوه اندوه

می دانم
تب داشتم
می دانم
تابستان آن سال گرم بود
مرگ بود
از جنس دست هایی که در شوره زار هم
بی اشک
بی آب
بی شک
جوانه می زدند.
می دانم
من کودکانه دویدم دنبال کاش
دنبال آه
دنبال تو.
آن شب که عاشق پروانه ها شدی
می دانی
پر وانهاده دنبال کاش دویدی.
هر دومان خوب می دانیم
انسان برای زمین است
آسمان
جای اندوه اشک بار من است
و انبوه اشک های تو.

یکشنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

جواب جوانه ها

من هم می دانم
 گذار از این شب بلند
به عمر ما قد نمی دهد
من هم فهمیده ام
که هیچ رودخانه ای به دریا نمی رسد
یا در شوره زاری دور می میرد
یا در مردابی با انبوه اجساد اندوه
می دانم
تمامی راه ها، آه ها
همه به بن بست ختم می شوند
تمامی مسیر ها، سیر ها
همه از بن، بسته شده اند.
مدت هاست فهمیده ام
که پایان این زمستان
بهار نیست
هر چند تمام برف های کوچه آب شوند
و تمام پرستو ها کوچ کنند
و ما بر سر سفره هفت سین بنشینیم
با سین سلاح و سرمه و سر بر دار.
همه ی این ها را می دانم
ولی باید جواب جوانه هایی که دیریست بر شاخه انتظار می کشند را ...

جمعه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

رویای بازگشت

به خانه بر می گردد
چراغ ها را روشن می کند
در آستانه ی شبی که انتهایش صبح فردا نیست
دمی تنفس این هوای مرده
و مردی که در هوا ایستاده است.

به خانه بر می گردد
خاک از گل های خشکیده و گلدان های شکسته می سترد
لبخند می زند
بی آنکه بداند
هنوز از خواب دیشبش
بر نخاسته است.

جمعه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

درد

جرعه های آخر یک بطری شراب

رویش نوشته: صاحبی
تاریخ بطری 1390/8/1
درد دارد کمی
نوشیدنش هم.

چشم یاری

در میانه ی یک واژه ی بزرگم
حرفی که زیر و زبر ندارد
نامم را حتی
که همه دنیایم او بود و او آینه دار بود "آیند" ه را
و سرسری گرفت و سر ها نگاه کرد بی بدن
بودند آنانی که نبودنشان سخت است
نوشتنش میان واژه ی بزرگی که
که خود را ناب از حقیقت در آینه دیده اش می خواند.
نبودنی که نابودم می کند
در میانه ی زبان
زمانی که آرزو می کنم ای کاش
صدا ی تن ها، صدای من
نماند
ای کاش این واژه های بزرگ که اکنون خراب خانه ی من اند
با گذار گیج رفتگری
برای همیشه پاک شوند.

چهارشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۱

زمان گذشت و آن زن هنوز می خندد

به تاریخ این کار (نوشته ی زیر را می گم!) که نگاه کردم به شدت یکه خوردم. باورم نشد که من این را حدود شش سال پیش برای ساره نوشتم. یک لحظه به خودم اومدم و با خودم گفتم به همین زودی دیر خواهد شد. و حسرت همه ی لحظاتی را می خوری که از زندگی کامی نگرفته و کام دیگری را شیرین نکرده ای.

زنی که می خندد

به س.ا.
اين داستان زمانه است
يا عريضه ی شاکيان شب
که پايانش به آغاز
پوزخند می زند؟
اين حکايت بلند چيست
که کوه ها از شنيدنش
فرو ميريزند
گويی که قلبی را درون مرداب خون
تحقير کرده ای؟
سر رشته ی اين گسيخته بند
در ذهن من می سوزد.

گفتن
باز گفتن
ديگر بس است.
می آيد
پنجره را به روی شب می بندد
و می خندد.
- خورشيد را درون من ببين !
کجاست ماه تو تا روشنش کنم؟
- ماه من... ماه من تويی.

در انتهای شب
می رسد
هميشه
از پنجره می آيد
می بندد
چشمهايم را
به روی شب
زنی که می خندد.

دوشنبه ۷ نوامبر ۲۰۱۱

در جستجوی کسی که من بود

در آیینه می گردم
در رودخانه
در لیوان آب
و در هر چیز دیگری
که انعکاسی دارد از چهره مردی
که من هستم.
Published with Blogger-droid v1.7.4

گریه ی باران

با چتر
با چشمان بسته
از زیر باران می گذری
و شاید نمی دانی که من
تک تک این قطره ها را
گریسته ام روزی
می دانم.

زندگی در خوابی ابدی

بیدار شدم
خوابم نبرد
بازنده در نبرد
نبردم باز
در خواب
بیدار می شدم.

دوشنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۱۱

Where the Lights die...




همه ی دغدغه ام انسان بود
در تمامی دقایق هر ساعت هر روز هر هفته هر ماه هر سال این مدت
همه ی امیدم انسان بود
زآن سان تا در این تنگنا
دمی دمد در من
که نای چنگ زدنم بر این ریسمان
ناله ای ناجور
بیش نبود.

همه آرزویم انسان بود
دریغا سخت آسان بود
که انسان
انسان نباشد.

شادمانه
در جستجوی تو رفتم
و از جوی خون تو جستم
جسمم سراسر تمنای تو بود
و تو را نای تجسم نبود.

هرگزم فاش نشد
چرا
حریم حرمت را این سان شکستی
که رحمت حتا به جان خود نیامد
چگونه
از ره، از جان پاک خویشتن گسستی
دانسته ز حاصل این رمیدن
که زحمت آزار دیگران باشد
به ریش کردن دل ها
به آه گفتن دل ها.

بر سر سفره بی نان ما
حتا کمی نمک نبود.
قاتق رقت باری که با هم شریک بودیم
پسماند نشخوار نجاستی بود
که زینتش
بوی تعفن دروغ بود
و طعم انزجار رجز.

دریغا، امیدم...
انسان.

فسوسا...
افسونت آن سان آرزوی مرا با خود برد
که باخت
عمرم تمام روزهای روشن در انتظار را.

با حیرت شگفتم
 در حسرتم هنوز
که سحر کدام سوزساز
بر استخوان ساق سر شده سقوط کرد
که از شراره اش
شعر
این سان
شعله می کشد.


ای وای...
انسان
رفت.
من ماندم.

دوشنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۱

در جستجوی خورشید

تقدیم به بهروز و ن.

برای عشق جاودانیشان

به جای واژه اشک می آید رفیق
به جای اشک، شوق
کاش به آخر نمی رسید
آن شب که همه چیزش شبیه خواب بود
و من سرخوش بودم از عشق و مست از بوی قهوه
و فرشته گان زمین را دیدم که عاشق بودند
و به جای واژه اشک بود
و آغوشت گرمای زندگی داشت
و بوسیدنت پوسیدن مرا مرهم بود.

می خواستم تا نهایت بی انتهای طلوعتان
تا بی نهایت خورشید های بیشمار
تا در رسیدن سحر
ناظر به هیبت سایه های بی مرزتان شوم.

می خواستم پژواک مزلولی باشم - اگر می توانستم -
در تکرار هر سپیده برای گوش هایتان
که عمر کوتاه است

می خواستم ببارم بر برگ های ملول پاییزی که از راه می رسد
و با شور اشکم
تعمیدتان دهم.

می خواستم گربه ی سیاهی باشم در تعقیبتان
یا چراغی رنجور بر سر راهی که می گذرید
تا آخرین توان مانده را دریغ راهتان کنم.

می خواستم نشانه ای باشم برای شانه هایتان
تا همیشه در امتداد هم باشند.

می خواستم برای ابد در آغوش گرمت که سودای کهربایی دیگری را در سر داشت
بمانم.

می خواستم.
ای کاش می توانستم.
کجا بود که راه شب من در رسید
و پاهایم بی اختیار در باتلاق قطران با باران دود رنگ گرفتند.
کجا بود که من در این شب بی روزنه گرفتار آمدم.

مهم نیست...باری
دیگر فقط به ابدیت طلوع شما خیره ام
سرشارم و منت گذار
و از زندگی هیچ نمی خواهم
دیگر به انتظارم
که جای واژه اشک نیاید.

 

El amor contigo es difícil

Download this Song
El amor contigo By Yasmin Levy



El amor contigo es difícil
Es casi imposible
Tu eres de todas
Y realmente de nadie

The love with you
is difficult is almost impossible
you are of everyone now
finally noone

Si pudiera yo vivir
De nuevo esta vida
Sin sufrir por amarte
Preferiría morir

If I could live
this life again
without suffering for loving you
prefer to die

Nunca pedí que tú me ames
Que me descubras tus secretos
Que me esperes impaciente
Que me desees por las noches
Que me seques lagrimas
Que me hagas reír
Solo pedí poder amarte

I never asked you to love me
that you discover (to me) your secrets
that you wait for me impatiently
that you want/desire me at nights
that you dry my tears
that you make me laugh
I only asked to love you


سه‌شنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۱

یکشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۱

ادبیات ناله یا چرا نیچه گریست؟

پست قبلی موجب شد دوست عزیزی به شدت متاثر شود. شاید بسیار بودند کسانی که در طول حیات این وبلاگ از نوشته هایم سنگین دل شده باشند. کسانی که مرا دوست می داشتند. کسانی که برایشان مهم بودم. کسانی که ارتباطشان با من تنها از طریق خواندن این نوشته ها بود. و کسانی که همیشه با خود می گفتند چرا این همه ناله؟ 

وقتی با سارتر و کامو و نیچه آشنا شدم دنیا برایم رنگ و لعاب تازه ای یافت. منی که پیشتر خود را به دست سرنوشت وانهاده بودم دیگر تنها خود را صاحب تقدیرم می دانستم. همه چیز با فلسفه اختیارگرا ی این سه نظریه پرداز به خوبی توجیه می شد. "انسان زاده ی اراده" ، "اراده ی معطوف به قدرت" ، " مسئولیت پذیری" و ... همه و همه موجب می شدند تا من خون نشیط تازه ی بیداری در رگانم احساس کنم. مرا به خودم می آورد و من از خودم می رفتم. چیزی در درون مرا با خود می کشید. چیزی که حداقل دو دهه است  از حضورش اطمینان دارم. این چیز هورمن است یا ترکیبات شیمیایی و یا مفهومی متافیزیک، نمی دانم. هر چه هست به غایت قدرتمند است. قدرت جاذبش با مالیخولیای ملایمی در هم می آمیزد و من مجبور به نیل به سوی این کهربا می شوم.

سال هاست کشمکش من و این نیروی عجیب ادامه دارد. سال ها جنگیدم - سلاحم انواع و اقسام دارو ها و تراپی ها- چه جنگی! و در نهایت، حاصل، نبردی فرساینده بود و بی برنده. هر چند پیش می آمد که هر یک از ما برای مدتی پیروز مطلق باشیم. بله! من طعم پیروزی را بارها چشیده ام و شادمانی بعد از برد را می فهمم. اما اکنون پس از بیست سال جنگ و گریز بر آنم که دمی بیاسایم. بر آنم که صلح نامه ای بنویسم. بر آنم تا جام زهر را بنوشم.

1- تعریف و تصویر ما از خوب و بد، علت قضاوت های ماست. خوب و بدی که فراموش می شود مطلقن نسبی هستند. تصویری که در آن، انسان های خوب (سعادتمند) همیشه خوشحال و خندانند و نگون بختان در چنگ تنهایی و افسردگی. خوبان از زندگی لذت می برند و بدان آن را تباه می کنند. (چون احتمالن لذت را اکثریت خوب تعریف کرده اند و البته که اقلیت بد در این چهارچوب نمی گنجند). در کنار همه ی اینها هرگز به ذهنتان خطور کرده که شاید ما همه به یک اندازه لذت و رنج ببریم.

2- همه ی فرمایشات اختیاریون درست. بله! شما با اراده و عمل خود مسیر زندگی خود را انتخاب می کنید. اما از این مقطع که بالاتر برویم، چشممان به جبری باز می شود که بر همه ی اختیارات محاط است. چیدمانی که هیچ دستی را توان بر هم زدنش نیست. جبر زاده شدن، کجا زاده شدن، از که زاده شدن! جبر تصمیمات دیگران که به تو مربوط می شوند. مثلن اگر پدر من بنا به هر دلیلی مرا پشتیبانی نمی کرد، آیا من اینجا بودم؟

3- خصیصه ی فضای مجازی، بزرگ نمایی است. حتمن این تجربه را در فیس بوک داشته اید که با گذاشتن چند عکس از میهمانی همه فکر می کنند شما هر شب عیشتان به راه است.

4- این وبلاگ  برای من جای کوچکی و دنجی است برای حرف هایی که قابل گفتن نیستند. نه برای نزدیک ترین دوستان نه برای نفر جلویی در صف نانوایی. حرف هایی که فقط نوشتنی هستند. اینجا جایی است که من خود واقعی ام را می نویسم. خودی که نزدیکترینانم هم هرگز نخواهند دید. اینجا جایی است برای نوشتنی که روزی تنها سندی است که خواهم داشت برای اینکه بیاد بیاورم که چنین زمانی را زیسته بودم. اینجا جایی است که من خودم را ثبت می کنم. این وبلاگ تریبونی است تا من صدای محو ام را به گوش میلیون ها فارسی زبان و میلیارد ها انسان برسانم. اینجا می توانم نشان بدهم که من هم انسان هستم مثل همه و یگانه ام مثل هیچکس. خوانندگان اینجا می بینند که کسی شبیه یا متفاوت از آنها در کشوری به نام ایران زندگی می کند که هیچ ربطی به کشور و مردمش ندارد.

5- گذشته از همه ی اینها البته که من ناله می کنم. در این یک مورد اصلن احساس تنهایی نمی کنم. ما جماعت نالانیم. قرن هاست. و هزاران سال است که مفعول وار خود را به دست تقدیر سپرده ایم. اجدادمان وقتی هنگام کشت دیمشان دو سال پی در پی باران فراوان داشتند خود را برگزیده و سفید بخت می نامیدند و تا خشکسالی می آمد، دست بر دست می گذاشتند که تقدیر چنین است و کسی را نباید و نشاید که با مقدرات بجنگد. امروز هم وقتی با اتومبیلمان تصادف می کنیم، قضا و قدر است - و کیفیت تجهیزات ایمنی و تکنولوژی ترمز و ... که اصلن مهم نیست-
ادبیات ما مملو است از سوز و گداز. (وارد بحث های عارفانه و عاشقانه نمی شوم، ملاک من اینجا واژه و تنها واژه است) همه صد ها سال است که می نالنند. ناله جزیی از هویت ما شده. بهتر بگویم که وجود ما معلول ناله است. به عبارتی باید بگوییم:" من ناله می کنم پس هستم."

شاید یک روز من هم دیگر ننالم. چه اهمیتی دارد وقتی صدای ناله ی من فقط یک صفحه مجازی را اشغال می کند؟ چه اهمیتی دارد وقتی من به تو (دوست عزیزم) لبخند می زنم.

البته که خیلی ها دوست ندارند به مرگ فکر کنند. البته که مرگ هراس انگیز است. تلخ است. غمگین است. اگر سر من هم گرم باشد به هیچ چیز جز فردای جدیدی که در راه است فکر نمی کنم. فردایی که با خود یک عالمه خوشی خواهد آورد. فردایی که پر شده از فرصت. فردایی که یقین دارم در آرامش هستم. فردای ما، اینجا از این جنس نیست.

جمعه ۱۱ مارس ۲۰۱۱

همه ی عمر دیر رسیدیم

بی قرارم. هر جایی می روم بعد از چند دقیقه احساس می کنم وقت رفتن است. تنها یک گفتگوی کوتاه - هر چه و با هر که می خواهد باشد- آنقدر کلافه ام می کند انگار ساعت هاست کسی دارد وراجی می کند. نزدیک ترین دوستانم را هم بیشتر از چند ساعت نمی توانم تحمل کنم. بدتر از همه مشکل جدیدی است که آزاردهنده شده. خودم را هم نمی توانم تحمل کنم. باید چیزی پیدا کنم تا سرم گرم شود و به خودم فکر نکنم. با خودم فکر می کردم که در 6 ماه گذشته حتی یک بار هم نبوده که خوشحال یا ناراحت شوم. و البته که من محصول یک جامعه ی بیمارم. سرم را گرم می کنم. خودم را به هر چیزی مشغول می کنم تا گذار عمر راحت تر شود و آن امید مطلق، آن نیستی ستودنی، آن لحظه با شکوه - مرگ را می گویم - فرا برسد و راحتم کند از این کثافتی که اسمش زندگی است و فقط اسمش زندگی است.



Bookmark and Share

شنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۱

حجم وداع



نگاه هایمان که بر هم تنیده می شود
با تنهاییمان ... تنها
در التهاب تماسی سرشار از تب
بت تو آنگاه
هر ان بزرگ و بزرگ تر می شود
گر زبان بگشاییم به نیایش یکدیگر
رگی از احساس گشوده می شود
با عشق  ..  و
اندکی مرگ ... که
گرم .. به روی تن هایمان
می چکد
می چکاند
خویش را .. مارا .. آرام .
زمان نا منظم است برای لحظات هم آغوشی
و ما در گذار
از گذر گاه آه و سکوت ...
سکوتی که می ستاید .. می ستاند ..
و ما اندوه تمام شب های تن ها را ..
با حسرت جدایی و تردید
خواهیم آلود..
تا زندگی دوباره ما را از گزند بوسه ای
بزاید .. باز آید که ما نباشیم
که خاطراتمان
هنوز و همیشه
در تکرر مکرر به کرات .. تکرار شود ..
و ما را برای دمی .. شاید
جاودانه سازد
جاودانه و دچار ..



سیاوش
 88/12/12

سه‌شنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۱

چنین گذشت

دیروز من ظور خود را
در مشتی گره کرده
نخ نما شده یافتم
امروز
بیرقی پاره
بر دستان من
کفن است
آری
بر ما چنین گذشت

فردا
تو
باور نمی کنی
که راز پیروزی ما
تهی بودن دستانمان بود
و تباهی
پاداش ابدی انگیزه های بزرگی بود
که در ازل
به ما هدیه کردند

پنجشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۰

قمقمه های خالی

برای آن رزمنده ی گمنام مفقودالاثری که یک شب رفت برای همرزمان تشنه اش آب بیاورد و سی سال است برنگشته.






سال ها گذشته است ولی انگار همه چیز تازه است. خون تو، صدای فریادت، نعره تفنگت و نگاه گیرایت. باور نمی کنم که سی سال گذشته باشد. باور نمی کنم که تو سی سال است رفته ای برای همرزمان تشنه ات آب بیاوری و هنوز بر نگشته ای. این شهر آرام را بدون تو و بدون خروش تندروارت باور نمی کنم. خود این شهر هم نتوانسته بعد از این همه سال تو را فراموش کند. اسمت را بر سر هر گذر و معبرش گذاشته تا هر عابر سرگشته ای در این هزار توی محض، بازتاب تو را آینه ای باشد تا از تو ابدیتی بسازد. هنوز جای چسب های ضربدری را روی شیشه هایش نگه داشته. شیشه هایی که تلفظ اسمت آن ها را به لرزه می اندازد. شیشه هایی که خوب می دانند وجودشان مدیون شیشه ی عمر توست که شکست، که زندگیت چون رود بر خاک روان شد و نه تنها همرزمانت بلکه همه ی تشنگان این سی سال را سیراب کرد. هر جا که قدم گذاشته بودی، خاک قدرشناس گیاهی، گلی، درختی رویانده است.


تو هرگز گم نشدی که جهان هزار باره هر روز در امتداد شعاع چشمانت – که راه و نور را خوب می دیدند – گم شد. گمان مبر که چون همه من هم فکــــر می کنم تو دود شدی و هر ذره ات هزار پاره گشت و بر باد رفت. من یقین دارم تو هنوز آب نجسته ای برای همرزمان و غرور مردانه ات اجازه نمی دهد دست خالی بر گردی که بی تردید هر زمان که قمقمه های خالی را لبریز کنی بی درنگ به سوی سنگر می دوی و آنجا به یقین هنوز همه ی تشنگان انتظارت را می کشند.


اسم زیبایت را که پدر و مادرت به عشق روزی بر تو نهادند اگر چه برای ما میان آتش و آتش پاره گم شد، برای همه ی رود های این سرزمین رمز جاری شدن است، برای همه ی شکوفه ها شعبده ی شکفتن، برای همه ی کوه ها راز پایداری و برای همه قمقمه های خالی صدای آب.


اگر به زبان مادری تو از تو می نویسم وام دار حنجره ی مجروحت هستم. اگر نام پدرم را می دانم مدیون نام نامدار گمشده ی تو هستم و اگر به کمترین اراده آب گوارا در دهان خشکم می ریزم، به خاطر تشنگی تلخ تو و همرزمانت است.


کاش این تفنگ در دستان من که رویش تاریخ سی سال پیش حک شده، تفنگ تو باشد. تفنگی که تو را همدم بود با صدای غرش هولناکش در ســـــــکوت شب های هولناکتر. کاش این همان تفنگی باشد که تو سی سال پیش، آن شب که رفتی آب بیاوری، حمایل قمقمه های خالیت بود. تفنگی که تو تک تک فشنگ هایش را برای رسیدن به آب روانه ی قلوب سنگ های چشمه کردی. چشمه اما همه در چشم تو بود آن شب که به همرزمان تشنه و افگار گفتی می روی آب بیاوری.


کاش این قمقمه که بر کمرم می بندم یکی از همان قمقمه های تو باشد. قمقمه هایی که وقتی تو به آب برسی از پر شدن شرم خواهند کرد که سی سال تو را از سنگر دور نگاه داشته اند. قمقمه هایی که نام تو را در هر جرعه تکرار می کنند و سرشــار می شوند. قمقمه هایی که دیگر هیچ گاه خالی نمی شوند که سیل اشکشان از غم تو پیوسته به درون روان خواهد بود.


مادرت هنوز به حضورت ایمانت دارد. من نیز. همه ی چشمه ها، همه ی ابر های بارنده، همه ی رود ها و همه ی دریاهای این سرزمین به حضور تو ایمان دارند. در خانه ی تو هنوز به مادرت امید می دهد و او با چشمان خشک کم سویش، طراوت نگاه پر نور تو را هر لحظه پشت در انتظار می کشد.


تو هستی، وگر نه این همه سال همسرت به عشق چه کسی هر روز خانه را آب و جارو می کرد و تابلوی "به خانه خوش آمدی" را جلوی در دستمال می کشید؟ به پشتیبانی چه کسی غیر از تو او این همه سال استوار ایستاده است؟


مگر می شود بودن تو را انکار کرد وقتی فرزندت که هرگز تو را ندیده حرف های تو را می زند و کارهای تو را می کند؟ وقتی روز به روز به تو شبیه تر می شود؟ وقتی همه در حیرت شجاعت و درایتش می مانند و او می گوید این همه را از تو یاد گرفته است؟


من و همه ی خیابان های این شهر سی سال است که منتظریم. درخت ها هر بهار به امید بازگشت تو جوانه می زنند و ابر ها هر پاییز در ســــوگ نیامدنت می گریند. رود ها در راستای در قمقمه های تو طغیان می کنند و چشمه ها به خیال گوشه ی چشمی از تو می جوشند.


نام تو از تواضع بی حدت در میان آتش و خاکستر گم شد و مرامت – که واژگان را تاب توصیف آن نیست – از طمع بی حد ما، وقتی فراموش کردیم که تو یک شب برای جرعه ای آب در قیامت آتش پا نهادی و ما هر شب برای لقمه ای نان در برزخ تزویر و دروغ.


می دانم. همین روز هاست که برگردی. اول می روی به ســـــــــنگر و فریاد می زنی :"آب آوردم" و بعد رهسپار خانه می شوی. در گذرت اما از این شهر من شرم دارم از همه آن چیز ها که خواهی دید. چیز هایی که تو سی سال پیش برای زدودنشان کمر بستی و آخر، سر از سنگری با قمقمه های خالی درآوردی. اماناتی که وقت رفتن به دست ناتوان ما سپردی و وقت بازگشت حتی خاطره ی آنها نیز به کف اندر ما نخواهد بود. تو رفتی با یقینی استوار، ما ماندیم با گمانی سست. شاید آن روز که دوباره پا در این شهر بگذاری جز درختان و کوچه های این شهر کسی سلامت را پاسخ نگوید. شاید وقتی برگردی جز کلون در خانه ات کسی بازت نشناسد. شاید وقتی برگردی و آب متعفن جوی های این شهر را ببینی، بی درنگ باز قمقمه ای برداری و بروی در جستجوی آب. این بار برای شستن یک شهر. برای نوشیدن هزاران نفر که هیچ گاه تا کنون طعم آب گوارا را نچشیده اند. آن آب گوارایی که تو به همسنگرانت دادی. شاید مثل یاران غار به سنگرت باز گردی و برای ابد همان جا بمانی.


شاید با خودت بگویی:" عجب غباری گرفته این شهر! عجب زنگی نشسته بر آبگینه ی دل ها! می روم برایتان آب بیاورم."


اگر چنین شد من ســــــــی سال دیگر منتظرت خواهم ماند و به فرزندانم نام بی نشان تو را خواهم گفت و آنها نیز به فرزندانشان می گویند. اگر همه ی مردم این شهر فراموشت کنند، آگاه باش! من هنوز و همیشه منتظرت هستم. منتظر و تشنه.

یکشنبه ۲۹ اوت ۲۰۱۰

دریغ سالیان

به ساره: برای همه ی رنج هایی که کشید، می کشد و خواهد کشید




سال ها بی هوده گذشتند
گذاشتند
مرا که هر لحظه ره از دمی نو می زدم و گذاری گمراه
یوسف بدم که عزم بازگشتم نبود
و هزار نقشه و نشانه بر کف و در ره بی هوده می نمود.

به اراده زاده شدم
به جبر زندگی کردم
و عادلانه مرگ را تسلیم خواهم بود
گو آن که سال هاست مرده ام
و اختیار زندگی ام در احتمال برخورد خطوط موازی
گمگشته است
مرگ را اما عادلانه تسلیم خواهم بود.

ابراهیم بودم به قربانگاه
هر روز یا هر هفته روزی چند، سالی ماه
و تو می دیدی من عزیزترین چیزمان را
هر آینه به مسلخ می بردم
و کوه وار در انتظار معجزه بودی
معجزه اما
انتظار تو بود
و ایمانت به تکرار بی پایان روز قربانی
و من هر بار
شرمسار بودم و ناچار.

سواد دیده ی غم دیده
هر بار به شک
به اشک بی دریغ تو شستم
و باز رو سیاه شدم.

پشت در تنهایی
رد تن هایی می جستم
و آن اثر چیزی نبود
جز جای پای خویشتن.

سال ها گذاشتند از تباهی
آهــــــــــــــی
در انعکاس بی انتهای دو دیوار
بلند آرزویی
که روزی پست به خاک خواهم بود
و باد فراتر از هر سدی
سفیر من است.

سال ها گذشتند
و دعایی نفرین بار بر لبان من است برای تو:
امید تلخ تو
جاودانه
استوار باد.


سیاوش - 7 شهریور 89

جمعه ۲۷ اوت ۲۰۱۰

حبس ابد

نهایت تنهایی
آن لحظه ی بی حجمی است
که واژه ها برای رهایی التماس می کنند
و زندان دهان تو
برای ابد است.

چهارشنبه ۱۸ اوت ۲۰۱۰

مرثیه ی یک سرباز

جرز میان رج های هر آجر هر دیوار را شکافتم
و اصلحه را شبیه صلح نوشتم
فشنگ را با کوچکترین چیز دنیا قشنگ کردم
و انگ را به ننگ جنگ زدم

اینک منم که به جبر در پوستین ببرم
با تفنگم پر از اشک و شک
و قلبم از مهر آکنده و کنده

سیاوش - امرداد 89

سه‌شنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

عیسی

ز ستاره ای کم نشان
نشان مسیحا دمی، مسیحا نامی ...
و خود این معجزت
به هزار شب میسر نشود
و یک شب بی فلان به سر نشود

یکشنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۱۰

7


به سهيل

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئی دلبر و خطا اين جاست








در اتاق نیمه باز بود. با دستش در جستجوی کلید برق، دیوار را لمس کرد. چراغ را روشن کرد. دختر روی تخت خاموش خوابیده بود. تن نیمه ب.ر.ه.نه اش را دید که کاملن زیر پتو پنهان شده بود. چشمانش داشتند به نور واکنش نشان می دادند. به سمت کلید برق رفت و دوبار کلید را لمس کرد. شدت نور را می توانست از یک تا هفت تنظیم کند. فکر کرد سه و نیم نور مناسبی خواهد بود. هر چه تلاش کرد نشد. درجه ها نیم نداشتند. سه یا چهار. یک کدام. کلافه شده بود. نمی توانست انتخاب کند. سرانجام تصمیم گرفت هر هفت دقیقه یک بار درجه را سه یا چهار بکند. دنبال ساعتش گشت اما پیدایش نکرد. سر جایش نبود. هیچ چیز سر جای خودش نبود. میز شلوغ و به هم ریخته بود و ساعت هم احتمالن جایی میان آن همه به هم ریختگی گم شده بود. جا به جا کردن وسایل روی میز سر و صدایی ایجاد کرد که موجب شد دختر کمی در جای خود تکان بخورد و آه خفه ای بکشد. جستجویش را محتاط تر و آرام تر کرد. در حالی که در ذهنش به عدد هفتاد رسیده بود ساعت را پیدا کرد. پنجاه ثانیه ی دیگر صبر کرد تا دو دقیقه کامل شود؛ سپس کورنومتر ساعت را روشن کرد. حالا پنج دقیقه به اولین تعویض مانده بود. با خودش فکر کد نمی تواند این مدت را به تماشای بنشیند.
دختر غلتی زد و دمر شد. به ساعت نگاه کرد. آن را روی دستش بست و در حالی که صدای تیک تاک مثل تام تام طبل در گوشش پژواک می شد بی هدف شروع به بررسی اتاق کرد. همه چیز آشفته و شلخته روی میز و زمین پخش بود. بی حوصله بود و منتظر. ناگهان چیز عجیبی دید و یکـّه خورد. ترکیب خرت و پرت های روی زمین چنــــان عدد 7 واضح و مشخصی می ســــــــاخت که غیر ممکن بود بتوانی از آن چشم پوشی کنی. حالا کنجکاوتر شده بود و با حساسیت وسواس واری همه چیز را وارسی می کرد و عدد هفتی می جست. به سمت دختر رفت و پتو را کمی پایین کشید. باورش نمی شد. انگشتان دختر هم عدد 7 را نشان می دادند و تازه سر افتاد شد که ساعت نزدیک هفت است و امروز 7/7. پس از این شُک های پی در پی، داشت کم کم آرام می شد. عرق سردی که روی پیشانیش نشسته بود را با پشت دست چپش پاک کرد و آه خفه ای کشید.
هوای اتاق دم کرده بود. فنجان خالی چای، وارونه روی یکی از پایه های تخت قرار گرفته بود و گوشه ی کاسه ی پر از ژله ی توت فرنگی از زیر تخت معلوم بود. فکر کرد پنجره ی عرق کرده را باز کند تا هوا کمی عوض شود. به ساعتش نگاه کرد . کمتر از سی ثانیه به زمان تعویض کلید مانده بود. احساس کرد این زمان برای باز و بست کردن پنجره کافی نیست. به سمت کلید رفت و راس هفت دقیقه آن را چرخاند روی چهار. نسیم خنکی آرام صورتش را نوازش کرد. کلافه شده بود. تا کی می بایست این کار را بکند. کلید را لمس کرد و زیر لب گفت:«هفت لعنتی!»
هر ثانیه که می گذشت دندان ها و قلبش فشرده تر می شدند و صدایش خشمگین تر و بلند تر.
-         هفت! هفت! هفت لعنتی!
دختر آرام غلتی زد و چشمهایش را کمی باز کرد. دهان نیمه بازش را با زبان کمی مرطوب کرد و گفت:« دخترم! چرا نمیای بخوابی پیش من؟ دیر وقته. مگه فردا صبح زود قرار نیست با هم بریم دریا طلوع رو تماشا کنیم؟ اگه نخوابی حتا نمی تونی بعدش آبتنی کنی. حتی نمی تونی خودتو رو آب نگه داری. مگه من ... چه نمی داره این جا. باز دوباره تو تخت من کثیف کاری کردی؟ اونم دقیقن وسطش؟ مگه من بهت نگفته بودم از جاهای نمور می ترسم مامان؟ این جا هم نموره هم تاریــــــــک. من می ترسم مامان. خواهش می کنم بغلم کن. چرا ما از این اتاق نمی ریم؟ این اتاق نفرین شده ست. همه جاش پر از هفته. چند هفته ی دیگه باید بمونیم؟ من دیگه خسته شدم.»
اشک در چشم هایش جمع شده بود. سعی کرد از بغض گلویش کم کند اما نتوانست و شروع به گریستن کرد. بی اختیار به رختخواب کثیف نمور پناه برد. پتو را دور خودش پیچید و آرام گرفت. چشم هایش را بست. گرمای قرمز رنگی پشت پلک هایش حس کرد. خوابش برد.
نور شدیدی پشت پلک هایش حس کرد. چشم های بسته اش را فشرده تر کرد تا نور کمتر آزارش دهد. تاثیری نداشت. پس از لختی حس کرد نور ضعیف تر شده. بعد سر و صدا و خش خش گنگی شنید. فاصله ی زمانی بین این وقایع را نمی فهمید و این نکته سخت آزارش می داد. بعد از آن صدا دست چپش مورمور شد و تاریکی و خاموشی مطلق حاکم شد.

صدایش کرد.
-         فرح دخت! فرح دخت! بیدار شو عزیزم. وقت غذاست.
چشم هایش را کمی باز کرد و حس کرد گرسنه است. تکانی به خودش داد و نشست.
-         آم کن عزیزم. بگو آ آ آ.
-         آ آ آ آ.
-         آفرین دختر گلم. ببین ماشین می خواد بره تو پارکینگ. بگو آ.
-         آ آ آ آ آ آ آ. اَه. این یکی چقدر تلخ بود. باز تو غذام دوا ریختی؟
-         آره عزیزم. اگه می خوای خوب شی باید یه عالمه دوا بخوری.
-         آ.






سیاوش
خرداد 89