۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
نوبت خویش
بعد از مرگ عزیزترین نزدیکانمان هم ما به روند زندگی عادیمان بر می گردیم.
و ترجیح می دهیم به این واقعیت فکر نکنیم که ما هم روزی می میریم.
۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه
دو دو تا، ده تا خواهد شد!
1. در حالی که در یک حوزه تعرفه تمام شده بود، نگهبان عده ی خاصی را برای رای دادن راه داد که موجب اعتراض سایرین شد و وی مجبور شد بقیه را نیز قبول کند.
2. اکثر شعبه های بالای شهر اصفهان قبل از ساعت 9 بسته بودند.
با این وضع به شدت احساس می کنم به شعورم توهین شده و این حداقل سهم من از به اصطلاح دموکراسی پای مال شده. من از موسوی می خواهم که از رای من دفاع کند. شخصا حاضر برای دفاع از این حق از درس و زندگی ام بزنم و در خیابان بنشینم.
به آن هایی که چون من سنشان به کودتای 28 مرداد 32 نمی رسد این خبر را می دهم که جو همان زمان را از این پس احساس خواهند کرد.
۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه
بنفشه های سوخته
من خاکستر مرگ را بر سر شیون می کشیدم
و گل های بنفشه
همه با هم
سرودی برای جنگ خواندند.
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
روز نو
زاده شدن و دوباره
نفس بکش این فرصت اندک را در این خفقان بی هم نفسی
دوباره زاده شو
هر چند، سخن تازه ای در کار نیست
سال جدید شروع می شه و من تصمیم گرفتن قسمت نظرات و آمار وبلاگ را ببندم. می خواهم برای خودم بنویسم. از همه ی کسانی که در این مدت نظر دادند و مرا به نوشتن تشویق کردند ممنونم. سال نو مبارک. نوروز تنها پناهگاه باقی مانده از گذشته است.
۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه
عبدی بهروانفر - رفتم سر کوچه
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش : سگ ات چی؟ زن ات چی؟ بچه ات چی؟!
میشه یه مرده بود تو بیمارستان
میشه یه مادر مرده، تو قبرستان
میشه یه مرده بود ، تو بیمارستان
میشه یه قرص خورده، توی قبرستان
میشه داد زد: آهای مردم! کلا به تخم ام!
رفتم سر کوچه، یه پک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش زن ات چی؟ سگ ات چی؟ بچه ات چی؟!
حالا ببینا، نمیذارن مثل سگ! کنار تو زندگی کنم
حالا ببینا، نمیذارن مثل خوک برای او بندگی کنم
جوانی گم شده
۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه
۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه
The Reader

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه
من و دانش گُه
1- تفاوت چگونه دیدن و چه چیز را دیدن = توجه به خطا های شناختی
2- پاسخ به یک سوال: من به کدام دنیا تعلق دارم؟
این ها را استاد روی تخته نوشته بود. بعد از 5 سال درس خواندن در دانشگاه، این ترم که ختم تحصیل من است باید درس اندیشه اسلامی بگذرانم.
جلسه ی اول است و جو مزخرفی بر کلاس حاکم است. حس می کنم میان 40 نفر بسیجی نشسته ام. استاد کلاس جوان سی و چند ساله ای به نظر می رسد با لباسی خیلی معمولی و ریش ستاری. رشته ی کلام را بدست گرفته و مدام تکرار مکررات می کند. در مورد دانش و بینش حرف می زند و اکنون صحبت هایش رسید به عشق. می گوید:"دوست عزیز! بالاخره باید یک روز عاشق بشوی وگر نه زندگی ات هیچ ارزشی ندارد و باید اضافه کنم که عشق خاکستری است."
سپس از ما می خواهد ارتباط 4 واژه را باهم پیدا کنیم: آگاهی، مطلق نگری، آسیب پذیری، موفقیت.
وی همچنین معتقد است سریال شب های برره مهران مدیری بهترین برنامه ی طنز تلویزیون بوده و به نظر او ببره فضای ذهنی ایرانیان است. مثل اسپند روی آتش می پرد تا به ما بفهماند که مطلق نگر نباشیم و اینکه "هنر نزد ایرانیان است و بس" محصول ذهن تک بعدی است. البته من جایی خوانده بودم که واژه ی بس در این عبارت معنی "بسیار" می دهد.
الآن یکی از دانشجو ها از او خواست تا اسم کتابی که از آن نقل قولی کرده بگوید. او مخالفت کرد و گفت:" لزومی ندارد همه اسم کتاب را بشنوند چون همه نمی خواهند". بعد از آن هایی که از جو کلاس ناراحت هستند خواست درس را حذف کنند.
اسمش را می گذارم آقای خاکستری چون مدام از این واژه استفاده می کند.
"تعریف دنیا: دنیای هر کس مجموعه ای است از باور ها، نگرش ها، اهداف، آرزو ها، علایق، سلایق و خلاصه عبارت است از دریچه ی نگرش هرکس به جهان هستی."
خدا رحمت کند مارکس را!!! که گفت:" هر آن چه سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود، هر آن چه مقدس و آسمانی است، پست و دنیوی می گردد."
حالا کلاس وارد مرحله ی جدیدی شده که هر خری از هر طویله ای عرعری می کند. من تلاش می کنم جلوی خنده ی فزاینده ای را بگیرم که به خاطر اضحار فضله ی هم کلاسی هایم است و در عین حال از خود بالا بینی خودم، حس بدی پیدا می کنم.
استاد می فرمایند:" تفاوت دنیای جدید با دنیای قدیم:
دنیای قدیم: روستا جهان بود، ندانستن هم مفید بود هم ممکن و هم دلپذیر
دنیای جدید: جهان روستاست، ندانستن نه ممکن، نه مفید، نه دلپذیر."
بر خلاف نظر او، معتقدم هر رفتاری را می توان با آموزش صحیح به صورت هنجار در آورد. مثلا حمام رفتن مکرر و استفاده از دئودورانت. گندش بزنند: بوی ترشیدگی عرق کلاس های عمومی حالم را به هم می زند.
۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه
کیفیت زندگی
۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه
۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه
نوستالژی کشنده
من از کودکی متنفرم. کودکی دوران حماقت و الکی خوش بودنه. دوران به یه شکلات هر کس و هر چیزی را فروختن. دوران خنده های الکی، گریه های الکی. دوران نفهمیدن و زر زر کردن. هرگز نمی خواهم حتی برای یک لحظه به آن دوران برگردم اما این جور حس ها گاه قلبم را سخت فشرده می کند.
نمی دانم من تغییر کرده ام یا باران و برف؟!
دلم می گیرد. به کنار پنجره می روم و بیرون را نگاه می کنم. پنجره، آیینه ای می شود برای همه ی سال های گذشته، سال های گسسته و من حرکت خونی کهنه را در رگ هایم احساس می کنم. خونی که وقتی به مغزم می رسد دیگر سرشار از گذشته است، سرشار از خیال مردگان. دلم برای مرده های خوب تنگ می شود و افسوس می خورم آن همه روز هایی که فرصتی بود برای با هم بودن و من تنهایی را ترجیح دادم مثل همیشه. خاطرات رنگی تار، شفاف تر می شوند و حجم پیدا می کنند. ملموس می شوند و من احساس خفگی می کنم. مسخ شده ام و اگر دوست دارم که زنده بمانم باید هر چه سریع تر از کنار این پنجره بروم.
پیش تر از این، برای من، باران و برف حسی داشت که اکنون ندارد.
۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه
خود شیفتگی
دقیقا نمی دانم چه چیزی عامل این پیشرفت شد اما گمان می کنم همین که شغلی پیدا کردم (ولو فروشندگی در یک مغازه موبایل در پایین شهر) خود، نقش بسزایی داشت. یا اینکه می دانم تا چند روز دیگر یک پراید صفر خواهم داشت. یا اینکه تا تیر ماه سال آینده درسم تمام می شود و به احتمال زیاد برای ادامه ی تحصیل به فرانسه یا سوئد یا مالزی خواهم رفت.
از این ها گذشته حس خوبی نسبت به خودم پیدا کرده ام. فکر می کنم به آرشیو موسیقی ارزشمندم، به کتابخانه ی هفت بیجارم، به اتاق همیشه به هم ریخته ام و به همه ی لحظاتی که گذرانده ام. از منعطف بودن فکر و احساسم لذت می برم. از اینکه هر لحظه امکان دارد عقایدم از بن متحول شود. دیروز به ساره می گفتم که صرف رابطه ی خونی و خاطرات مشترک ، مرا ملزم به دوست داشتن کسی نمی کند، شاید فردا منکرش شوم. دیروز فقط به مرگ فکر می کردم، فردا می خواهم بروم حجامت و کلاس کونگ فو.
می خواهم از لحظه لحظه ی عمرم لذت ببرم و به زندگی دیگران شادی ببخشم.
" می خواهم اصالت انسان را به او نشان دهم تا خود را هیچ گاه حقیر نبیند":
- دیروز وقتی داشتم با یک مشتری ایرانی در مورد یک گوشی حرف می زدم، یک مشتری افغانی وارد مغازه شد و من همان طور که با هموطنم برخورد کرده بودم با او نیز کردم. وقتی مرد افغان رفت، آن ایرانی گفت که گویا نفهمیدی افغانی بود. گفتم البته که فهمیدم، چطور؟ گفت پس این همه احترام از چه بود؟ گفتم چرا که نه و او شروع کرد به گفتن جفنگیات نژادپراستانه ای که اکثر ایرانیان یک خورجین پر از آن ها همیشه همراه خود دارند و دیگر اینکه این ها حق من و شما را می خورند و...
رشته ی کلام از دستش گرفتم و آن قدر از اصالت و برابری انسان گفتم که خودم خسته شدم و او احتمالا قانع.
مقصود از داستان: از اینکه راسیست نیستم به خود می بالم. می دانم امروز دیگر در جوامع متمدن خیلی ها راسیست نیستند ولی خوب این جا ایران و من هم هرگز آن جوامع متمدن را ندیده ام.
فراموش کردم بگویم از فردا تصمیم گرفته ام آب درمانی کنم. روزی حداقل سه لیتر آب معدنی خواهم خورد.
از این ها گذشته حس می کنم مدتی است انسان ها، حیوانات و اشیا را بیشتر دوست دارم. اما حالا که حالم خوب است دستم به قلم نمی رود. مجموعه ی داستان های کوتاه نیمه کاره و دفتر شعرم بسته.
انگار رابطه ای است بین خلق اثر، جاودانگی، رنج و مرگ.
۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه
میل به تجا._و._ز
اگر دوست د.ختر، معشو.قه، فامیل، آشنا، خانواده و یا همسر باشد نقش و جایگاه مادر گونه - امر و نهی ای- و یا خنثی دارد. و اگر غریبه باشد بسته به ظاهر و برخوردش نقش ر.و_.سپی گونه و یا خنثی. به هر روی این مسئله در کنار صد ها مسئله ی دیگر در همین زمینه که گریبان گیر تعداد چشم گیری از افراد جامعه من (خصوصا ذکور) است، مرا سخت منزوی و پریشان حال کرده است.
پ.ن. : پوزش مرا به خاطر نقطه های بین حروف برخی کلمات بپذیرید. این کار صرفا برای جلوگیری از رسیدن جستجو های بی ربط به وبلاگ است.
سر صحبت
- نه! هوای از این گه تر به عمرم ندیده بودم.
- منم دقیقا منظورم همین بود.
۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه
بچه
۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه
۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه
۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه
اندازه ی حماقت
۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه
برف
بنشین ، خوش نشسته ای بر بام .
پاکی آوردی _ ای امید سپید ! _
همه آلوده گی ست این ایام .
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار ،
نقش هم رنگ می زند رسام .
مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که بر گسیخته دام !
ره به هموارجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام !
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام !
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام...
خام سوزیم ، الغرض ، بدرود !
تو فرود آی ، برف تازه ، سلام !
۱۳۸۷ آذر ۱۲, سهشنبه
ایستگاه
به زمین فرمان ایست دادیم
و بر مقبره خویش، مزین به مدفوع خوک، گریستیم
تا شکارچیان
سر ما را بالای شومینه هایشان بگذارند
و زمین
کماکان
گستاخ
بچرخد.
ما خیال کردیم به ایستگاه رسیده ایم
آن جا
آسمان کبوتر های خونین منقار بود
و زمین می چرخید با صدای آسیابی که استخوان ما را می سایید.
شبانه به راه افتادیم
اگر اشتباه نکنم
ایستگاهی در کار نبود
به جایی رسیدیم که زمین نمی چرخید و آسمانی نبود.
بیدار شو!
هم رزم!
ایستگاه آن طرف میدان مین است!
از خواب و میدان گذشتیم
ایستگاهی نبود
زمین می چرخید و شب، شب نبود
خورشید بالای سرمان.
شبانه خفته بودیم و
خواب ایستگاه را دیده بودیم
شبانه در خواب مرده بودیم.
یک گزارش
۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه
۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه
روز مادر قحبه
گزارش شونده: (با بغض) می خوام بگم ... مادر... مادر... مادر قهوه شکر می ریزیم.
گربه گرسنه و ژیلت فیوژن
۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه
مانیفستو
سیاوش
۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه
مادر برای کودکش
من خسته ام از آفتاب زندگی.
بر من چنان بخواب
کآتش درون آب.
آغوش چون گشای
مادر برای کودکش.
ای آخر زمان
ای عمق سرد خاک
من خون گرم زمینم
افسرده از سفر
آمال من تویی
دیگر نبودنم
دیگر نیامدن.
1 آذر 87
باز هم یکشنبه ی غمگین -موسیقی متن-
01Gloomy Sunday OST - Intro.mp302 Szomoru Vasarnap (Orchester) - Gloomy Sunday.mp3
03 Heather Nova - Gloomy Sunday.mp3
04 Gloomy Sunday OST - Andr_s Spielt.mp3
05 Gloomy Sunday OST - Andr_s Und Ilona.mp3
06 Gloomy Sunday OST - Ilona's Lied.mp3
07 Marianne Faithfull - Gloomy Sunday.mp3
08 Szomoru Vasarnap (Medley) - Gloomy Sunday.mp3
09 Gloomy Sunday OST - Dreisamkeit.mp3
10 Erika Marozs_n - Gloomy Sunday.mp3
11 Gloomy Sunday OST - Abschied.mp3
12 Gyorgi Selmeczy - Immer Nur Trinken.mp3
13 Elvis Costello - Gloomy Sunday.mp3
14 Gloomy Sunday OST - Lazl_ In Gefahr.mp3
15 Gloomy Sunday OST - Ilona's Gel_bnis.mp3
16 Erika Marozs_n & Dag Lauveland - Down In Budapest.mp3
17 Ben Becker - Das Lied Vom Traurigen Sonntag.mp3
Password: www.1humanus.blogspot.com

مطلبی در همین زمینه از رادیو زمانه:
«يکشنبه غمگين»: نغمهای برای خودکشی
ارشيا آرمان

«رزو سرس» (Rezso Seress) پيانيست مجار
در اروپای پيش از جنگ جهانی دوم و در دورانی که مرز بين کشورهاى اين قاره هنوز کمرنگ بود، هنرمندان بسياری از شهری به شهر ديگر میکوچيدند.
اين آوارگی هنرمندانه، سنتی رمانتيک بود. بر طبق اين سنت بهجا مانده از عهد رمانتيکها، هنرمند خود را تنها وقف کارش میکرد و چيزهای ديگر، مثل زندگی خانوادگی، شغل يا حتی وطن را چندان جدی نمیگرفت.
يکی از اين هنرمندان خانه به دوش «رزو سرس» (Rezso Seress) پيانيست مجار بود که به اميد آهنگساز حرفهای شدن، مدتها در شهرهای مختلف اروپا سرگردان بود؛ تا اينکه سرانجام در سال ۱۹۳۳ به او پيشنهاد شد تا بر روی شعری از دوستش، «لازلو ژاور»، آهنگ بگذارد.
با اين پيشنهاد، نوازنده جوان مطمئن شد که بالاخره بخت راه خانهی او را هم پيدا کرده است و ديگر لازم نيست که با نوازندگی شکم خود را سير کند.
يک سال پيش از آن، معشوقهاش او را بهخاطر همين فقر و دربهدری ترک کرده بود. دخترک از او خواسته بود تا دست از رؤيای آهنگسازی بردارد و شغل نان و آبداری پيدا کند. اما سرس نتوانسته بود بر وسوسهی موسیقی ساختن پيروز شود؛ تا بالاخره معشوقه جملهی معروف همهی زنها را به او گفته بود: «بين من و رؤيایت يکی را انتخاب کن.» چند روز بعد سرس در پاريس تنها شده بود.
يک سال پس از حادثهی پاريس، سرس هنوز هم به معشوقهاش فکر میکرد. معروف است که وقتی او خواست تا برای شعر لازلو ژاور آهنگ بسازد، پشت پيانو نشست و بالای دفترچه نت نوشت: «تقديم به معشوقه قهرکردهام» بعد شعر دوستش را چند بار خواند.
نام شعر «يکشنبه غمگين» بود. سرس، از پنجره به آسمان ابری بوداپست در آن غروب يکشنبه نگاه کرد و گفت: به راستی چه يکشنبه غمگينی.
او با خود عهد کرد تا آهنگی بسازد که به غمناکی غروبهای يکشنبه باشد.
«يکشنبه غمگين» تا سه سال پس از آن شنونده چندانی پيدا نکرد. اولين بار، اين مأموران اداره پليس بوداپست بودند که در فوريه ۱۹۳۶ و هنگام تحقيق روی پرونده خودکشی کفاشی به نام «جوزف کلر» به قدرت اين آهنگ پی بردند.
آنها متوجه شدند که آن مرحوم به جای وصيتنامه يا متنی که دليل خودکشیاش را توضيح دهد، تنها کاغذی با چند بيت شعر از ترانهای گمنام از خود بهجا گذارده است. هيچ کدام از پليسها تا آن لحظه نام ترانه «يکشنبه غمگين» را نشنيده بود.
آنها گمان کردند که اين ترانه برای جوزف کلر، خاطرهای شخصی را تداعی میکرده است. اندکی بعد، مردان قانون به اشتباهشان پی بردند.
پس از مرگ جوزف کلر، خودکشیهای ديگری در مجارستان اتفاق افتاد که در تمام آنها طنين «يکشنبه غمگين» شنيده میشد. بعضی از درگذشتگان، شعر اين ترانه را بهجای وصيتنامه از خود باقی گذارده و بعضیها نيز پيش از مرگ به تأثير اين آهنگ بر تصميمشان به خودکشی اشاره کرده بودند.
اوایل تصور میشد که استفاده از متن يک شعر واحد در آخرين يادداشت پيش از خودکشی، بيشتر پيروی از نوعی مد جديد باشد تا مسألهای جدی. اما کمکم خبرها عجيب و غريبتر از آن شد که بتوان کل داستان را به گردن چند بورژوای شکمسير انداخت که حتی خودکشی کردنشان هم ادا و اطوار دارد.
برای مثال، خبر رسيد که دو نفر در دو شهر مختلف و بدون آنکه از همديگر باخبر باشند، از نوازندگان کولی خواسته بودند تا «يکشنبه غمگين» را ـ که اينک مشهور شده بود ـ برايشان بنوازند و سپس خود را خلاص کرده بودند.
روزنامهها نوشتند که مردی از دسته ارکستر يک کلوب شبانه میخواهد تا اين آهنگ را برايش بزند و سپس جلوی در کلوپ بهصورت خود شليک میکند.
ماهيگيران مجار میگفتند که هر چند گاه يک بار، بدن بيجانی را از دانوب بالا میکشند که با انگشتهای بههم چفتشدهاش کاغذی را چنگ زده و هميشه در تکههايی از کاغذ که در مشت جنازه از آب محفوظ مانده است، ابياتی از «يکشنبه غمگين» را پيدا میکنند.
از آن جا که شعر اين ترانه درباره عشقی ناکام سروده شده و آهنگساز نيز اثر خود را به معشوقه گريختهاش تقديم کرده بود، همه در ابتدا گمان میکردند «يکشنبه غمگين» آهنگ مخصوص عشاق شکستخورده است.
اين شعر پرسوز و گداز از زبان مردی سروده شده که پس از قهر کردن معشوقهاش، خود را میکشد؛ ولی بعد از مرگ، همچنان آرزو دارد تا زيبارو دوباره به ديدنش بيايد:

نت موسیقی آهنگ یکشنبه غمگین
يکشنبه به سراغم بيا
ازچشمان باز من در تابوت نترس
چشمهايم را نبستم تا يک بار ديگر ببينمت
سوژه عاشقان شکستخوردهای که دسته دسته خود را می کشند، برای روزنامهها جذاب بود و به آسانی دست از سرش برنمیداشتند؛ تا روزی که ماهيگيران، جنازه دختری ۱۴ ساله را ازعمق آبی دانوب بيرون کشيدند که مثل هميشه در مشتش کاغذی پنهان بود. اما اينبار، بهخلاف هميشه، اطرافيان دخترک گواهی دادند که او هرگز عاشق نشده است.
اندکی بعد نیز پيرمردی ۸۰ ساله خود را از طبقه هفدهم ساختمانی به پايين پرت کرد. شاهدان گفتند که او موقع پريدن «يکشنبه غمگين» را میخوانده است. آنها گفتند که پيرمرد تا لحظه آخر به خواندن ادامه داد و صدايش تنها زمانی قطع شد که مغزش روی زمين پاشيد.
میتوان باور کرد که دختری عشق خود را از اطرافياناش پنهان کند يا حتی پيرمردی در ۸۰ سالگی عاشق شود، اما تصور بيرون پريدن عاشق ۸۰ ساله از پنجره به خاطر بیوفايی يار، چنان مضحک است که همه پذيرفتند نمیتوان تمام خودکشیها را به گردن شکستهای عشقی انداخت. «يکشنبه غمگين» برای همه غمگين بود؛ حتی کسانی که عاشق نبودند.
با مشهور شدن آهنگ در اروپا، خودکشیهای مرتبط با آن نيز به خارج از مرزهای مجارستان سرايت کرد.
در شهرهای مختلف اروپا کسانی پيش از اقدام به انتحار، وصيت کردند که در مجلس خاکسپاریشان «يکشنبه غمگين» ـ که اکنون آهنگِ خودکشی مجار خوانده میشد ـ نواخته شود.
روزنامههای عامهپسند درباره تأثير اين آهنگ بر مغز انسان افسانهها گفتند. حتی بعضیها مدعی شدند که اگر آهنگ را پيش از خواب گوش دهيد، تا سپيده صبح کابوس خواهيد ديد.
در ميان اخبار راست و دروغی که از تأثير اين نغمه به گوش میرسيد، دو حادثه واقعی سر و صدای بيشتری به پا کرد.
اولی در شهر رم اتفاق افتاد. پسربچهای با شنيدن آهنگ از نوازندهای دورهگرد، دوچرخهاش را کنار رودخانه پارک کرد؛ کل پولهای جيبش را به دورهگرد بخشيد و خود را از روی پل به آب انداخت.
در حادثه دوم در شمال لندن، همسايههای وحشتزدهی زنی از پليس خواستند تا درخانه او را بشکند و وارد منزلش شود؛ زيرا مدت چند ساعت بوده که صدای آهنگِ خودکشی مجار به طور مداوم از خانه او شنيده میشده است.
وقتی پليسها در را شکستند، با جنازه زنی مواجه شدند که گرامافون بالای سرش روی وضعيت «تکرار مداوم» تنظيم شده بود.
کسی هرگز نفهميد که آيا او پيش از مرگ به مدت چند ساعت به اين ترانه گوش میداده يا اينکه با پيشبينی حضور همسايگان بالای سرش، خواسته است تا پيشاپيش برای خود تشييع جنازهای باشکوه و آهنگين ترتيب دهد؟
به هر صورت، پزشکی قانونی علت مرگ را خودکشی با «باربيتورات» اعلام کرد.
شهرت، يا بهعبارت بهتر بدنامی اين آهنگ به آمريکا هم رسيد. شعرش به انگليسی ترجمه شد و چند نفر آن را اجرا کردند. مشهورترين وبه احتمال زياد نخستين نسخه به زبان انگليسی با صدای «بيلی هاليدی» خوانده شده است.
او از آهنگسازش خواسته بود تا ترانه را به گونهای تغيير دهد که شنوندگان آمريکايی به اندازه اروپايیها افسرده نشوند.
چند دهه بعد، هنگامی که «دياماندا گالاس» خواست تا روايتی وفادار به اصل را به زبان انگليسی روی صحنه اجرا کند، ماجرای تغيير دادن آهنگ را برای شنوندگانش تعريف کرده و متلکی هم نثار موسیقی عامهپسند کرده بود: «نخواستند شما را غمگين کنند. فکر میکنم موسقی پاپ با همين تصميم به دنيا آمد!»
در واقع ترس آمريکايیها از افسرده شدن شنوندگانشان بيهوده بود. خودکشیها از محدوده اروپا فراتر نرفت. اگر بخواهيم دقيقتر بگوييم، خودکشیها تنها در اروپا و تا پيش از جنگ دوم جهانی روی داد.
هر چند که هرگز کسی رقم دقيق قربانيان را نفهميد، اما گزارش روزنامههای اواخر دهه ۳۰ نشان میدهد که خودکشیهای مرتبط با اين آهنگ از سال ۱۹۳۶ شروع میشود و با شروع جنگ دوم پايان میپذيرد.
با اين که سالهاست که ديگر کسی خود را با اين نغمه نمیکشد، اما «يکشنبه غمگين» پس از گذشت چند دهه، همچنان محبوب است. حتی «اسپيلبرگ» هم برای انتقال حس و حال آدمها موقع انتقال به اردوگاههای آدمسوزی در فيلم «فهرست شيندلر» دست به دامن اين آهنگ شد.
تنها روی اينترنت میتوان فهرستی از حداقل ۷۹ اجرای مختلف «يکشنبه غمگين» را پيدا کرد. وقتی امروز به هر کدام از اين اجراها گوش میکنيمٔ نه احساس غم در ما پديد میآيد و نه تمايلی به خودکشی. برای شنونده امروزی، اين آهنگ اثری است معمولی که با شنيدن آن به پدربزرگهای نازکدل خود میخندد که چگونه اين نغمه آنها را طلسم کرده بود؟
بهتر است کمی متواضع باشيم. اشکال از اجدادمان نيست. طلسم اين نغمه نيز مثل طلسم قصههای قديمی فقط در زمان و مکانی خاص کارگر میافتاد: در اروپای ميان دو جنگ.
اروپای بين دو جنگ را میتوان همچون پديدهای منحصر به فرد بررسی کرد. مهمترين خصلت اين دوران، که رد پایش در تمام آثار هنری اين عصر ديده میشود، اضطراب از وقوع حادثهای است که هنوز اتفاق نيفتاده است.

سازنده آهنگ مشهور «يکشنبه غمگين» به زندگی خود خاتمه داد
آنروزها در اروپا همه چيز بهظاهر نويد آينده بهتری را میداد. جنگ اول تمام شده بود. امپراتوریهای استعمارگر فرو پاشيده بودند و جمهوریهای تازهنفس جای سلطنتهای پوسيده و صلح بهجای جنگ نشسته بود.
در گوشه و کنار اروپا نهضت رمانتيک يک بار ديگر قدرت میگرفت و نسل پس از جنگ آرمانهای رمانتيسيسم همچون صلح، زندگی بی غل و غش و جهان بدون مرز را دوباره بهياد میآورد. با اين حال، اروپا همچنان مضطرب بود.
«هرمان هسه» زودتر از همه فهميد که در پس اين آرامش ظاهری، توفانی در راه است. او بلافاصله پس از خاتمه جنگ اول و در انتهای داستان مشهورش «دميان» از ابرهای غليظی نوشت که آسمان را پوشانده و خبر از وقوع طوفان میدهند.
«هسه» از قول قهرماناش میگويد: «جهان جديدی در حال پديد آمدن است که آنانی را که به گذشته اتکا دارند، میترساند ... چيز هراسناکی در راه است ... پر از خون، گلوله و بدبختی. مردان جوان بهخاک خواهند افتاد.»
در روزهای پراميد پس از جنگ جهانی اول، حتی بدبينترين آدمها هم پيشبينی «هسه» را باور نمیکردند. اروپايیها گمان میکردند که عقلانيتشان تمام حماقتهای گذشته، بهخصوص جنگ را برای ابد از بين برده است. برای بسياری از آنها جنگ جهانی اول، آخرين جنگ تاريخ اروپا به شمار میرفت.
جهان پس از جنگ، قرار بود همان مدينه فاضلهای باشد که رنسانس نويدش را میداد. اما انگار در سطحی ناخودآگاه همه احساس میکردند که جنون اروپايی، درست مثل آن خونآشام افسانهای، در تابوتش کمين میکشد تا در موقع مناسب دوباره زنده شود.
جای تعجب ندارد که در همين سالهای پر التهاب پس از جنگ اول و چند سال پيش از ساخته شدن «يکشنبه غمگين» اروپايی ديگری به نام «مورنائو» افسانه خونآشام را به روی پرده میآورد. فيلم او (نوسفراتو) درباره هيولایی است که هر شب از تابوت خود بيرون میجهد تا قلمرو پادشاهیاش را بگستراند.
کمتر چيزی همچون اولين دراکولای تاريخ سينما میتوانست هراس اروپاييان را از ناخودآگاه دستهجمعی و سرکوبشدهشان نشان دهد.
امروزه خيلیها به جد معتقدند که فيلم مورنائو پيشبينی به راه افتادن يک جنگ ديگر در اروپا بود. جدای از فضای مضطرب فيلم با کوچههای پرپيچ و خم، آسمان ابری و هيولای خونخوار، آنچه که بيش از همه اين اثر را تبديل به نمادی از اروپای بين دو جنگ میکند، آدمهايی است که سايه آنها از خودشان بزرگتر است.
روانشناسان معتقدند که نه تنها تکتک آدمها بلکه کل يک جامعه هم دارای ضمير ناخودآگاه است. اين ناخودآگاه جمعی مخزنی است از محتويات سرکوب شده و غير عقلانی آن اجتماع.
يونگ اين شياطين پنهان در ناخودآگاهی را «سايه» ناميده بود و اعتقاد داشت که هر چه جامعهای بيشتر سعی کرده باشد تا سويههای غير منطقی خود را سرکوب کند، سايه آن قدرتمندتر و سرکشترخواهد شد.
بزرگتر شدن اندازه سايه آدمها و اهميت پيدا کردن نقش آن درآثار مورنائو و بعضی سينماگران اروپايی همعصرش نشانهای از است اشباع شدن ناخودآگاه جمعی.
اروپايیها از چند قرن پيش سعی کردند تا هر چه را که غير منطقی به نظر میآمد، از زندگیشان کنار بگذارند. اينروزها رسم شده است که اين تلاش چندصدساله را «افسونزدايی از جهان» بنامند.
به زبان خودمانیتر، «افسونزدايی از جهان» يعنی بايد همه اسطورهها و غرايز را جايی دفن کرد تا اختيار زندگی اجتماعی بهدستشان نيفتد.
اشکال کار اينجاست که غولهای درونی ما در تاريکی بزرگتر میشوند و اين همان چيزی بود که اروپايیها آن را بهطور ناخوآگاه حس میکردند و همين موضوع آنان را بهوحشت میانداخت.
«يکشنبه غمگين» بهانهای بيش نبود. خودکشیهايی که به آن نسبت داده شد در واقع معلول علت دیگری بود: اضطراب مردمی که احساس میکردند چيزی ناخوشايند از درون ناخودآگاهیشان در حال سر بر آوردن است و هراس از وقوع اين حادثه محتوم، جانشان را به لب آورده بود. درست مثل قربانيان دراکولا درفيلم مورنائو که ابتدا سايه بلند هيولا روی سرشان میافتاد و تازه بعد از مدتی خود او را میديدند.
چند دهه بعد و هنگامی که سرس آخرين سالهای دهه ۶۰ عمر خود را میگذراند، اروپای دوباره آرام شده پس از جنگ دوم، يک بارديگر وارد دورانی از اضطراب و التهاب شد. دورانی که آن را به نام انقلاب ۱۹۶۸ میشناسند. دورانی که از بسياری جهات به روزگار جوانی سرس شبيه بود. همان رمانتيکبازیهای جوانان موبلند و گيتار به دست و آوارهای که میخواستند نظم موجود را به هم بريزند و «طرحی نو دراندازند.»
هيپیهای دهه ۶۰ هم مثل پدربزرگهای رمانتيکشان عقلانيت اروپايی را مسخره میکردند و میخواستند با نفی عقل، جهان جديدی بسازند.
برای سرس تمام اين حملهها به عقل محاسبهگر و تمايل به فرار از خودآگاهی، مقدمه داستانی بود که مشابه آن را يک بارشنيده بود. شايد به اين دليل بود که اندکی پس از تولد ۶۹ سالگی از پنجره آپارتماناش در بوداپست پايين پرید.
ما نمیدانيم که او در لحظه پريدن به چه فکر میکرده است اما به او حق خواهيم داد اگر که بدانيم تحمل ديدن ديوانگی ديگری را در اروپا نداشته است. کسی چه میداند؛ شايد در لحظات آخر به حرف آن انديشمند اروپايی فکر میکرد که زمانی گفت: «ظهور هيتلر فريب عقل بود.»
هيچ کس هرگز دليل واقعی خودکشی سرس را نفهميد؛ اما او و يکشنبه هميشه غمگينش، مثل قهرمانان هرمان هسه يا دراکولای مورنائو، بدل به نمادهايی از روزگار پراضطرابی شدند که ناخودآگاهی بر خودآگاهی و هيجان بر عقل سايه انداخته بود. روزگاری که نمیتوان تکرار نشدن چيزی مشابه آن را تضمين کرد.
فردای مرگ سرس، روزنامه نيويورکتايمز نوشت: روز گذشته «رزو سرس» سازنده آهنگ مشهور «يکشنبه غمگين» به زندگی خود خاتمه داد. ديروز يکشنبه بود.
۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه
انسان و خدا در 5 بخش
انسان تنها می ماند.
2.مرگ هر انسان اشارتی است بدان که
خدا، انسان نیست
که خدا، خدا هم نیست.
3. تنها انسان می تواند تنها باشد.
4. تنها خداست که می میرد.
5. خانه ی من کجاست، خدا را
- جوابی نیامد -
حیرانی پیشه کردم
و سکنا همه در قلب تو یافتم
در قلوب همه ی انسان ها.
۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه
بکارتی که معنی ندارد
۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه
شهادت
George Bernard Shaw
۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه
پاییز در روز های دنیا راه می رود
۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه
چه کسی می داند؟ "Va Savoir","Who Knows"

- بله خانم.
- و آیا او می اندیشد که همسرش می تواند همان زن باشد. بدون آن که تغییر کرده باشد؟
- اگر شما بخواهید خانم.
- بعد از 10 سال همان زن؟! بدون تغییر؟! بعد از تمام آن گذشته؟ آن مرد دیوانه است! و اثباتش اینکه آن زن هرگز برنگشته است!
- اگر شما بخواهید خانم...
- اگر من بخواهم؟ بله! برای آن که از خویش فرار کنم. هیچ به خاطر نیاورم. وجودم را تهی کنم. و بدان که یک بدن و تنها یک بدن بودن... تو گویی از آن اوست که شمایلش را دوست می دارد. من دیگر خویش را احساس نمی کنم و به هیچ چیز اهمیتی نمی دهم. من دیگر نمی دانم که چگونه بزیم. یک بدن بدون نام در انتظار کسی که تسخیرش کند و البته که اگر او باید دوباره مرا خلق کند و روحی تازه در من بدمد... بگذار آن را بگیرد و خاطراتش را در آن بریزد. یک زندگی زیبای جدید... اما من چیزی جز نا امیدی نیستم دریغا...
(ترجمه ای آزاد از بخشی از فیلم)

بخش هایی از موسیقی متن زیبای این اثر را استخراج کردم. لذت ببرید.
۱۳۸۷ آبان ۲۱, سهشنبه
Imagine

جان اونو لنون خواننده، آهنگساز و شاعر معروف انگلیسی و از برجستهترین چهرههای دنیای موسیقی راک، در ۹ اکتبر ۱۹۴۰ در شهر لیورپول انگلیس، در خانوادهای از طبقه کارگر به دنیا آمد. او به جز موسیقی در زمینههای سیاست ، صلح , نویسندگی و بازیگری هم فعالیت داشت. لنون به عنوان یکی از بهترینهای موسیقی قرن بیستم به یاد همه مردم میماند، چنانکه در نظرسنجی بیبیسی از مردم انگلستان، در سال ۲۰۰۲، مقام هشتم را در بین صد شخصیت بریتانیایی برتر تاریخ، یافت. تصور کن ترانهٔ مشهور آرمانشهری تصنیفشده و اجراشده توسط جان لنون است. در حالی که در طی این سالها نسخههای متفاوتی از این ترانه توسط اشخاص مختلف اجرا شدهاند، نسخهٔ اصلی با آوازی موقرانه و صدای پیانویی مسحورکنندهٔ، کیفیت موسیقایی خود را حفظ کرده است. لنون این ترانه را ترانهای «ضد مذهبی، ضد مهینپرستانه، ضد رسم و رسوم عرفی، ضد سرمایهداری» معرفی میکند که «به دلیل ظاهر زیبا و غلطانداز پذیرفته و محبوب شده است». جان لنون در ۸ دسامبر ۱۹۸۰ در نیویورک به ضرب گلوله کشته شد. (منبع نامعلوم)

Imagine Video Clips
1. Imagine By John Lennon
2. Imagine By Guns 'n' Roses
3.Imagine By Elton John
4. Imagine By Tracy Chapman
پسوند همه ی فایل های ویدئویی flv است. اگر قادر به تماشا کردن آن ها نیستید این برنامه را دانلود و نصب کنید.
۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه
من خبی همین جام!*
آدم های چای خانه ای یک وجه مشترک دارند. آن طوری که میل (Desire) دارند باشند - وجود و ماهیت داشته باشند- رفتار می کنند. سعی می کنم شخصیتشان را بدون پرسیدن سوالاتی که برای روان کاوی لازم است روان کاوی کنم. جالب این که تا حالا همه ی حدس هایم درست بوده و خیلی ها را شکه کرده ام و موجب کسب احترام شده.
اما سوالی در ذهنم گه گاهی پرسه می زند: آیا روان کاوی اشخاص بدون اطلاع و اجازه ی آن ها تعرض به حریم شخصی محسوب می شود؟ منظورم از نظر حقوقی نیست. از نظر انسانی برایم مهم است که پرایوسی دیگران را زیر پا نگذارم حتی اگر آن ها نفهمند. لطفا نظر خود را بگویید.
*اصطلاحی که لات های اصفهان هنگام دعوا برای نشان دادن اعتبار و قدرت خود در یک محله استفاده می کنند.
۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه
آقای تبریزی! شما یک دزدید!
شبکه ی 3 سیمای جمهوری اسلامی ایران. فکر کردم دارم اشتباه می کنم ولی وقتی اسم کمال تبریزی را به عنوان کارگردان روی صفحه دیدم مطمئن شدم که شبکه ی 3 ایران است.
آیا چه اتفاق؟! یعنی ممکن است بزرگ داشتی برای زنده یاد شاملو باشد؟ دولت احمدی نژاد و این کار ها؟
بدون اینکه لباس هایم را عوض کنم میخکوب نشستم جلوی تلویزیون و تا انتهای برنامه را دیدم. برنامه ای با نام "رنگ آسمان" مستندی درباره حج واعمال آن. هیچ تمایلی به دیدن این چیزها نداشتم و ندارم اما منتظر ماندم تا تیتراژ پایانی برسد.
تیتراژ پایانی رسید و هیچ نام و نشانی از احمد شاملو نبود.
آقای تبریزی، من شما و کارهایتان را از دیرباز می شناسم. از آن ها متاثر شده بودم. در ذهن من بسیار قابل احترام بودید. من تصور می کردم شما شخصیتی عرفانی داشته باشید. می پنداشتم آن افتضاح تحریف زندگی نامه ی شهریار را تنها قلبا و احساسا انجام داده اید. اما در این لحظه شما برای من از یک دله دزد خیابانی هم پست ترید.
چه فرق می کرد؟ اگر شبانه وارد خانه ی آیدا می شدید و چندی دست نوشته های بامداد را می دزدیدید حتی شرافتش بیشتر بود. امثال شما چون زالو بر پیکره ی غول های زیبای فرهنگ و ادب این مرز و بوم افتاده اید و خونشان را می مکید و آنچه پس می دهید چرک آبه ای تهوع آور است.
شما حتی به همان اصلوب های ارزش مند آیین خود هم بی اعتقادید - اگر آیینی داشته باشید - حلال و حرام را می گویم! شاید هم لقمه ی چربی بوده و بعدش توبه ای و آب کشی دهانی و ...
آقای کمال تبریزی! من به شما اتهام دزدی می زنم! دزدی از زبان و فرهنگ فارسی و نه تنها بامداد.
اما من خیالم سخت راحت است که از پوزه ی سگ دریا نجس نمی شود.
۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه
Overdose
تازه فهمیدم باید زیاد فیلم ببینم و زیاد موسیقی گوش بدم. 25 سال عمرم فنا شده و جالب این جاست فقط من بازنده ی این جریان نیستم. همه ی شما هم از داشتن یک روشنفکر یا منتقد یا فیلسوف یا روانکاو یا ... هر چیز دیگه ی بزرگی محروم شدید. به هر حال 25 سال زمان غیر قابل جبرانی است.
این نامه را در جیب پیراهنش پیدا کردند.
۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه
20 ساعت خواب و ژیژک و کتاب بروس فینک
می خواهم از همه ی علاقه مندان به روان کاوی عذر خواهی کنم چون روند ترجمه ی کتاب فینک خیلی کند پیش می رود و ممکن است هیچ گاه ترجمه نشود که خیلی اهمیتی هم ندارد ولی خوب به قول سارتر اخلاق زاده ی هر لحظه است. و در این لحظه این عذر خواهی اخلاق بود اما در این یکی لحظه - یعنی شاید یک ثانیه بعد - دیگر اخلاق نیست، حتی ضد اخلاق شده به نظرو اما حذفش نمی کنم تا به عنوان یک سند تاریخی بماند و بعدا فلان کس نگوید که فلانی خود سانسوری می کرد.
از طرفی دنبال آدرس یا تلفنی از ژیژک هستم. می خواهم یک معامله با او بکنم. من به او لهجه ی آمریکایی کالیفرنیا را یاد می دهم و او به من روانکاوی و فلسفه. فکر می کنم قبول نکند. به هر حال انسان های بزرگ هم در زندگی اشتباه می کنند.
۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه
مقوله ی حرام زادگی
۱۳۸۷ مهر ۱۶, سهشنبه
کلمه
- این را دوستم گفت -
و به یقین او کتاب مقدس را نوشته است
اما کلمه همیشه زیبا نیست.
۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه
راه
در هیچ جا نیستم. تنها در جاده ای قدم می زنم که آخرش معلوم نیست. نمی دانم از کجا می آیم، این راه به کجا ختم می شود. زمان از دستم در رفته است، نمی دانم چقدر وقت است راه می روم. خسته ام. پاهایم درد می کنند. امیدی به رسیدن به جایی ندارم. شاید یک قهوه خانه یا کاروان سرا نهایتن. به هر حال همین که منتظر چیزی نیستم خودش مسئله را بی اهمیت می کند.

