۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه
7
۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه
آتش درون
شاد خواریم و مغنی
مهره در دل داریم و مهر بر لب
دریاییم با صیادان مغروق
نهنگیم ناجی صد یونس
سخن چو بگوییم پروانه ایم و شمع
سکوت چو نماییم دردی کشیم و بس
۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سهشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه
من بی می ناب ...
۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه
همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم
ای کاش نمی خواندم. ای کاش کمتر می خواندم. نام تو را. هجای حنجره ات در تماس های خیالی از پشت پنجره. حالا من مانده ام تنها. با پیکری که رو به زوال می رود و تو که نمی خوانی هیچ. نه حدیث دستان مرا نه عاقبت نام خود را. از همان قدیم تر ها کتاب را سوزاندند. از همان زمان که قرار شد هر کسی فقط با یک نفر تا آخر عمرش بخوابد. چرا؟ فطرت بشری بود یا پست فطرتی آسمانی؟ هر چه بود آنقدر قوی بود که حتی این واژگان مجازی هم تو را مضطرب کند. آنقدر قوی بود که تو و امثال تو به خود حتا اجازه ی اندیشیدن در این باب ندادند. حرف از خدا که به میان بیاید همه عربده می کشند. این ها که ریز است.
کتاب ها را سوزاندند و بی سوادان و ملازادگان به فرنگ رفتند و کتاب نوشتند. برای ما. و کتاب ها هزار بار چاپ شدند و باز تو نخواندی.
تو محکومی به آنچه هستی، هموطن، از آن رو که خود مشعل دار کتاب سوزی بودی. جلاد بنی قریضه بودی و ...
ای کاش می خواندی. ای کاش دمی می اندیشیدی به خواندن. به همه آن چیز ها که قبیح می دانی. به همه آن کار ها که نیکی یا بدیشان اظهر من الشمس است.
ای کاش...
۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه
بوی دهان سگ
گريه اش گرفت. بيش تر از اين چه کار می توانست بکند؟
حوصله ی کتک های باباش را نداشت
...
از اتاق رفت بيرون
يک روزنامه روی زمين مچاله شده بود. تيتر يکی از صفحات اين بود:
شب ادرای نوجوانان ناشی از عوامل روحی است و با مراجعه به دکتر ...
...
فکر کرد چند بار تا حالا گفته بود که ببرندش دکتر. اما...
توی حال بابا داشت بساط ترياکش را تر و تميز می کرد، مامان پای تلفن بود و خواهرش سر درس.
هيچکس به او نگاه هم نکرد. چون بوی شاش مي داد.
رفت توی حياط ... چهار ليتری نفت را برداشت و برگشت سمت اتاقش. باز هم کسی نگاهش نکرد. روی رختخوابش ايستاد. چهارليتری را روی سرش خالی کرد. کبريتی زد و آتش گرفت.
پدر تا بوی آتش را فهميد دويد طرف اتاق . قوطی کبريت را برداشت و غرغر کنان برگشت سر بساطش. مادر تلفن را قطع کرد و دويد سمت اتاق. ضبط صوت قديميش را روشن کرد. اما صدایی از آن در نمی آمد.
اين وسط تنها خواهرش بود که داشت جيغ می کشيد و گريه می کرد. و دور آتش می گشت و مو می کند. هر چقدر تلاش کرد نتوانست آتش را خاموش کند. در حالی که زار می زد ، رو به جنازه ی سوخته ی برادرش گفت:
چرا .... چرا... چرا با من اين کار را کردی... تو که می دانستی من از تو حامله ام... چرا بچه را يتيم کردی؟... چرا...؟
از ضبط صوت قديمی صدای گريه کودکان آمد.
دی83
۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه
کابوس ها وشب
شب از گذاری سرد با تو می خواند
سرود ها بر جوی ها طعم سکون می دهند
و خستگی، تنهايی و مرگ
تنها لذایذ پايدار جهانند.
سیاوش
آذر 83
۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه
و من هنوز گریه می کنم
مسیح بر صلیب، خانه می کند
و موسی ام درون نیل غرقه می شود
و من هنوز گریه می کنم
دست همیشه خسته ام بوی بهار می دهد
پای همیشه بسته ام بوی عبور میدهد
و این تن شکسته ام بوی حضور می دهد
و من هنوز گریه می کنم
بهار، خیال خواب های شب
ماه ،همیشه پشت ابر های تب
و من پر از تگرگ و برف
مرا ببار در بهار خویش
مرا کنار آتش همیشه سرد دوستی
تو یک نخ از سیگار باش
من از تو کام مرگ خواستم
بیمار باش
بیدار باش که شب پر از ندای شمع می شود
خبر نداشت آن که رفت
که سفره مان به نیمه شب پر از خیال نان و آب و طعم می شود
مرا سزای روز نیست
و از نبودنش کسی به جز خودم
خیال پاک مهر را
کنار کاغذ هویتش
نه،هیچگاه مُهر نیست.
و من هنوز گریه می کنم
مرا نگاه دار
نه همچو آن نگاه کورکورانه ای
که صبح و ظهر و شب
به جام چشم های عابران کور
چو ساقیان هر دمی به باده ای
و مطربان هر شبی به خانه ای
روانه ای.
مرا چنان نگاه دار
که از فراز سخره های سخت زندگی
اگر شبی به سوی دیگرش
- به سوی دیگر و همیشه روشن بلند کوه های قله شان پر از جنایت فریب-
گریز عاشقانه ای زدم
و از آن گریز عاشقانه ام
ز وسعت پر از تهی
ز پرتگاه و زخم و خون و مرگ و درد گیجگاه
به تار و پود بودنم به زخمه ای
ترانه ای زدم
به سنگ ها دهن کجی کنم
که عشق توست پشت من.
مرا چنین بزرگ بر بگیر.
مرا ترانه باش ای امید نا امید.
اگر ترانه ای مرا
ترانه باش تا ابد
و گر نه با خیال یک غزل
غزال می شوم
به کوه و دشت و رود
ز خاطرت گریز می زنم
به جنب گرگ می روم
چه فرق می کنم
نشانه ی گلوله ی شکار یک شب بهار می شوم
اگر ترانه ای مرا
ترانه باش تا ابد
و اگر نه این چنین خیال یک شبت
به سوخته ی جرقه ای
خرید می شود.
اگر ترانه ای مرا
ترانه باش من هنوز گریه می کنم.
مرا سرود باش
نه زآن سرود ها که هر دمی به نی شکسته ای فروختند
و یا به تار های مطربی لبان خویش دوختند
که این سرود ،سرود من،سرود تو،سرود ما نبوده است.
مرا بهار باش که طاقتم نمانده است
و از این شکسته ساغر و صراحی زمان من
چند جرعه بیش تر نمانده است.
بیا کنار من ،بیا کنار هم
زمان امان نمی دهد
ببین هنوز گریه می کنم
بیا که ساحلم برای تو
اگر چه خویش غرقه می شوم
اگر چه خانه ام همیشه موج می شود
و ذره های پاک من
خوراک ماهیان کوچک حقیقت و گناه می شود
مرا چه باک
که من همیشه زنده ام درون اشک های تو
در این نوشته های پاره پاره ام
در آن درخت نارون
و در ترنم عزای ابر ها
و در میان حفره های پر فریب ماه
و در صدای خنده های مهر
مرا چه باک پس از این...
نگاه کن! هنوز گریه می کنم.
مگر گناه من به جز شکفتن شکوفه بود
ببین که تا ابد
اسیر دست زرد میشوم.
گناه کرده ام
خوشا گناه من که رنگ توست
رنگ برف
اگر چه از بهار ترد میشوم
بهار دیگران مرا بهار نیست
بهار من تویی
همیشه قنچه ام!! بهار میرسد
آه...من هنوز گریه می کنم
چرا نیامدی
مگر چه می شود
مگر بهار دیگران چقدر گل و شکوفه و نگار می دهد
بیا که برف من به بوی رهگذار تو پر از جوانه می شود
بهار من!!! به نزد من نظر بکن
که تا نبودنم دمی دگر نمانده است
ز بی کسی و خود خوری
هوای خانه ام بوی حصار می دهد
و نقش انزوای من
به هر چه آینه است سوار می شود.
مرا دگر دمی نمانده است
بیا مرا دمی بباش
بیا که سخت گریه می کنم
کنار باغچه نشسته ام
و بر شکوفه های یخ زده ، جوانه های منجمد و مردم درون شهر
زار میزنم
من از شکستن دلی ، اگر چه مال سنگدل
تمام هست و نیست را به حلقه های دار می زنم .
وای...وای... وای... هنوز گریه می کنم
چرا نیامدی
ندانمت که هرگزش چنین کسی به سان تو
بر این حباب گرد خاک
زیست می کند.
هنوز گریه میکنم برای تو
امید و عشق ناپدید
نیامده ستاره ام
همیشگی ترین آتی ام
مرا بیاب
مرا توان یافتن دگر به ذره ای نمانده است.
مرا بیاب ،ببین، نگاه کن، وای......
من هنوز گریه می کنم.
سیاوش - آبان 83
۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سهشنبه
مرثیه بهاری
و عطر نیامده شب بو هایی که گفتند:"شب، بو می دهیم."
در جمع ما هر کس سرودی خواند
جز آن پرنده ی کوچک که خواست بخواند
مرثیه ای برای آزادی و عشق خویش
و درد بال های شکسته اش نگذاشت
و در آرزوی پرواز بلندش
پست بر خاک شد.
سیاوش
بهار83
۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
سخت نباید بگیرم. سربازی در پیش است و زندگی زناشویی و پایی لنگ. بهانه های کوچک خوشبختی به چشمم مضحک می آیند و این یعنی مرگ. مرگ... مگر شک دارم که مرده ام؟ حتما دارم وگرنه این نوشتن برای چه بود؟
شیرین ترین خیال پردازی هایم هم مرگبارند. هر چند مگر تلخ تر از زندگی هم هست؟
وقتی که خوابم به هم می ریزد می فهمم که افسردگی دارد جولان می دهد. شاید دوری تو را عادت ندارم. شاید زوال کودکی و گذشته در خاطرم پر رنگ تر شده باشد. فراتر از همه ی این ها شاید جیب خالی عامل اصلی باشد.
در تفسیر تمامی خواب هایم می خواهم به دیگران اثبات کنم که من فقط به خاطر خود تو با تو ازدواج کردم. نه به خاطر پولت. فکری که در بیداری هیچ گاه به سراغم نمی آید و کمترین اهمیت را برایم داراست، ببین چگونه ناخودآگاه مرا هر شب رنده می کند.
در تفسیر تمامی خواب ها می خواهم به سوی تنهایی بروم. به سوی فراغ. رنجی را می خواهم که التیامش نباشد. عذابی مرگبار و ابدی می خواهم. خوشحالم که اگر پس مرگ، آخرتی باشد، من در انتهای دوزخش خواهم بود. به سیزیف قبطه می خورم و روزی هزار بار از جگر فریاد می کشم :"ای کاش جای پرومته بودم."
از اینکه این حال مرا به شرایط و دیگران ربط دهید متهوعم. من مسئول کسی هستم که هستم و لا غیر و از خود بودن سرشار از شعفم در عین ملال.
۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه
دوری تو
بوی تن عر.یا. نت را
از لباس ها می پرسم
و با هر نفسی
نزدیک تر می شوم
به تو
و به هر آنچه میان ما جاریست.
۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سهشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۳, سهشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه
نوروز
و در پس
خیالی از عطر یال سمندی مست
بینابین
هیچ
جز سیاهی نیست
جز آهی ملول که به مسلخ می رود
با ساعتی که همیشه دقیق است.
دریغ
زمستان گذشت و ما
کنار رودخانه ی برفی
دست هامان را ها
نکردیم.
شاید اگر پرندگان خونین را اندک امیدی بودیم
اکنون کنار ما
نوروز را سرود می خواندند.
شاید اگر بیشتر به باغ می رسیدیم
بهار سبز تر می شد.
سیاوش
نوروز 89
پی نوشت: شادباش نوروز به همه و به عنوان عیدی یک فایل صوتی می گذارم که فکر نمی کنم جایی شنیده باشید یا بشنوید. این فایل رو خودم از یک جعبه موزیکال که نوستالژیک ترین چیز زندگی من است ضبط کردم.
۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه
موسیقی کردی
و البته جا دارد اینجا از دوست کرد نازنینم "یاسین" به خاطر ترجمه آنها سپاسگزاری کنم.
باران - مامک خادم (دانلود)
واران وارانه عه زیزه که م وال ریزه زیره
باران نرم نرم می بارد عزیزم
وه ده ی وه هار دای اری هاوار یه خو پاییزه
وعده ی بهار دادی، دریغ ، اکنون پاییز است
خه رمن زولفانت آرامی گیانم
خرمن زلفانت آرام جانم است
چاو ابرومشکی اره هاوار ده ردت وه گیانم
چشم و ابرو مشکی، دردت به جانم
واران وارانه عزیزه که م واران ترم کرد
عزیزم، باران بارید و ترم کرد
سه وزه ی بالابرز اره هاوار له دین دره م کرد
سبزه بلند بالا، ای داد، از دین به درم کرد
واران وارانه مه زره که ی ره نگی
باران می بارد اگر چه بی رنگ است
یار خواحافز اره هاوار به دله که ی غم گین
با دلی غمگین، خدانگهدار ای دوست
-----------------------------------------------------------------------------------------
خان باجی - محسن نامجو (دانلود)
چاوه ت رشو و خماروه خان باجی
چشمت سیاه و خمار است خان باجی
لیوت هره هه اناروه خان باجی
لبت چون انار است خان باجی
خه ووت قولی ته
تو خوابیدی
من بی وفا یی دیم
من بی وفایی دیدم
بی وفای یه که ت وه چاوی خوم دیم
من به چشم خود بی وفایی دیدم
خوای بانی سه ر
خدای بالا سر
آگای له دل ها
به دل ها آگاه است
آگای له دل ها بجوز خا نی تو
آگاه است به دل ها، جز دل من و تو
قه سه مته ده م وه شای دا لا هو
به شاه دالاهو قسمت می دهم
یا میوانم گه یا میوانیم بیو
یا مهمانم شو یا بگذار مهمانت شوم
۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه
The Hours
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
دانلود موسیقی متن فیلم ساعت ها اثر فیلیپ گلاس
philip glass - the hours - 01 - the poet acts.mp3
philip glass - the hours - 02 - morning passages.mp3
philip glass - the hours - 03 - something she has to do.mp3
philip glass - the hours - 04 - for your own benefit.mp3
philip glass - the hours - 05 - vanessa and the changlings.mp3
philip glass - the hours - 06 - i'm going to make a cake.mp3
philip glass - the hours - 07 - an unwelcome friend.mp3
philip glass - the hours - 08 - dead things.mp3
philip glass - the hours - 09 - the kiss.mp3
philip glass - the hours - 10 - why does someone have to die_.mp3
philip glass - the hours - 11 - tearing herself away.mp3
philip glass - the hours - 12 - escape!.mp3
philip glass - the hours - 13 - choosing life.mp3
philip glass - the hours - 14 - the hours.mp3
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
Pandora's Box
تحفه ی خدایان
و ما با کشتی های باژگون
به سمت هر آن کجا که نه ساحل.
حاصل
چیزی میان دو تردید
"زیبا اگر بود
عشق ما بود."
۱۳۸۸ مهر ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سهشنبه
تراژدی با رقص
۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه
ملاقات با جبراییل
همین روز هاست که جبراییل را ببینم.
۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سهشنبه
درباره تنهایی، پرایوسی و غیرطبیعی بودن
این روز ها، این ساعات و این لحظه های تکراری تکرار دوباره هر چه می گذرند میل بیشتری به تنها بودن پیدا می کنم. از پرسیدن و پرسیده شدن بیزارتر می شوم. کم حرف تر می شوم و از این بابت لذت می برم. اما با اینکه سکوت اختیار کردن در هر جا و زمانی حق مسلم هر انسانی است، در جامعه ی من، حتی جامعه ی نزدیکانم این مهم قابل پذیرش نیست.
آن ها می گویند: این طبیعی نیست.
سوال من این است که کلن چه چیزی طبیعی هست و چه معیاری برای این طبیعی بودن وجود دارد و چه کسی صلاحیت دارد که از این معیار استفاده کند و حکمی صادر کند؟
آیا این که اکثر مردم دنیا شب می خوابند، من را که شب ها نمی توانم بخوابم غیر طبیعی میکند؟ آیا این که اکثر مردم در روز حدود چند هزار کلمه حرف می زنند من را که چند صد کلمه حرف می زنم غیر طبیعی می کند؟ آیا چون من میل به نسبت بیشتری به تنهایی دارم تا دیگران من را غیر طبیعی می کند؟
فکر می کنم. به همه ی این ها فکر می کنم و با تمام وجود حس می کنم که اگر جهنمی وجود داشته باشد، چیزی نیست جز دیگران. دوزخ جایی است که حریم شخصی افراد از بین برود.
طبیعی و غیر طبیعی، تعبیر هایی نسبی و کلی هستند که لزومن قابل اعتماد نیستند. شاید یک روان کاو بتواند بگوید فلان رفتار من طبق بهمان فرضیه فلانی غیر طبیعی است و امثالهم اما فرا تر از آن، کلی و بی ارزش و عوامانه خواهد بود.
پس هر کس ادعایی دارد باید آن را علمی اثبات کند چون احتمالن جایی که علم نباشد، مذهب و دین و حدس و گمان جولان خواهند داد.
من نمی دانم طبیعی هستم یا نه، اما می دانم که حق دارم هر لحظه تنها باشم و سکوت کنم و حریم شخصی ام را به اندازه ی تمام دنیا بگسترانم.
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
نوبت خویش
بعد از مرگ عزیزترین نزدیکانمان هم ما به روند زندگی عادیمان بر می گردیم.
و ترجیح می دهیم به این واقعیت فکر نکنیم که ما هم روزی می میریم.
۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه
دو دو تا، ده تا خواهد شد!
1. در حالی که در یک حوزه تعرفه تمام شده بود، نگهبان عده ی خاصی را برای رای دادن راه داد که موجب اعتراض سایرین شد و وی مجبور شد بقیه را نیز قبول کند.
2. اکثر شعبه های بالای شهر اصفهان قبل از ساعت 9 بسته بودند.
با این وضع به شدت احساس می کنم به شعورم توهین شده و این حداقل سهم من از به اصطلاح دموکراسی پای مال شده. من از موسوی می خواهم که از رای من دفاع کند. شخصا حاضر برای دفاع از این حق از درس و زندگی ام بزنم و در خیابان بنشینم.
به آن هایی که چون من سنشان به کودتای 28 مرداد 32 نمی رسد این خبر را می دهم که جو همان زمان را از این پس احساس خواهند کرد.
۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه
بنفشه های سوخته
من خاکستر مرگ را بر سر شیون می کشیدم
و گل های بنفشه
همه با هم
سرودی برای جنگ خواندند.
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
روز نو
زاده شدن و دوباره
نفس بکش این فرصت اندک را در این خفقان بی هم نفسی
دوباره زاده شو
هر چند، سخن تازه ای در کار نیست
سال جدید شروع می شه و من تصمیم گرفتن قسمت نظرات و آمار وبلاگ را ببندم. می خواهم برای خودم بنویسم. از همه ی کسانی که در این مدت نظر دادند و مرا به نوشتن تشویق کردند ممنونم. سال نو مبارک. نوروز تنها پناهگاه باقی مانده از گذشته است.
۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه
عبدی بهروانفر - رفتم سر کوچه
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش : سگ ات چی؟ زن ات چی؟ بچه ات چی؟!
میشه یه مرده بود تو بیمارستان
میشه یه مادر مرده، تو قبرستان
میشه یه مرده بود ، تو بیمارستان
میشه یه قرص خورده، توی قبرستان
میشه داد زد: آهای مردم! کلا به تخم ام!
رفتم سر کوچه، یه پک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش زن ات چی؟ سگ ات چی؟ بچه ات چی؟!
حالا ببینا، نمیذارن مثل سگ! کنار تو زندگی کنم
حالا ببینا، نمیذارن مثل خوک برای او بندگی کنم
جوانی گم شده
۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه
۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه
The Reader

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه
من و دانش گُه
1- تفاوت چگونه دیدن و چه چیز را دیدن = توجه به خطا های شناختی
2- پاسخ به یک سوال: من به کدام دنیا تعلق دارم؟
این ها را استاد روی تخته نوشته بود. بعد از 5 سال درس خواندن در دانشگاه، این ترم که ختم تحصیل من است باید درس اندیشه اسلامی بگذرانم.
جلسه ی اول است و جو مزخرفی بر کلاس حاکم است. حس می کنم میان 40 نفر بسیجی نشسته ام. استاد کلاس جوان سی و چند ساله ای به نظر می رسد با لباسی خیلی معمولی و ریش ستاری. رشته ی کلام را بدست گرفته و مدام تکرار مکررات می کند. در مورد دانش و بینش حرف می زند و اکنون صحبت هایش رسید به عشق. می گوید:"دوست عزیز! بالاخره باید یک روز عاشق بشوی وگر نه زندگی ات هیچ ارزشی ندارد و باید اضافه کنم که عشق خاکستری است."
سپس از ما می خواهد ارتباط 4 واژه را باهم پیدا کنیم: آگاهی، مطلق نگری، آسیب پذیری، موفقیت.
وی همچنین معتقد است سریال شب های برره مهران مدیری بهترین برنامه ی طنز تلویزیون بوده و به نظر او ببره فضای ذهنی ایرانیان است. مثل اسپند روی آتش می پرد تا به ما بفهماند که مطلق نگر نباشیم و اینکه "هنر نزد ایرانیان است و بس" محصول ذهن تک بعدی است. البته من جایی خوانده بودم که واژه ی بس در این عبارت معنی "بسیار" می دهد.
الآن یکی از دانشجو ها از او خواست تا اسم کتابی که از آن نقل قولی کرده بگوید. او مخالفت کرد و گفت:" لزومی ندارد همه اسم کتاب را بشنوند چون همه نمی خواهند". بعد از آن هایی که از جو کلاس ناراحت هستند خواست درس را حذف کنند.
اسمش را می گذارم آقای خاکستری چون مدام از این واژه استفاده می کند.
"تعریف دنیا: دنیای هر کس مجموعه ای است از باور ها، نگرش ها، اهداف، آرزو ها، علایق، سلایق و خلاصه عبارت است از دریچه ی نگرش هرکس به جهان هستی."
خدا رحمت کند مارکس را!!! که گفت:" هر آن چه سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود، هر آن چه مقدس و آسمانی است، پست و دنیوی می گردد."
حالا کلاس وارد مرحله ی جدیدی شده که هر خری از هر طویله ای عرعری می کند. من تلاش می کنم جلوی خنده ی فزاینده ای را بگیرم که به خاطر اضحار فضله ی هم کلاسی هایم است و در عین حال از خود بالا بینی خودم، حس بدی پیدا می کنم.
استاد می فرمایند:" تفاوت دنیای جدید با دنیای قدیم:
دنیای قدیم: روستا جهان بود، ندانستن هم مفید بود هم ممکن و هم دلپذیر
دنیای جدید: جهان روستاست، ندانستن نه ممکن، نه مفید، نه دلپذیر."
بر خلاف نظر او، معتقدم هر رفتاری را می توان با آموزش صحیح به صورت هنجار در آورد. مثلا حمام رفتن مکرر و استفاده از دئودورانت. گندش بزنند: بوی ترشیدگی عرق کلاس های عمومی حالم را به هم می زند.
۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه
کیفیت زندگی
۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه
۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه
نوستالژی کشنده
من از کودکی متنفرم. کودکی دوران حماقت و الکی خوش بودنه. دوران به یه شکلات هر کس و هر چیزی را فروختن. دوران خنده های الکی، گریه های الکی. دوران نفهمیدن و زر زر کردن. هرگز نمی خواهم حتی برای یک لحظه به آن دوران برگردم اما این جور حس ها گاه قلبم را سخت فشرده می کند.
نمی دانم من تغییر کرده ام یا باران و برف؟!
دلم می گیرد. به کنار پنجره می روم و بیرون را نگاه می کنم. پنجره، آیینه ای می شود برای همه ی سال های گذشته، سال های گسسته و من حرکت خونی کهنه را در رگ هایم احساس می کنم. خونی که وقتی به مغزم می رسد دیگر سرشار از گذشته است، سرشار از خیال مردگان. دلم برای مرده های خوب تنگ می شود و افسوس می خورم آن همه روز هایی که فرصتی بود برای با هم بودن و من تنهایی را ترجیح دادم مثل همیشه. خاطرات رنگی تار، شفاف تر می شوند و حجم پیدا می کنند. ملموس می شوند و من احساس خفگی می کنم. مسخ شده ام و اگر دوست دارم که زنده بمانم باید هر چه سریع تر از کنار این پنجره بروم.
پیش تر از این، برای من، باران و برف حسی داشت که اکنون ندارد.
۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه
خود شیفتگی
دقیقا نمی دانم چه چیزی عامل این پیشرفت شد اما گمان می کنم همین که شغلی پیدا کردم (ولو فروشندگی در یک مغازه موبایل در پایین شهر) خود، نقش بسزایی داشت. یا اینکه می دانم تا چند روز دیگر یک پراید صفر خواهم داشت. یا اینکه تا تیر ماه سال آینده درسم تمام می شود و به احتمال زیاد برای ادامه ی تحصیل به فرانسه یا سوئد یا مالزی خواهم رفت.
از این ها گذشته حس خوبی نسبت به خودم پیدا کرده ام. فکر می کنم به آرشیو موسیقی ارزشمندم، به کتابخانه ی هفت بیجارم، به اتاق همیشه به هم ریخته ام و به همه ی لحظاتی که گذرانده ام. از منعطف بودن فکر و احساسم لذت می برم. از اینکه هر لحظه امکان دارد عقایدم از بن متحول شود. دیروز به ساره می گفتم که صرف رابطه ی خونی و خاطرات مشترک ، مرا ملزم به دوست داشتن کسی نمی کند، شاید فردا منکرش شوم. دیروز فقط به مرگ فکر می کردم، فردا می خواهم بروم حجامت و کلاس کونگ فو.
می خواهم از لحظه لحظه ی عمرم لذت ببرم و به زندگی دیگران شادی ببخشم.
" می خواهم اصالت انسان را به او نشان دهم تا خود را هیچ گاه حقیر نبیند":
- دیروز وقتی داشتم با یک مشتری ایرانی در مورد یک گوشی حرف می زدم، یک مشتری افغانی وارد مغازه شد و من همان طور که با هموطنم برخورد کرده بودم با او نیز کردم. وقتی مرد افغان رفت، آن ایرانی گفت که گویا نفهمیدی افغانی بود. گفتم البته که فهمیدم، چطور؟ گفت پس این همه احترام از چه بود؟ گفتم چرا که نه و او شروع کرد به گفتن جفنگیات نژادپراستانه ای که اکثر ایرانیان یک خورجین پر از آن ها همیشه همراه خود دارند و دیگر اینکه این ها حق من و شما را می خورند و...
رشته ی کلام از دستش گرفتم و آن قدر از اصالت و برابری انسان گفتم که خودم خسته شدم و او احتمالا قانع.
مقصود از داستان: از اینکه راسیست نیستم به خود می بالم. می دانم امروز دیگر در جوامع متمدن خیلی ها راسیست نیستند ولی خوب این جا ایران و من هم هرگز آن جوامع متمدن را ندیده ام.
فراموش کردم بگویم از فردا تصمیم گرفته ام آب درمانی کنم. روزی حداقل سه لیتر آب معدنی خواهم خورد.
از این ها گذشته حس می کنم مدتی است انسان ها، حیوانات و اشیا را بیشتر دوست دارم. اما حالا که حالم خوب است دستم به قلم نمی رود. مجموعه ی داستان های کوتاه نیمه کاره و دفتر شعرم بسته.
انگار رابطه ای است بین خلق اثر، جاودانگی، رنج و مرگ.




