۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

ادبیات ناله یا چرا نیچه گریست؟

پست قبلی موجب شد دوست عزیزی به شدت متاثر شود. شاید بسیار بودند کسانی که در طول حیات این وبلاگ از نوشته هایم سنگین دل شده باشند. کسانی که مرا دوست می داشتند. کسانی که برایشان مهم بودم. کسانی که ارتباطشان با من تنها از طریق خواندن این نوشته ها بود. و کسانی که همیشه با خود می گفتند چرا این همه ناله؟ 

وقتی با سارتر و کامو و نیچه آشنا شدم دنیا برایم رنگ و لعاب تازه ای یافت. منی که پیشتر خود را به دست سرنوشت وانهاده بودم دیگر تنها خود را صاحب تقدیرم می دانستم. همه چیز با فلسفه اختیارگرا ی این سه نظریه پرداز به خوبی توجیه می شد. "انسان زاده ی اراده" ، "اراده ی معطوف به قدرت" ، " مسئولیت پذیری" و ... همه و همه موجب می شدند تا من خون نشیط تازه ی بیداری در رگانم احساس کنم. مرا به خودم می آورد و من از خودم می رفتم. چیزی در درون مرا با خود می کشید. چیزی که حداقل دو دهه است  از حضورش اطمینان دارم. این چیز هورمن است یا ترکیبات شیمیایی و یا مفهومی متافیزیک، نمی دانم. هر چه هست به غایت قدرتمند است. قدرت جاذبش با مالیخولیای ملایمی در هم می آمیزد و من مجبور به نیل به سوی این کهربا می شوم.

سال هاست کشمکش من و این نیروی عجیب ادامه دارد. سال ها جنگیدم - سلاحم انواع و اقسام دارو ها و تراپی ها- چه جنگی! و در نهایت، حاصل، نبردی فرساینده بود و بی برنده. هر چند پیش می آمد که هر یک از ما برای مدتی پیروز مطلق باشیم. بله! من طعم پیروزی را بارها چشیده ام و شادمانی بعد از برد را می فهمم. اما اکنون پس از بیست سال جنگ و گریز بر آنم که دمی بیاسایم. بر آنم که صلح نامه ای بنویسم. بر آنم تا جام زهر را بنوشم.

1- تعریف و تصویر ما از خوب و بد، علت قضاوت های ماست. خوب و بدی که فراموش می شود مطلقن نسبی هستند. تصویری که در آن، انسان های خوب (سعادتمند) همیشه خوشحال و خندانند و نگون بختان در چنگ تنهایی و افسردگی. خوبان از زندگی لذت می برند و بدان آن را تباه می کنند. (چون احتمالن لذت را اکثریت خوب تعریف کرده اند و البته که اقلیت بد در این چهارچوب نمی گنجند). در کنار همه ی اینها هرگز به ذهنتان خطور کرده که شاید ما همه به یک اندازه لذت و رنج ببریم.

2- همه ی فرمایشات اختیاریون درست. بله! شما با اراده و عمل خود مسیر زندگی خود را انتخاب می کنید. اما از این مقطع که بالاتر برویم، چشممان به جبری باز می شود که بر همه ی اختیارات محاط است. چیدمانی که هیچ دستی را توان بر هم زدنش نیست. جبر زاده شدن، کجا زاده شدن، از که زاده شدن! جبر تصمیمات دیگران که به تو مربوط می شوند. مثلن اگر پدر من بنا به هر دلیلی مرا پشتیبانی نمی کرد، آیا من اینجا بودم؟

3- خصیصه ی فضای مجازی، بزرگ نمایی است. حتمن این تجربه را در فیس بوک داشته اید که با گذاشتن چند عکس از میهمانی همه فکر می کنند شما هر شب عیشتان به راه است.

4- این وبلاگ  برای من جای کوچکی و دنجی است برای حرف هایی که قابل گفتن نیستند. نه برای نزدیک ترین دوستان نه برای نفر جلویی در صف نانوایی. حرف هایی که فقط نوشتنی هستند. اینجا جایی است که من خود واقعی ام را می نویسم. خودی که نزدیکترینانم هم هرگز نخواهند دید. اینجا جایی است برای نوشتنی که روزی تنها سندی است که خواهم داشت برای اینکه بیاد بیاورم که چنین زمانی را زیسته بودم. اینجا جایی است که من خودم را ثبت می کنم. این وبلاگ تریبونی است تا من صدای محو ام را به گوش میلیون ها فارسی زبان و میلیارد ها انسان برسانم. اینجا می توانم نشان بدهم که من هم انسان هستم مثل همه و یگانه ام مثل هیچکس. خوانندگان اینجا می بینند که کسی شبیه یا متفاوت از آنها در کشوری به نام ایران زندگی می کند که هیچ ربطی به کشور و مردمش ندارد.

5- گذشته از همه ی اینها البته که من ناله می کنم. در این یک مورد اصلن احساس تنهایی نمی کنم. ما جماعت نالانیم. قرن هاست. و هزاران سال است که مفعول وار خود را به دست تقدیر سپرده ایم. اجدادمان وقتی هنگام کشت دیمشان دو سال پی در پی باران فراوان داشتند خود را برگزیده و سفید بخت می نامیدند و تا خشکسالی می آمد، دست بر دست می گذاشتند که تقدیر چنین است و کسی را نباید و نشاید که با مقدرات بجنگد. امروز هم وقتی با اتومبیلمان تصادف می کنیم، قضا و قدر است - و کیفیت تجهیزات ایمنی و تکنولوژی ترمز و ... که اصلن مهم نیست-
ادبیات ما مملو است از سوز و گداز. (وارد بحث های عارفانه و عاشقانه نمی شوم، ملاک من اینجا واژه و تنها واژه است) همه صد ها سال است که می نالنند. ناله جزیی از هویت ما شده. بهتر بگویم که وجود ما معلول ناله است. به عبارتی باید بگوییم:" من ناله می کنم پس هستم."

شاید یک روز من هم دیگر ننالم. چه اهمیتی دارد وقتی صدای ناله ی من فقط یک صفحه مجازی را اشغال می کند؟ چه اهمیتی دارد وقتی من به تو (دوست عزیزم) لبخند می زنم.

البته که خیلی ها دوست ندارند به مرگ فکر کنند. البته که مرگ هراس انگیز است. تلخ است. غمگین است. اگر سر من هم گرم باشد به هیچ چیز جز فردای جدیدی که در راه است فکر نمی کنم. فردایی که با خود یک عالمه خوشی خواهد آورد. فردایی که پر شده از فرصت. فردایی که یقین دارم در آرامش هستم. فردای ما، اینجا از این جنس نیست.

۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

همه ی عمر دیر رسیدیم

بی قرارم. هر جایی می روم بعد از چند دقیقه احساس می کنم وقت رفتن است. تنها یک گفتگوی کوتاه - هر چه و با هر که می خواهد باشد- آنقدر کلافه ام می کند انگار ساعت هاست کسی دارد وراجی می کند. نزدیک ترین دوستانم را هم بیشتر از چند ساعت نمی توانم تحمل کنم. بدتر از همه مشکل جدیدی است که آزاردهنده شده. خودم را هم نمی توانم تحمل کنم. باید چیزی پیدا کنم تا سرم گرم شود و به خودم فکر نکنم. با خودم فکر می کردم که در 6 ماه گذشته حتی یک بار هم نبوده که خوشحال یا ناراحت شوم. و البته که من محصول یک جامعه ی بیمارم. سرم را گرم می کنم. خودم را به هر چیزی مشغول می کنم تا گذار عمر راحت تر شود و آن امید مطلق، آن نیستی ستودنی، آن لحظه با شکوه - مرگ را می گویم - فرا برسد و راحتم کند از این کثافتی که اسمش زندگی است و فقط اسمش زندگی است.



Bookmark and Share

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

حجم وداع



نگاه هایمان که بر هم تنیده می شود
با تنهاییمان ... تنها
در التهاب تماسی سرشار از تب
بت تو آنگاه
هر ان بزرگ و بزرگ تر می شود
گر زبان بگشاییم به نیایش یکدیگر
رگی از احساس گشوده می شود
با عشق  ..  و
اندکی مرگ ... که
گرم .. به روی تن هایمان
می چکد
می چکاند
خویش را .. مارا .. آرام .
زمان نا منظم است برای لحظات هم آغوشی
و ما در گذار
از گذر گاه آه و سکوت ...
سکوتی که می ستاید .. می ستاند ..
و ما اندوه تمام شب های تن ها را ..
با حسرت جدایی و تردید
خواهیم آلود..
تا زندگی دوباره ما را از گزند بوسه ای
بزاید .. باز آید که ما نباشیم
که خاطراتمان
هنوز و همیشه
در تکرر مکرر به کرات .. تکرار شود ..
و ما را برای دمی .. شاید
جاودانه سازد
جاودانه و دچار ..



سیاوش
 88/12/12

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

چنین گذشت

دیروز من ظور خود را
در مشتی گره کرده
نخ نما شده یافتم
امروز
بیرقی پاره
بر دستان من
کفن است
آری
بر ما چنین گذشت

فردا
تو
باور نمی کنی
که راز پیروزی ما
تهی بودن دستانمان بود
و تباهی
پاداش ابدی انگیزه های بزرگی بود
که در ازل
به ما هدیه کردند

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

قمقمه های خالی

برای آن رزمنده ی گمنام مفقودالاثری که یک شب رفت برای همرزمان تشنه اش آب بیاورد و سی سال است برنگشته.






سال ها گذشته است ولی انگار همه چیز تازه است. خون تو، صدای فریادت، نعره تفنگت و نگاه گیرایت. باور نمی کنم که سی سال گذشته باشد. باور نمی کنم که تو سی سال است رفته ای برای همرزمان تشنه ات آب بیاوری و هنوز بر نگشته ای. این شهر آرام را بدون تو و بدون خروش تندروارت باور نمی کنم. خود این شهر هم نتوانسته بعد از این همه سال تو را فراموش کند. اسمت را بر سر هر گذر و معبرش گذاشته تا هر عابر سرگشته ای در این هزار توی محض، بازتاب تو را آینه ای باشد تا از تو ابدیتی بسازد. هنوز جای چسب های ضربدری را روی شیشه هایش نگه داشته. شیشه هایی که تلفظ اسمت آن ها را به لرزه می اندازد. شیشه هایی که خوب می دانند وجودشان مدیون شیشه ی عمر توست که شکست، که زندگیت چون رود بر خاک روان شد و نه تنها همرزمانت بلکه همه ی تشنگان این سی سال را سیراب کرد. هر جا که قدم گذاشته بودی، خاک قدرشناس گیاهی، گلی، درختی رویانده است.


تو هرگز گم نشدی که جهان هزار باره هر روز در امتداد شعاع چشمانت – که راه و نور را خوب می دیدند – گم شد. گمان مبر که چون همه من هم فکــــر می کنم تو دود شدی و هر ذره ات هزار پاره گشت و بر باد رفت. من یقین دارم تو هنوز آب نجسته ای برای همرزمان و غرور مردانه ات اجازه نمی دهد دست خالی بر گردی که بی تردید هر زمان که قمقمه های خالی را لبریز کنی بی درنگ به سوی سنگر می دوی و آنجا به یقین هنوز همه ی تشنگان انتظارت را می کشند.


اسم زیبایت را که پدر و مادرت به عشق روزی بر تو نهادند اگر چه برای ما میان آتش و آتش پاره گم شد، برای همه ی رود های این سرزمین رمز جاری شدن است، برای همه ی شکوفه ها شعبده ی شکفتن، برای همه ی کوه ها راز پایداری و برای همه قمقمه های خالی صدای آب.


اگر به زبان مادری تو از تو می نویسم وام دار حنجره ی مجروحت هستم. اگر نام پدرم را می دانم مدیون نام نامدار گمشده ی تو هستم و اگر به کمترین اراده آب گوارا در دهان خشکم می ریزم، به خاطر تشنگی تلخ تو و همرزمانت است.


کاش این تفنگ در دستان من که رویش تاریخ سی سال پیش حک شده، تفنگ تو باشد. تفنگی که تو را همدم بود با صدای غرش هولناکش در ســـــــکوت شب های هولناکتر. کاش این همان تفنگی باشد که تو سی سال پیش، آن شب که رفتی آب بیاوری، حمایل قمقمه های خالیت بود. تفنگی که تو تک تک فشنگ هایش را برای رسیدن به آب روانه ی قلوب سنگ های چشمه کردی. چشمه اما همه در چشم تو بود آن شب که به همرزمان تشنه و افگار گفتی می روی آب بیاوری.


کاش این قمقمه که بر کمرم می بندم یکی از همان قمقمه های تو باشد. قمقمه هایی که وقتی تو به آب برسی از پر شدن شرم خواهند کرد که سی سال تو را از سنگر دور نگاه داشته اند. قمقمه هایی که نام تو را در هر جرعه تکرار می کنند و سرشــار می شوند. قمقمه هایی که دیگر هیچ گاه خالی نمی شوند که سیل اشکشان از غم تو پیوسته به درون روان خواهد بود.


مادرت هنوز به حضورت ایمانت دارد. من نیز. همه ی چشمه ها، همه ی ابر های بارنده، همه ی رود ها و همه ی دریاهای این سرزمین به حضور تو ایمان دارند. در خانه ی تو هنوز به مادرت امید می دهد و او با چشمان خشک کم سویش، طراوت نگاه پر نور تو را هر لحظه پشت در انتظار می کشد.


تو هستی، وگر نه این همه سال همسرت به عشق چه کسی هر روز خانه را آب و جارو می کرد و تابلوی "به خانه خوش آمدی" را جلوی در دستمال می کشید؟ به پشتیبانی چه کسی غیر از تو او این همه سال استوار ایستاده است؟


مگر می شود بودن تو را انکار کرد وقتی فرزندت که هرگز تو را ندیده حرف های تو را می زند و کارهای تو را می کند؟ وقتی روز به روز به تو شبیه تر می شود؟ وقتی همه در حیرت شجاعت و درایتش می مانند و او می گوید این همه را از تو یاد گرفته است؟


من و همه ی خیابان های این شهر سی سال است که منتظریم. درخت ها هر بهار به امید بازگشت تو جوانه می زنند و ابر ها هر پاییز در ســــوگ نیامدنت می گریند. رود ها در راستای در قمقمه های تو طغیان می کنند و چشمه ها به خیال گوشه ی چشمی از تو می جوشند.


نام تو از تواضع بی حدت در میان آتش و خاکستر گم شد و مرامت – که واژگان را تاب توصیف آن نیست – از طمع بی حد ما، وقتی فراموش کردیم که تو یک شب برای جرعه ای آب در قیامت آتش پا نهادی و ما هر شب برای لقمه ای نان در برزخ تزویر و دروغ.


می دانم. همین روز هاست که برگردی. اول می روی به ســـــــــنگر و فریاد می زنی :"آب آوردم" و بعد رهسپار خانه می شوی. در گذرت اما از این شهر من شرم دارم از همه آن چیز ها که خواهی دید. چیز هایی که تو سی سال پیش برای زدودنشان کمر بستی و آخر، سر از سنگری با قمقمه های خالی درآوردی. اماناتی که وقت رفتن به دست ناتوان ما سپردی و وقت بازگشت حتی خاطره ی آنها نیز به کف اندر ما نخواهد بود. تو رفتی با یقینی استوار، ما ماندیم با گمانی سست. شاید آن روز که دوباره پا در این شهر بگذاری جز درختان و کوچه های این شهر کسی سلامت را پاسخ نگوید. شاید وقتی برگردی جز کلون در خانه ات کسی بازت نشناسد. شاید وقتی برگردی و آب متعفن جوی های این شهر را ببینی، بی درنگ باز قمقمه ای برداری و بروی در جستجوی آب. این بار برای شستن یک شهر. برای نوشیدن هزاران نفر که هیچ گاه تا کنون طعم آب گوارا را نچشیده اند. آن آب گوارایی که تو به همسنگرانت دادی. شاید مثل یاران غار به سنگرت باز گردی و برای ابد همان جا بمانی.


شاید با خودت بگویی:" عجب غباری گرفته این شهر! عجب زنگی نشسته بر آبگینه ی دل ها! می روم برایتان آب بیاورم."


اگر چنین شد من ســــــــی سال دیگر منتظرت خواهم ماند و به فرزندانم نام بی نشان تو را خواهم گفت و آنها نیز به فرزندانشان می گویند. اگر همه ی مردم این شهر فراموشت کنند، آگاه باش! من هنوز و همیشه منتظرت هستم. منتظر و تشنه.

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

دریغ سالیان

به ساره: برای همه ی رنج هایی که کشید، می کشد و خواهد کشید




سال ها بی هوده گذشتند
گذاشتند
مرا که هر لحظه ره از دمی نو می زدم و گذاری گمراه
یوسف بدم که عزم بازگشتم نبود
و هزار نقشه و نشانه بر کف و در ره بی هوده می نمود.

به اراده زاده شدم
به جبر زندگی کردم
و عادلانه مرگ را تسلیم خواهم بود
گو آن که سال هاست مرده ام
و اختیار زندگی ام در احتمال برخورد خطوط موازی
گمگشته است
مرگ را اما عادلانه تسلیم خواهم بود.

ابراهیم بودم به قربانگاه
هر روز یا هر هفته روزی چند، سالی ماه
و تو می دیدی من عزیزترین چیزمان را
هر آینه به مسلخ می بردم
و کوه وار در انتظار معجزه بودی
معجزه اما
انتظار تو بود
و ایمانت به تکرار بی پایان روز قربانی
و من هر بار
شرمسار بودم و ناچار.

سواد دیده ی غم دیده
هر بار به شک
به اشک بی دریغ تو شستم
و باز رو سیاه شدم.

پشت در تنهایی
رد تن هایی می جستم
و آن اثر چیزی نبود
جز جای پای خویشتن.

سال ها گذاشتند از تباهی
آهــــــــــــــی
در انعکاس بی انتهای دو دیوار
بلند آرزویی
که روزی پست به خاک خواهم بود
و باد فراتر از هر سدی
سفیر من است.

سال ها گذشتند
و دعایی نفرین بار بر لبان من است برای تو:
امید تلخ تو
جاودانه
استوار باد.


سیاوش - 7 شهریور 89

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

حبس ابد

نهایت تنهایی
آن لحظه ی بی حجمی است
که واژه ها برای رهایی التماس می کنند
و زندان دهان تو
برای ابد است.

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

مرثیه ی یک سرباز

جرز میان رج های هر آجر هر دیوار را شکافتم
و اصلحه را شبیه صلح نوشتم
فشنگ را با کوچکترین چیز دنیا قشنگ کردم
و انگ را به ننگ جنگ زدم

اینک منم که به جبر در پوستین ببرم
با تفنگم پر از اشک و شک
و قلبم از مهر آکنده و کنده

سیاوش - امرداد 89

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

عیسی

ز ستاره ای کم نشان
نشان مسیحا دمی، مسیحا نامی ...
و خود این معجزت
به هزار شب میسر نشود
و یک شب بی فلان به سر نشود

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

7


به سهيل

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئی دلبر و خطا اين جاست








در اتاق نیمه باز بود. با دستش در جستجوی کلید برق، دیوار را لمس کرد. چراغ را روشن کرد. دختر روی تخت خاموش خوابیده بود. تن نیمه ب.ر.ه.نه اش را دید که کاملن زیر پتو پنهان شده بود. چشمانش داشتند به نور واکنش نشان می دادند. به سمت کلید برق رفت و دوبار کلید را لمس کرد. شدت نور را می توانست از یک تا هفت تنظیم کند. فکر کرد سه و نیم نور مناسبی خواهد بود. هر چه تلاش کرد نشد. درجه ها نیم نداشتند. سه یا چهار. یک کدام. کلافه شده بود. نمی توانست انتخاب کند. سرانجام تصمیم گرفت هر هفت دقیقه یک بار درجه را سه یا چهار بکند. دنبال ساعتش گشت اما پیدایش نکرد. سر جایش نبود. هیچ چیز سر جای خودش نبود. میز شلوغ و به هم ریخته بود و ساعت هم احتمالن جایی میان آن همه به هم ریختگی گم شده بود. جا به جا کردن وسایل روی میز سر و صدایی ایجاد کرد که موجب شد دختر کمی در جای خود تکان بخورد و آه خفه ای بکشد. جستجویش را محتاط تر و آرام تر کرد. در حالی که در ذهنش به عدد هفتاد رسیده بود ساعت را پیدا کرد. پنجاه ثانیه ی دیگر صبر کرد تا دو دقیقه کامل شود؛ سپس کورنومتر ساعت را روشن کرد. حالا پنج دقیقه به اولین تعویض مانده بود. با خودش فکر کد نمی تواند این مدت را به تماشای بنشیند.
دختر غلتی زد و دمر شد. به ساعت نگاه کرد. آن را روی دستش بست و در حالی که صدای تیک تاک مثل تام تام طبل در گوشش پژواک می شد بی هدف شروع به بررسی اتاق کرد. همه چیز آشفته و شلخته روی میز و زمین پخش بود. بی حوصله بود و منتظر. ناگهان چیز عجیبی دید و یکـّه خورد. ترکیب خرت و پرت های روی زمین چنــــان عدد 7 واضح و مشخصی می ســــــــاخت که غیر ممکن بود بتوانی از آن چشم پوشی کنی. حالا کنجکاوتر شده بود و با حساسیت وسواس واری همه چیز را وارسی می کرد و عدد هفتی می جست. به سمت دختر رفت و پتو را کمی پایین کشید. باورش نمی شد. انگشتان دختر هم عدد 7 را نشان می دادند و تازه سر افتاد شد که ساعت نزدیک هفت است و امروز 7/7. پس از این شُک های پی در پی، داشت کم کم آرام می شد. عرق سردی که روی پیشانیش نشسته بود را با پشت دست چپش پاک کرد و آه خفه ای کشید.
هوای اتاق دم کرده بود. فنجان خالی چای، وارونه روی یکی از پایه های تخت قرار گرفته بود و گوشه ی کاسه ی پر از ژله ی توت فرنگی از زیر تخت معلوم بود. فکر کرد پنجره ی عرق کرده را باز کند تا هوا کمی عوض شود. به ساعتش نگاه کرد . کمتر از سی ثانیه به زمان تعویض کلید مانده بود. احساس کرد این زمان برای باز و بست کردن پنجره کافی نیست. به سمت کلید رفت و راس هفت دقیقه آن را چرخاند روی چهار. نسیم خنکی آرام صورتش را نوازش کرد. کلافه شده بود. تا کی می بایست این کار را بکند. کلید را لمس کرد و زیر لب گفت:«هفت لعنتی!»
هر ثانیه که می گذشت دندان ها و قلبش فشرده تر می شدند و صدایش خشمگین تر و بلند تر.
-         هفت! هفت! هفت لعنتی!
دختر آرام غلتی زد و چشمهایش را کمی باز کرد. دهان نیمه بازش را با زبان کمی مرطوب کرد و گفت:« دخترم! چرا نمیای بخوابی پیش من؟ دیر وقته. مگه فردا صبح زود قرار نیست با هم بریم دریا طلوع رو تماشا کنیم؟ اگه نخوابی حتا نمی تونی بعدش آبتنی کنی. حتی نمی تونی خودتو رو آب نگه داری. مگه من ... چه نمی داره این جا. باز دوباره تو تخت من کثیف کاری کردی؟ اونم دقیقن وسطش؟ مگه من بهت نگفته بودم از جاهای نمور می ترسم مامان؟ این جا هم نموره هم تاریــــــــک. من می ترسم مامان. خواهش می کنم بغلم کن. چرا ما از این اتاق نمی ریم؟ این اتاق نفرین شده ست. همه جاش پر از هفته. چند هفته ی دیگه باید بمونیم؟ من دیگه خسته شدم.»
اشک در چشم هایش جمع شده بود. سعی کرد از بغض گلویش کم کند اما نتوانست و شروع به گریستن کرد. بی اختیار به رختخواب کثیف نمور پناه برد. پتو را دور خودش پیچید و آرام گرفت. چشم هایش را بست. گرمای قرمز رنگی پشت پلک هایش حس کرد. خوابش برد.
نور شدیدی پشت پلک هایش حس کرد. چشم های بسته اش را فشرده تر کرد تا نور کمتر آزارش دهد. تاثیری نداشت. پس از لختی حس کرد نور ضعیف تر شده. بعد سر و صدا و خش خش گنگی شنید. فاصله ی زمانی بین این وقایع را نمی فهمید و این نکته سخت آزارش می داد. بعد از آن صدا دست چپش مورمور شد و تاریکی و خاموشی مطلق حاکم شد.

صدایش کرد.
-         فرح دخت! فرح دخت! بیدار شو عزیزم. وقت غذاست.
چشم هایش را کمی باز کرد و حس کرد گرسنه است. تکانی به خودش داد و نشست.
-         آم کن عزیزم. بگو آ آ آ.
-         آ آ آ آ.
-         آفرین دختر گلم. ببین ماشین می خواد بره تو پارکینگ. بگو آ.
-         آ آ آ آ آ آ آ. اَه. این یکی چقدر تلخ بود. باز تو غذام دوا ریختی؟
-         آره عزیزم. اگه می خوای خوب شی باید یه عالمه دوا بخوری.
-         آ.






سیاوش
خرداد 89








۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

آتش درون


شاد خواریم و مغنی
مهره در دل داریم و مهر بر لب
دریاییم با صیادان مغروق
نهنگیم ناجی صد یونس
سخن چو بگوییم پروانه ایم و شمع
سکوت چو نماییم دردی کشیم و بس


۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

من بی می ناب ...

از روز های گذشته خاطره ای ندارم. آن قدر مست بودم که نمی دانم چه گذشته. خواب بودم یا بیدار؟ نمی دانم. خوب است که بیاد نمی آورم. همه ی دردها از خاطرات است و قضاوت وجدان در مورد آن ها. خوبم. خوشم. مستم. کجایم؟ نمی دانم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم


ای کاش نمی خواندم. ای کاش کمتر می خواندم. نام تو را. هجای حنجره ات در تماس های خیالی از پشت پنجره. حالا من مانده ام تنها. با پیکری که رو به زوال می رود و تو که نمی خوانی هیچ. نه حدیث دستان مرا نه عاقبت نام خود را. از همان قدیم تر ها کتاب را سوزاندند. از همان زمان که قرار شد هر کسی فقط با یک نفر تا آخر عمرش بخوابد. چرا؟ فطرت بشری بود یا پست فطرتی آسمانی؟ هر چه بود آنقدر قوی بود که حتی این واژگان مجازی هم تو را مضطرب کند. آنقدر قوی بود که تو و امثال تو به خود حتا اجازه ی اندیشیدن در این باب ندادند. حرف از خدا که به میان بیاید همه عربده می کشند. این ها که ریز است.
کتاب ها را سوزاندند و بی سوادان و ملازادگان به فرنگ رفتند و کتاب نوشتند. برای ما. و کتاب ها هزار بار چاپ شدند و باز تو نخواندی.
تو محکومی به آنچه هستی، هموطن، از آن رو که خود مشعل دار کتاب سوزی بودی. جلاد بنی قریضه بودی و ...
ای کاش می خواندی. ای کاش دمی می اندیشیدی به خواندن. به همه آن چیز ها که قبیح می دانی. به همه آن کار ها که نیکی یا بدیشان اظهر من الشمس است.
ای کاش...

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

بوی دهان سگ

امروز صبح از خواب که پا شد ديد بازم شب تو رختخوابش شاشيده....

گريه اش گرفت. بيش تر از اين چه کار می توانست بکند؟

حوصله ی کتک های باباش را نداشت

...

از اتاق رفت بيرون

يک روزنامه روی زمين مچاله شده بود. تيتر يکی از صفحات اين بود:

شب ادرای نوجوانان ناشی از عوامل روحی است و با مراجعه به دکتر ...

...

فکر کرد چند بار تا حالا گفته بود که ببرندش دکتر. اما...

توی حال بابا داشت بساط ترياکش را تر و تميز می کرد، مامان پای تلفن بود و خواهرش سر درس.

هيچکس به او نگاه هم نکرد. چون بوی شاش مي داد.

رفت توی حياط ... چهار ليتری نفت را برداشت و برگشت سمت اتاقش. باز هم کسی نگاهش نکرد. روی رختخوابش ايستاد. چهارليتری را روی سرش خالی کرد. کبريتی زد و آتش گرفت.

پدر تا بوی آتش را فهميد دويد طرف اتاق . قوطی کبريت را برداشت و غرغر کنان برگشت سر بساطش. مادر تلفن را قطع کرد و دويد سمت اتاق. ضبط صوت قديميش را روشن کرد. اما صدایی از آن در نمی آمد.

اين وسط تنها خواهرش بود که داشت جيغ می کشيد و گريه می کرد. و دور آتش می گشت و مو می کند. هر چقدر تلاش کرد نتوانست آتش را خاموش کند. در حالی که زار می زد ، رو به جنازه ی سوخته ی برادرش گفت:

چرا .... چرا... چرا با من اين کار را کردی... تو که می دانستی من از تو حامله ام... چرا بچه را يتيم کردی؟... چرا...؟

از ضبط صوت قديمی صدای گريه کودکان آمد.

دی83

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

کابوس ها وشب


شب از گذاری سرد با تو می خواند

سرود ها بر جوی ها طعم سکون می دهند

و خستگی، تنهايی و مرگ

تنها لذایذ پايدار جهانند.

سیاوش
آذر 83

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

و من هنوز گریه می کنم

بودا هنوز ناله می کند

مسیح بر صلیب، خانه می کند

و موسی ام درون نیل غرقه می شود


و من هنوز گریه می کنم


دست همیشه خسته ام بوی بهار می دهد

پای همیشه بسته ام بوی عبور میدهد

و این تن شکسته ام بوی حضور می دهد


و من هنوز گریه می کنم


بهار، خیال خواب های شب

ماه ،همیشه پشت ابر های تب

و من پر از تگرگ و برف

مرا ببار در بهار خویش

مرا کنار آتش همیشه سرد دوستی

تو یک نخ از سیگار باش

من از تو کام مرگ خواستم

بیمار باش

بیدار باش که شب پر از ندای شمع می شود

خبر نداشت آن که رفت

که سفره مان به نیمه شب پر از خیال نان و آب و طعم می شود


مرا سزای روز نیست

و از نبودنش کسی به جز خودم

خیال پاک مهر را

کنار کاغذ هویتش

نه،هیچگاه مُهر نیست.


و من هنوز گریه می کنم

مرا نگاه دار

نه همچو آن نگاه کورکورانه ای

که صبح و ظهر و شب

به جام چشم های عابران کور

چو ساقیان هر دمی به باده ای

و مطربان هر شبی به خانه ای

روانه ای.


مرا چنان نگاه دار

که از فراز سخره های سخت زندگی

اگر شبی به سوی دیگرش

- به سوی دیگر و همیشه روشن بلند کوه های قله شان پر از جنایت فریب-

گریز عاشقانه ای زدم

و از آن گریز عاشقانه ام

ز وسعت پر از تهی

ز پرتگاه و زخم و خون و مرگ و درد گیجگاه

به تار و پود بودنم به زخمه ای

ترانه ای زدم

به سنگ ها دهن کجی کنم

که عشق توست پشت من.


مرا چنین بزرگ بر بگیر.

مرا ترانه باش ای امید نا امید.


اگر ترانه ای مرا

ترانه باش تا ابد

و گر نه با خیال یک غزل

غزال می شوم

به کوه و دشت و رود

ز خاطرت گریز می زنم

به جنب گرگ می روم

چه فرق می کنم

نشانه ی گلوله ی شکار یک شب بهار می شوم


اگر ترانه ای مرا

ترانه باش تا ابد

و اگر نه این چنین خیال یک شبت

به سوخته ی جرقه ای

خرید می شود.


اگر ترانه ای مرا

ترانه باش من هنوز گریه می کنم.


مرا سرود باش

نه زآن سرود ها که هر دمی به نی شکسته ای فروختند

و یا به تار های مطربی لبان خویش دوختند

که این سرود ،سرود من،سرود تو،سرود ما نبوده است.


مرا بهار باش که طاقتم نمانده است

و از این شکسته ساغر و صراحی زمان من

چند جرعه بیش تر نمانده است.


بیا کنار من ،بیا کنار هم

زمان امان نمی دهد

ببین هنوز گریه می کنم


بیا که ساحلم برای تو

اگر چه خویش غرقه می شوم


اگر چه خانه ام همیشه موج می شود

و ذره های پاک من

خوراک ماهیان کوچک حقیقت و گناه می شود

مرا چه باک

که من همیشه زنده ام درون اشک های تو

در این نوشته های پاره پاره ام

در آن درخت نارون

و در ترنم عزای ابر ها

و در میان حفره های پر فریب ماه

و در صدای خنده های مهر

مرا چه باک پس از این...


نگاه کن! هنوز گریه می کنم.

مگر گناه من به جز شکفتن شکوفه بود

ببین که تا ابد

اسیر دست زرد میشوم.

گناه کرده ام

خوشا گناه من که رنگ توست

رنگ برف

اگر چه از بهار ترد میشوم

بهار دیگران مرا بهار نیست

بهار من تویی

همیشه قنچه ام!! بهار میرسد


آه...من هنوز گریه می کنم

چرا نیامدی

مگر چه می شود

مگر بهار دیگران چقدر گل و شکوفه و نگار می دهد

بیا که برف من به بوی رهگذار تو پر از جوانه می شود

بهار من!!! به نزد من نظر بکن

که تا نبودنم دمی دگر نمانده است

ز بی کسی و خود خوری

هوای خانه ام بوی حصار می دهد

و نقش انزوای من

به هر چه آینه است سوار می شود.


مرا دگر دمی نمانده است

بیا مرا دمی بباش

بیا که سخت گریه می کنم

کنار باغچه نشسته ام

و بر شکوفه های یخ زده ، جوانه های منجمد و مردم درون شهر

زار میزنم

من از شکستن دلی ، اگر چه مال سنگدل

تمام هست و نیست را به حلقه های دار می زنم .


وای...وای... وای... هنوز گریه می کنم

چرا نیامدی

ندانمت که هرگزش چنین کسی به سان تو

بر این حباب گرد خاک

زیست می کند.


هنوز گریه میکنم برای تو

امید و عشق ناپدید

نیامده ستاره ام

همیشگی ترین آتی ام

مرا بیاب

مرا توان یافتن دگر به ذره ای نمانده است.


مرا بیاب ،ببین، نگاه کن، وای......

من هنوز گریه می کنم.


سیاوش - آبان 83

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

مرثیه بهاری

بهار بود و بوی بنفشه
و عطر نیامده شب بو هایی که گفتند:"شب، بو می دهیم."

در جمع ما هر کس سرودی خواند
جز آن پرنده ی کوچک که خواست بخواند
مرثیه ای برای آزادی و عشق خویش
و درد بال های شکسته اش نگذاشت
و در آرزوی پرواز بلندش
پست بر خاک شد.

سیاوش
بهار83

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

دیشب به سیل اشک ره خواب می​زدم

همه ی روز را خوابیدم. هزار و یک کار داشتم. مهم نبود. مهم این بود که می خوابیدم. دیروز روز خیلی خوشی بود و خوشی زیاد به من نمی سازد. تنم از وسط بازی کردن حسابی درد گرفته بود اما این بهانه است. خودم می دانم دردم چیست. از وسط بودن ملولم. و اکنون دقیقا وسط همه چیزم. وسط زندگی. وسط تاهل. وسط افسردگی. وسط اعتبار و شهرت و وسط همه ی چیز های مهم.
سخت نباید بگیرم. سربازی در پیش است و زندگی زناشویی و پایی لنگ. بهانه های کوچک خوشبختی به چشمم مضحک می آیند و این یعنی مرگ. مرگ... مگر شک دارم که مرده ام؟ حتما دارم وگرنه این نوشتن برای چه بود؟
شیرین ترین خیال پردازی هایم هم مرگبارند. هر چند مگر تلخ تر از زندگی هم هست؟
وقتی که خوابم به هم می ریزد می فهمم که افسردگی دارد جولان می دهد. شاید دوری تو را عادت ندارم. شاید زوال کودکی و گذشته در خاطرم پر رنگ تر شده باشد. فراتر از همه ی این ها شاید جیب خالی عامل اصلی باشد.
در تفسیر تمامی خواب هایم می خواهم به دیگران اثبات کنم که من فقط به خاطر خود تو با تو ازدواج کردم. نه به خاطر پولت. فکری که در بیداری هیچ گاه به سراغم نمی آید و کمترین اهمیت را برایم داراست، ببین چگونه ناخودآگاه مرا هر شب رنده می کند.
در تفسیر تمامی خواب ها می خواهم به سوی تنهایی بروم. به سوی فراغ. رنجی را می خواهم که التیامش نباشد. عذابی مرگبار و ابدی می خواهم. خوشحالم که اگر پس مرگ، آخرتی باشد، من در انتهای دوزخش خواهم بود. به سیزیف قبطه می خورم و روزی هزار بار از جگر فریاد می کشم :"ای کاش جای پرومته بودم."
از اینکه این حال مرا به شرایط و دیگران ربط دهید متهوعم. من مسئول کسی هستم که هستم و لا غیر و از خود بودن سرشار از شعفم در عین ملال.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

دوری تو

در غیابت
بوی تن عر.یا. نت را
از لباس ها می پرسم
و با هر نفسی
نزدیک تر می شوم
به تو
و به هر آنچه میان ما جاریست.

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

نوروز

در آستانه بهاریست با راهی به سوی تو

و در پس

خیالی از عطر یال سمندی مست

بینابین

هیچ

جز سیاهی نیست

جز آهی ملول که به مسلخ می رود

با ساعتی که همیشه دقیق است.



دریغ

زمستان گذشت و ما

کنار رودخانه ی برفی

دست هامان را ها

نکردیم.



شاید اگر پرندگان خونین را اندک امیدی بودیم

اکنون کنار ما

نوروز را سرود می خواندند.



شاید اگر بیشتر به باغ می رسیدیم

بهار سبز تر می شد.



سیاوش



نوروز 89



پی نوشت: شادباش نوروز به همه و به عنوان عیدی یک فایل صوتی می گذارم که فکر نمی کنم جایی شنیده باشید یا بشنوید. این فایل رو خودم از یک جعبه موزیکال که نوستالژیک ترین چیز زندگی من است ضبط کردم.

دانلود





۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

موسیقی کردی

در سفر اخیر به کردستان به معنی فوق العاده ی دو آهنگ زیبای کردی پی بردم. حیف دانستم شما نیز احتمالا چون من سرشار نگردید.
و البته جا دارد اینجا از دوست کرد نازنینم "یاسین" به خاطر ترجمه آنها سپاسگزاری کنم.

باران - مامک خادم (دانلود)

واران وارانه عه زیزه که م وال ریزه زیره
باران نرم نرم می بارد عزیزم

وه ده ی وه هار دای اری هاوار یه خو پاییزه
وعده ی بهار دادی، دریغ ، اکنون پاییز است

خه رمن زولفانت آرامی گیانم
خرمن زلفانت آرام جانم است

چاو ابرومشکی اره هاوار ده ردت وه گیانم
چشم و ابرو مشکی، دردت به جانم

واران وارانه عزیزه که م واران ترم کرد
عزیزم، باران بارید و ترم کرد

سه وزه ی بالابرز اره هاوار له دین دره م کرد
سبزه بلند بالا، ای داد، از دین به درم کرد

واران وارانه مه زره که ی ره نگی
باران می بارد اگر چه بی رنگ است

یار خواحافز اره هاوار به دله که ی غم گین
با دلی غمگین، خدانگهدار ای دوست

-----------------------------------------------------------------------------------------

خان باجی - محسن نامجو (دانلود)

چاوه ت رشو و خماروه خان باجی
چشمت سیاه و خمار است خان باجی

لیوت هره هه اناروه خان باجی
لبت چون انار است خان باجی

خه ووت قولی ته
تو خوابیدی

من بی وفا یی دیم
من بی وفایی دیدم

بی وفای یه که ت وه چاوی خوم دیم
من به چشم خود بی وفایی دیدم

خوای بانی سه ر
خدای بالا سر

آگای له دل ها
به دل ها آگاه است

آگای له دل ها بجوز خا نی تو
آگاه است به دل ها، جز دل من و تو

قه سه مته ده م وه شای دا لا هو
به شاه دالاهو قسمت می دهم

یا میوانم گه یا میوانیم بیو
یا مهمانم شو یا بگذار مهمانت شوم

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

The Hours

فکر می کنم، به سال هایی که گذشتند. سال هایی که بیهوده گذشتند. سال هایی که بر نخواهند گشت و آن من گمشده در این زمان دور. رویایی بود یا کابوسی بی سر و ته. اسیر بودم و هستم. اسیر خانواده و دوستان. اسیر عقیده و خرافه. اسیر خویش بودم. با دست زنجیر اسارت می کشیدم و با پا گوی زندان به خود نزدیک می کردم. در انتظار بودم ... در انتظار چه؟ نمی دانم

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد



دانلود موسیقی متن
فیلم ساعت ها اثر فیلیپ گلاس


philip glass - the hours - 01 - the poet acts.mp3
philip glass - the hours - 02 - morning passages.mp3
philip glass - the hours - 03 - something she has to do.mp3
philip glass - the hours - 04 - for your own benefit.mp3
philip glass - the hours - 05 - vanessa and the changlings.mp3
philip glass - the hours - 06 - i'm going to make a cake.mp3
philip glass - the hours - 07 - an unwelcome friend.mp3
philip glass - the hours - 08 - dead things.mp3
philip glass - the hours - 09 - the kiss.mp3
philip glass - the hours - 10 - why does someone have to die_.mp3
philip glass - the hours - 11 - tearing herself away.mp3
philip glass - the hours - 12 - escape!.mp3
philip glass - the hours - 13 - choosing life.mp3
philip glass - the hours - 14 - the hours.mp3

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

اگر در یک مکان عمومی دنبال دستشویی می گردید و تابلویی پیدا نمی کنید، کافیست در امتداد نشانه هایی که به نمازخانه اشارتند، رهسپار شوید.

Pandora's Box

آخرینش امید بود
تحفه ی خدایان
و ما با کشتی های باژگون
به سمت هر آن کجا که نه ساحل.
حاصل
چیزی میان دو تردید
"زیبا اگر بود
عشق ما بود."

لذت آخ

جسارت و نوآوری محسن نامجو و نیز تعهدش به مسایل فرهنگی - اجتماعی - سیاسی از او یک هنرمند جاودانه می سازد.
در جایی می گوید:
"ما را به لذت آخ" و این مرا به شدت به یاد ژویسانس می اندازد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

تراژدی با رقص

لحظه هایی در زندگی ام پیش می آید که در اوج غم مجبورم بخندم، در نهایت غصه باید شادی کنم و در فراسوی تراژدی برقصم. تحمل این زمان ها که رو به افزایش گذاشته اند برایم بسیار سخت است.

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

آهنگ کوچه زدبازی

ملاقات با جبراییل

تشخیص مرز بین خواب و بیداری برایم سخت شده. به بعضی چیزها فکر می کنم و بعد تصور می کنم آن ها را خواب دیده ام با خواب می بینم و بعد فکر می کنم واقعیت بوده و حتی عجیب تر از آن بعضی کار هایی که واقعا در بیدای انجام داده ام را فکر می کنم در خواب بوده.
همین روز هاست که جبراییل را ببینم.

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

لحظه ای برای زندگی



اصفهان-مرداد هشتاد و هشت

درباره تنهایی، پرایوسی و غیرطبیعی بودن

این روز ها، این ساعات و این لحظه های تکراری تکرار دوباره هر چه می گذرند میل بیشتری به تنها بودن پیدا می کنم. از پرسیدن و پرسیده شدن بیزارتر می شوم. کم حرف تر می شوم و از این بابت لذت می برم. اما با اینکه سکوت اختیار کردن در هر جا و زمانی حق مسلم هر انسانی است، در جامعه ی من، حتی جامعه ی نزدیکانم این مهم قابل پذیرش نیست.

آن ها می گویند: این طبیعی نیست.

سوال من این است که کلن چه چیزی طبیعی هست و چه معیاری برای این طبیعی بودن وجود دارد و چه کسی صلاحیت دارد که از این معیار استفاده کند و حکمی صادر کند؟

آیا این که اکثر مردم دنیا شب می خوابند، من را که شب ها نمی توانم بخوابم غیر طبیعی میکند؟ آیا این که اکثر مردم در روز حدود چند هزار کلمه حرف می زنند من را که چند صد کلمه حرف می زنم غیر طبیعی می کند؟ آیا چون من میل به نسبت بیشتری به تنهایی دارم تا دیگران من را غیر طبیعی می کند؟

فکر می کنم. به همه ی این ها فکر می کنم و با تمام وجود حس می کنم که اگر جهنمی وجود داشته باشد، چیزی نیست جز دیگران. دوزخ جایی است که حریم شخصی افراد از بین برود.

طبیعی و غیر طبیعی، تعبیر هایی نسبی و کلی هستند که لزومن قابل اعتماد نیستند. شاید یک روان کاو بتواند بگوید فلان رفتار من طبق بهمان فرضیه فلانی غیر طبیعی است و امثالهم اما فرا تر از آن، کلی و بی ارزش و عوامانه خواهد بود.

پس هر کس ادعایی دارد باید آن را علمی اثبات کند چون احتمالن جایی که علم نباشد، مذهب و دین و حدس و گمان جولان خواهند داد.

من نمی دانم طبیعی هستم یا نه، اما می دانم که حق دارم هر لحظه تنها باشم و سکوت کنم و حریم شخصی ام را به اندازه ی تمام دنیا بگسترانم.

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

نوبت خویش

ندا که هیچ
بعد از مرگ عزیزترین نزدیکانمان هم ما به روند زندگی عادیمان بر می گردیم.
و ترجیح می دهیم به این واقعیت فکر نکنیم که ما هم روزی می میریم.