۱۳۸۷ خرداد ۷, سهشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سهشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه
سه گانه ی بهار
باد تند
تندباد
ابر راه راه در دشت می دوید
با هویتی بحرانی
و درختان رقاصه های هم آغوشی او بودند
باران
آغاز گناه بود نه غاسل پلیدی
و ما
گمراهان دشت بودیم
با چتر های پاره و پاهایی مجروح.
دو
تا خانه راهی زیاد نمانده بود
سراب ها تایید کردند
و گریختند
گویی خدای را تکفیر کردند.
من حس کرده بوم که ترسی یا حقیقتی ترسای گونه در کمین است
من به بودنمان مشکوک می شدم
من به خانه رسیدن شک کرده بودم.
سه
هفت سین را که چیدم
بهار تمام شد
با خود به جای اشم وهو
ناله ی مرثیه واری
شادمانه سرودم
بی هویتم که ره گم کرده بود
در دشتی با باران دم اسب
و من
خسته و مجروح
تا اول تیر
لنگیدم.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه
دیوار های مرز
انتشارات مروارید
چاپ دوازدهم 1358
دیوارهای مرز
اکنون دوباره در شب خاموش
قد می کشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل، دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعهء عشق من شوند
اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهی ها
از ظلمت کرانه من کوچ می کنند
اکنون دوباره پنجره ها، خود را
در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند
اکنون درخت ها، همه در باغ خفته، پوست می اندازند
و خاک با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را به درون می کشد
اکنون نزدیکتر بیا
و گوش کن
به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیلهء اندامهای من
من، حس میکنم
من میدانم
که لحظه ی نماز، کدامین لحظه ست.
اکنون ستاره ها همه با هم
همخوابه می شوند.
من در پناه شب
از انتهای هر چه نسیمست، می وزم
من در پناه شب
دیوانه وار فرو می ریزم
با گیسوان سنگینم، در دستهای تو
و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
بامن بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک، و مقیاس های پوچ زمین دورست
و هیچ کس در آنجا از روشنی نمی ترسد
من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم
من
در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن
به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
به لحظه ای که از تو آفریده شدم
با من رجوع کن
من ناتمام مانده ام از تو
اکنون کبوتران
در قله های پستانهایم
پرواز میکنند
اکنون میان پیلهء لبهایم
پروانه های بوسه در اندیشهء گریز فرو رفته اند
اکنون
محراب جسم من
آمادهء عبادت عشق است
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
زیرا که دوستت میدارم
زیرا که «دوستت میدارم» حرفیست
که از جهان بیهدگی ها
و کهنه ها و مکرر ها میآید
با من رجوع کن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب، از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره های کوچک باران
از قلبهای رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید که عشق من
گهواره تولد عیسای دیگری باشد.
فروغ فرخزاد. تولدی دیگر
۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه
بسته ی حقوق
بانگ عرعر بر آمد که انسانی دیگر پای بر زمین نهاد
من شادمانه و آزاد و عریان فریادی بر کشیدم از اعماق وجودم
که این منم
انسان
و ماتحتم سخت تیر می کشید.
آنان مرا گفتند که چون هیبتت، شمایل آدمیزاد است
ترا حقوقی مسلم باید
تو محکومی به آزادی
و تمامت آنچه مرا سزاوار بود در بسته ای نهادند
رفتم که بگیرمش
دکان بسته بود.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳, سهشنبه
آبی خورشید
پرنده به قفس خو گرفته بود
نه، اتفاق بزرگی نبود
آری، آزادی پرواز کرد.
۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سهشنبه
زندگی
دستی دراز باشد و زلفی بلند
اشکی بسوز ریزد و چشمی لوند
آهی سیاه آید و اسبی سمند
عمری به غم گذاریم و مرگی دهند.
۱۳۸۶ اسفند ۲۵, شنبه
دنیای قشنگ نو
مولکول های فلوکسیتین در معده ام شکسته می شوند و وارد خونم می شوند و من به جرگه ی انسان های عادی برمی گردم.
دیگر خودم نیستم. خود قبلی را می گویم.
حالا اینجا نشسته ام و می خواهم متنی در نکوهش افسردگی بنویسم.
از وقتی افسرده نیستم...
همه مرا بیشتر دوست دارند.
حتی تو.
و این یعنی این که ما در دنیای قشنگ نو زندگی می کنیم.
۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه
سلام، خداحافظ
او بود
با تمام لبخند ها برای عکس ها
با تمام صدایش، طنین نه چندان با شکوه شادی
با تمام خاطراتش
که خاطری آزرده داشت ...
من از که سخن می گویم؟
نپندار که حرف از رفیقی است شفیق
یا خویشی بس آشنا!
سخن من تنها از یک انسان بود
از هر انسان که بود
و اکنون که نیست
تمام لبخند ها و صدا ها و خاطرات مشترکمان را
فراموش کرده ایم.
۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه
Depression
UNHAPPINESS, sadness, melancholy, melancholia, misery, sorrow, woe, gloom, despondency, low spirits, heavy heart, despair, desolation, hopelessness; upset, tearfulness; informal the dumps, the doldrums, the blues, one's black dog, a (blue) funk; Psychiatry dysthymia.
Whatever it is, it's not good.
۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه
۱۳۸۶ اسفند ۷, سهشنبه
۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سهشنبه
بی در زمانی، نا در کجایی
جامه ام سپید می گشت و خونم سیاه
زمان مصلوب بود با تازیانه ی انسان
و انسان
بی زمان
هیچ نبود.
من از بی زمانی مردم.
۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه
بوی دهان سگ
این نوشته به تاریخ پانزدهم دی ماه 1383 نگاشته شده است.
...
امروز صبح از خواب که پا شد ديد بازم شب تو رختخوابش شاشيده....
گريه اش گرفت. بيش تر از اين چه کار می توانست بکند....
حوصله ی کتک های باباش را نداشت
...
از اتاق رفت بيرون
يک روزنامه روی زمين مچاله شده بود. تيتر يکی از صفحات اين بود:
شب ادرای نوجوانان ناشی از عوامل روحی است و با مراجعه به دکتر ...
...
فکر کرد چند بار تا حالا گفته بود که ببرندش دکتر. اما...
توی حال بابا داشت منقل ترياکش را تر و تميز می کرد، مامان پای تلفن بود و خواهرش سر درس.
هيچکس به او نگاه هم نکرد. چون بوی شاش ميداد.
رفت توی حياط ... چهار ليتری نفت را برداشت و برگشت سمت اتاقش. باز هم کسی نگاهش نکرد. روی رختخوابش ايستاد. ۴ليتری را روی سرش خالی کرد. کبريتی زد و آتش گرفت.
پدر تا بوی آتش را فهميد دويد طرف اتاق . قوطی کبريت را برداشت و غرغر کرد. اما آرام برگشت سر منقلش. مادر تلفن را قطع کرد و دويد سمت اتاق. ضبط صوت قديميش را روشن کرد. اما صدايش در نمی آمد.
اين وسط تنها خواهرش بود که داشت جيغ می کشيد و گريه می کرد. و دور آتش می گشت و مو می کند. هر چقدر تلاش کرد نتوانست آتش را خاموش کند. در حالی که زار می زد ، رو به جنازه ی سوخته ی برادرش گفت:
چرا .... چرا... چرا با من اين کار را کردی... تو که می دانستی من از تو حامله ام... چرا بچه را يتيم کردی؟... چرا...؟
از ضبط صوت قديمی صدای گريه کودکان آمد.
۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سهشنبه
۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه
تنهایی
تنهایی انسانی
تنهایی انسانی بزرگ
که آخرین وصیتش تنهایی انسان بود.
نه برای انزوا
که برای شناختن خویش تا قداست نامش را به خون و تعفن نیالاید.
تا بزرگی خویش را دریابد و اصالت تنهایی را
تنهایی انسانی را.
سال ها و ابدیت
این راز بزرگ - به قیمت سال ها - را
تو رایگان ببر
که خود
به عبث
سال ها داده ای
در ازای هیچ.
۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه
تقویم زمستانی
برگ های زردش را می ریزاند
و من چتر سیاه سوراخم را
بر سر تو باز کردم.
تو سردت بود و آتشی در درون من می سوخت
که حرمش حریم جسمم را می شکاند.
تقویم
به انتهای پاییز رسید
تو لرزیدی
باد مرا ریشه کن می کرد
اما به تو گفتم
- یادت هست؟ -
گفتم زمستان می رود و رو سیاهیش به ذغال می ماند
زمستان که رفت
رو سیاه شدم
رو سیاهیم به ذغال می مانست.
۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه
مرثیه ای برای رویا ها
رویا، رویا
دریغ
بیش چه می توان نوشت، تیغ
چه نقش تراشد به روی سرنوشت؟
هم زمان کوتهی در پیش، هم خیال مبهمی در پس
نه نگاهی کند داس به دست
نه گذاری کند آب به کشت
روز، گویی قَدَر از آن ِ من است
شب بنالی همه از دست ِ سرنوشت
دوزخی است زنده بودن وجدان
حیلتی است حقه ی پلید بهشت
کو کجاست بزرگ مردی
که "میدان خونین سرنوشت
به پاشنه ی آشیل در نوشت؟"
امر به معروف
نهی از منکر
" هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت"
هر چه چرخیدیم پلیدی بود
زان سبب گوشه ی شعر خود ماندیم
ما نهادیم این خیال از سر
-این خیال رفتن و گفتن و دیدن-
نی به آواز غزل دادیم
مرثیه خوانیم برای رویا ها
تا ابد در این فلک مانیم.
مرض الامراض
گربه پس از ریدن ماتحت خود را با زبان می لیسند. این کار غریزی است. سوال این است که آیا گربه ازاین کار لذت می برد یا صرفا به اجبار این کار را می کند. تعمیم می دهم. آیا من از رنج بردن لذت می برم یا به حکم تغییرات شیمی - فیزیک بدنم اجبار به غرق شدن در آن را دارم؟
کتاب "زمینه ی روانشناسی هیلگارد" را خریدم. مشکل اینجاست که شروع به خواندنش نکرده ام. شاید افسرده گی من هوشمند است.
تهوع های عجیبی در این حال دارم. مثل حالت تهوعی که یک گوسفند بعد از بریده شدن گلویش دارد.
به آینده فکر می کنم. بهتر می شوم. نمی دانم چرا ولی حس می کنم همه چیز خوب و بهتر می شود.
این هم مرض دیگری است.





