۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

در انتظار مرگ

شعری درون من
نم می کشد به خون
خوابم نمی برد
مرگم نمی رسد
در بستر جنون.


1 آذر 87

باز هم یکشنبه ی غمگین -موسیقی متن-

فیلم یکشنبه ی غمگین یکی از زیباترین فیلم هایی است که دیده ام. با دیدنش سرشار از آزادی و انسانیت می شوم. تهی از مالکیت. حتی مالکیت افراد و اشیایی که عرف و قانون مرا مالک آن ها می دانند. در کنار مفاهیم زیبای فیلم، این اثر واقعا خوش ساخت است. و البته موسیقی آن (که فیلم در مورد آن ساخته شده) شاهکار بی بدیلی ست. خواستم همه ی اجرا های آهنگ یکشنبه ی غمگین را گردآوری کنم که با دیدن لیست ویکیپدیا جا خوردم. از 1935 تا اکنون بیش از 50 بار این آهنگ توسط افراد مختلف بازخوانی شده. فهرست دیگری این تعداد را 79 می داند. به هر روی با سختی بسیار توانستم موسیقی متن فیلم (Original Sound Track) را بدست بیارم و آپلود کنم. اگر چیز تازه ای پیدا کردم در پست های بعدی قرار می دهم. فعلا این 17 آهنگ را دانلود کنید و لذت ببرید. لطفا خودکشی نکنید.

01Gloomy Sunday OST - Intro.mp3
02 Szomoru Vasarnap (Orchester) - Gloomy Sunday.mp3
03 Heather Nova - Gloomy Sunday.mp3
04 Gloomy Sunday OST - Andr_s Spielt.mp3
05 Gloomy Sunday OST - Andr_s Und Ilona.mp3
06 Gloomy Sunday OST - Ilona's Lied.mp3
07 Marianne Faithfull - Gloomy Sunday.mp3
08 Szomoru Vasarnap (Medley) - Gloomy Sunday.mp3
09 Gloomy Sunday OST - Dreisamkeit.mp3
10 Erika Marozs_n - Gloomy Sunday.mp3
11 Gloomy Sunday OST - Abschied.mp3
12 Gyorgi Selmeczy - Immer Nur Trinken.mp3
13 Elvis Costello - Gloomy Sunday.mp3
14 Gloomy Sunday OST - Lazl_ In Gefahr.mp3
15 Gloomy Sunday OST - Ilona's Gel_bnis.mp3
16 Erika Marozs_n & Dag Lauveland - Down In Budapest.mp3
17 Ben Becker - Das Lied Vom Traurigen Sonntag.mp3

Password: www.1humanus.blogspot.com


مطلبی در همین زمینه از رادیو زمانه:

«يکشنبه غمگين»: نغمه‌ای برای خودکشی

ارشيا آرمان


«رزو سرس» (Rezso Seress) پيانيست مجار

در اروپای پيش از جنگ جهانی دوم و در دورانی که مرز بين کشورهاى اين قاره هنوز کم‌رنگ بود، هنرمندان بسياری از شهری به شهر ديگر می‌کوچيدند.

اين آوارگی هنرمندانه، سنتی رمانتيک بود. بر طبق اين سنت به‌جا مانده از عهد رمانتيک‌ها، هنرمند خود را تنها وقف کارش می‌کرد و چيزهای ديگر، مثل زندگی خانوادگی، شغل يا حتی وطن را چندان جدی نمی‌گرفت.

يکی از اين هنرمندان خانه به دوش «رزو سرس» (Rezso Seress) پيانيست مجار بود که به اميد آهنگ‌ساز حرفه‌ای شدن، مدت‌ها در شهرهای مختلف اروپا سرگردان بود؛ تا اين‌که سرانجام در سال ۱۹۳۳ به او پيشنهاد شد تا بر روی شعری از دوستش، «لازلو ژاور»، آهنگ بگذارد.

با اين پيشنهاد، نوازنده جوان مطمئن شد که بالاخره بخت راه خانه‌ی او را هم پيدا کرده است و ديگر لازم نيست که با نوازندگی شکم خود را سير کند.

يک سال پيش از آن، معشوقه‌اش او را به‌خاطر همين فقر و دربه‌دری ترک کرده بود. دخترک از او خواسته بود تا دست از رؤيای آهنگ‌سازی بردارد و شغل نان و آب‌داری پيدا کند. اما سرس نتوانسته بود بر وسوسه‌ی موسیقی ساختن پيروز شود؛ تا بالاخره معشوقه جمله‌ی معروف همه‌ی زن‌ها را به او گفته بود: «بين من و رؤيایت يکی را انتخاب کن.» چند روز بعد سرس در پاريس تنها شده بود.

يک سال پس از حادثه‌ی پاريس، سرس هنوز هم به معشوقه‌اش فکر می‌کرد. معروف است که وقتی او خواست تا برای شعر لازلو ژاور آهنگ بسازد، پشت پيانو نشست و بالای دفترچه نت نوشت: «تقديم به معشوقه قهرکرده‌ام» بعد شعر دوستش را چند بار خواند.

نام شعر «يکشنبه غمگين» بود. سرس، از پنجره به آسمان ابری بوداپست در آن غروب يکشنبه نگاه کرد و گفت: به راستی چه يکشنبه غمگينی.

او با خود عهد کرد تا آهنگی بسازد که به غم‌ناکی غروب‌های يکشنبه باشد.

«يکشنبه غمگين» تا سه سال پس از آن شنونده چندانی پيدا نکرد. اولين بار، اين مأموران اداره پليس بوداپست بودند که در فوريه ۱۹۳۶ و هنگام تحقيق روی پرونده خودکشی کفاشی به نام «جوزف کلر» به قدرت اين آهنگ پی بردند.

آن‌ها متوجه شدند که آن مرحوم به جای وصيت‌نامه يا متنی که دليل خودکشی‌اش را توضيح دهد، تنها کاغذی با چند بيت شعر از ترانه‌ای گمنام از خود به‌جا گذارده است. هيچ کدام از پليس‌ها تا آن لحظه نام ترانه «يکشنبه غمگين» را نشنيده بود.

آن‌ها گمان کردند که اين ترانه برای جوزف کلر، خاطره‌ای شخصی را تداعی می‌کرده است. اندکی بعد، مردان قانون به اشتباه‌شان پی بردند.

پس از مرگ جوزف کلر، خودکشی‌های ديگری در مجارستان اتفاق افتاد که در تمام آن‌ها طنين «يکشنبه غمگين» شنيده می‌شد. بعضی از درگذشتگان، شعر اين ترانه را به‌جای وصيت‌نامه از خود باقی گذارده و بعضی‌ها نيز پيش از مرگ به تأثير اين آهنگ بر تصميم‌شان به خودکشی اشاره کرده بودند.

اوایل تصور می‌شد که استفاده از متن يک شعر واحد در آخرين يادداشت پيش از خودکشی، بيشتر پيروی از نوعی مد جديد باشد تا مسأله‌ای جدی. اما کم‌کم خبرها عجيب و غريب‌تر از آن شد که بتوان کل داستان را به گردن چند بورژوای شکم‌سير انداخت که حتی خودکشی کردن‌شان هم ادا و اطوار دارد.

برای مثال، خبر رسيد که دو نفر در دو شهر مختلف و بدون آن‌که از همديگر باخبر باشند، از نوازندگان کولی خواسته بودند تا «يکشنبه غمگين» را ـ که اينک مشهور شده بود ـ برايشان بنوازند و سپس خود را خلاص کرده بودند.

روزنامه‌ها نوشتند که مردی از دسته ارکستر يک کلوب شبانه می‌خواهد تا اين آهنگ را برايش بزند و سپس جلوی در کلوپ به‌صورت خود شليک می‌کند.

ماهي‌گيران مجار می‌گفتند که هر چند گاه يک بار، بدن بي‌جانی را از دانوب بالا می‌کشند که با انگشت‌های به‌هم چفت‌شده‌اش کاغذی را چنگ زده و هميشه در تکه‌هايی از کاغذ که در مشت جنازه از آب محفوظ مانده است، ابياتی از «يکشنبه غمگين» را پيدا می‌کنند.

از آن جا که شعر اين ترانه درباره عشقی ناکام سروده شده و آهنگ‌ساز نيز اثر خود را به معشوقه گريخته‌اش تقديم کرده بود، همه در ابتدا گمان می‌کردند «يکشنبه غمگين» آهنگ مخصوص عشاق شکست‌خورده است.

اين شعر پرسوز و گداز از زبان مردی سروده شده که پس از قهر کردن معشوقه‌اش، خود را می‌کشد؛ ولی بعد از مرگ، هم‌چنان آرزو دارد تا زيبارو دوباره به ديدنش بيايد:


نت موسیقی آهنگ یکشنبه غمگین

يکشنبه به سراغم بيا
ازچشمان باز من در تابوت نترس
چشم‌هايم را نبستم تا يک بار ديگر ببينمت

سوژه عاشقان شکست‌خورده‌ای که دسته دسته خود را می کشند، برای روزنامه‌ها جذاب بود و به آسانی دست از سرش برنمی‌داشتند؛ تا روزی که ماهي‌گيران، جنازه دختری ۱۴ ساله را ازعمق آبی دانوب بيرون کشيدند که مثل هميشه در مشتش کاغذی پنهان بود. اما اين‌بار، به‌خلاف هميشه، اطرافيان دخترک گواهی دادند که او هرگز عاشق نشده است.

اندکی بعد نیز پيرمردی ۸۰ ساله خود را از طبقه هفدهم ساختمانی به پايين پرت کرد. شاهدان گفتند که او موقع پريدن «يکشنبه غمگين» را می‌خوانده است. آن‌ها گفتند که پيرمرد تا لحظه آخر به خواندن ادامه داد و صدايش تنها زمانی قطع شد که مغزش روی زمين پاشيد.

می‌توان باور کرد که دختری عشق خود را از اطرافيان‌اش پنهان کند يا حتی پيرمردی در ۸۰ سالگی عاشق شود، اما تصور بيرون پريدن عاشق ۸۰ ساله از پنجره به خاطر بی‌وفايی يار، چنان مضحک است که همه پذيرفتند نمی‌توان تمام خودکشی‌ها را به گردن شکست‌های عشقی انداخت. «يکشنبه غمگين» برای همه غمگين بود؛ حتی کسانی که عاشق نبودند.

با مشهور شدن آهنگ در اروپا، خودکشی‌های مرتبط با آن نيز به خارج از مرزهای مجارستان سرايت کرد.

در شهرهای مختلف اروپا کسانی پيش از اقدام به انتحار، وصيت کردند که در مجلس خاک‌سپاری‌شان «يکشنبه غمگين» ـ که اکنون آهنگِ خودکشی مجار خوانده می‌شد ـ نواخته شود.

روزنامه‌های عامه‌پسند درباره تأثير اين آهنگ بر مغز انسان افسانه‌ها گفتند. حتی بعضی‌ها مدعی شدند که اگر آهنگ را پيش از خواب گوش دهيد، تا سپيده صبح کابوس خواهيد ديد.

در ميان اخبار راست و دروغی که از تأثير اين نغمه به گوش می‌رسيد، دو حادثه واقعی سر و صدای بيشتری به پا کرد.

اولی در شهر رم اتفاق افتاد. پسربچه‌ای با شنيدن آهنگ از نوازنده‌ای دوره‌گرد، دوچرخه‌اش را کنار رودخانه پارک کرد؛ کل پول‌های جيبش را به دوره‌گرد بخشيد و خود را از روی پل به آب انداخت.

در حادثه دوم در شمال لندن، همسايه‌های وحشت‌زده‌ی زنی از پليس خواستند تا درخانه او را بشکند و وارد منزلش شود؛ زيرا مدت چند ساعت بوده که صدای آهنگِ خودکشی مجار به طور مداوم از خانه او شنيده می‌شده است.

وقتی پليس‌ها در را شکستند، با جنازه زنی مواجه شدند که گرامافون بالای سرش روی وضعيت «تکرار مداوم» تنظيم شده بود.

کسی هرگز نفهميد که آيا او پيش از مرگ به مدت چند ساعت به اين ترانه گوش می‌داده يا اين‌که با پيش‌بينی حضور همسايگان بالای سرش، خواسته است تا پيشاپيش برای خود تشييع جنازه‌ای باشکوه و آهنگين ترتيب دهد؟

به هر صورت، پزشکی قانونی علت مرگ را خودکشی با «باربيتورات» اعلام کرد.

شهرت، يا به‌عبارت بهتر بدنامی اين آهنگ به آمريکا هم رسيد. شعرش به انگليسی ترجمه شد و چند نفر آن را اجرا کردند. مشهورترين وبه احتمال زياد نخستين نسخه به زبان انگليسی با صدای «بيلی هاليدی» خوانده شده است.

او از آهنگ‌سازش خواسته بود تا ترانه را به گونه‌ای تغيير دهد که شنوندگان آمريکايی به اندازه اروپايی‌ها افسرده نشوند.

چند دهه بعد، هنگامی که «دياماندا گالاس» خواست تا روايتی وفادار به اصل را به زبان انگليسی روی صحنه اجرا کند، ماجرای تغيير دادن آهنگ را برای شنوندگانش تعريف کرده و متلکی هم نثار موسیقی عامه‌پسند کرده بود: «نخواستند شما را غمگين کنند. فکر می‌کنم موسقی پاپ با همين تصميم به دنيا آمد!»

در واقع ترس آمريکايی‌ها از افسرده شدن شنوندگان‌شان بيهوده بود. خودکشی‌ها از محدوده اروپا فراتر نرفت. اگر بخواهيم دقيق‌تر بگوييم، خودکشی‌ها تنها در اروپا و تا پيش از جنگ دوم جهانی روی داد.

هر چند که هرگز کسی رقم دقيق قربانيان را نفهميد، اما گزارش روزنامه‌های اواخر دهه ۳۰ نشان می‌دهد که خودکشی‌های مرتبط با اين آهنگ از سال ۱۹۳۶ شروع می‌شود و با شروع جنگ دوم پايان می‌پذيرد.

با اين که سال‌هاست که ديگر کسی خود را با اين نغمه نمی‌کشد، اما «يکشنبه غمگين» پس از گذشت چند دهه، هم‌چنان محبوب است. حتی «اسپيلبرگ» هم برای انتقال حس و حال آدم‌ها موقع انتقال به اردوگاه‌های آدم‌سوزی در فيلم «فهرست شيندلر» دست به دامن اين آهنگ شد.

تنها روی اينترنت می‌توان فهرستی از حداقل ۷۹ اجرای مختلف «يکشنبه غمگين» را پيدا کرد. وقتی امروز به هر کدام از اين اجراها گوش می‌کنيمٔ نه احساس غم در ما پديد می‌آيد و نه تمايلی به خودکشی. برای شنونده امروزی، اين آهنگ اثری است معمولی که با شنيدن آن به پدربزرگ‌های نازک‌دل خود می‌خندد که چگونه اين نغمه آن‌ها را طلسم کرده بود؟

بهتر است کمی متواضع باشيم. اشکال از اجدادمان نيست. طلسم اين نغمه نيز مثل طلسم قصه‌های قديمی فقط در زمان و مکانی خاص کارگر می‌افتاد: در اروپای ميان دو جنگ.

اروپای بين دو جنگ را می‌توان هم‌چون پديده‌ای منحصر به فرد بررسی کرد. مهم‌ترين خصلت اين دوران، که رد پایش در تمام آثار هنری اين عصر ديده می‌شود، اضطراب از وقوع حادثه‌ای است که هنوز اتفاق نيفتاده است.


سازنده آهنگ مشهور «يکشنبه غمگين» به زندگی خود خاتمه داد

آن‌روزها در اروپا همه چيز به‌ظاهر نويد آينده بهتری را می‌داد. جنگ اول تمام شده بود. امپراتوری‌های استعمارگر فرو پاشيده بودند و جمهوری‌های تازه‌نفس جای سلطنت‌های پوسيده و صلح به‌جای جنگ نشسته بود.

در گوشه و کنار اروپا نهضت رمانتيک يک بار ديگر قدرت می‌گرفت و نسل پس از جنگ آرمان‌های رمانتيسيسم هم‌چون صلح، زندگی بی‌ غل و غش و جهان بدون مرز را دوباره به‌ياد می‌آورد. با اين حال، اروپا هم‌چنان مضطرب بود.

«هرمان هسه» زودتر از همه فهميد که در پس اين آرامش ظاهری، توفانی در راه است. او بلافاصله پس از خاتمه جنگ اول و در انتهای داستان مشهورش «دميان» از ابرهای غليظی نوشت که آسمان را پوشانده و خبر از وقوع طوفان می‌دهند.

«هسه» از قول قهرمان‌اش می‌گويد: «جهان جديدی در حال پديد آمدن است که آنانی را که به گذشته اتکا دارند، می‌ترساند ... چيز هراسناکی در راه است ... پر از خون، گلوله و بدبختی. مردان جوان به‌خاک خواهند افتاد.»

در روزهای پراميد پس از جنگ جهانی اول، حتی بدبين‌ترين آدم‌ها هم پيش‌بينی «هسه» را باور نمی‌کردند. اروپايی‌ها گمان می‌کردند که عقلانيت‌شان تمام حماقت‌های گذشته، به‌خصوص جنگ را برای ابد از بين برده است. برای بسياری از آن‌ها جنگ جهانی اول، آخرين جنگ تاريخ اروپا به شمار می‌رفت.

جهان پس از جنگ، قرار بود همان مدينه فاضله‌ای باشد که رنسانس نويدش را می‌داد. اما انگار در سطحی ناخودآگاه همه احساس می‌کردند که جنون اروپايی، درست مثل آن خون‌آشام افسانه‌ای، در تابوتش کمين می‌کشد تا در موقع مناسب دوباره زنده شود.

جای تعجب ندارد که در همين سال‌های پر التهاب پس از جنگ اول و چند سال پيش از ساخته شدن «يکشنبه غمگين» اروپايی ديگری به نام «مورنائو» افسانه خون‌آشام را به روی پرده می‌آورد. فيلم او (نوسفراتو) درباره هيولایی است که هر شب از تابوت خود بيرون می‌جهد تا قلمرو پادشاهی‌‌اش را بگستراند.

کمتر چيزی هم‌چون اولين دراکولای تاريخ سينما می‌توانست هراس اروپاييان را از ناخودآگاه دسته‌جمعی و سرکوب‌شده‌‌شان نشان دهد.

امروزه خيلی‌ها به جد معتقدند که فيلم مورنائو پيش‌بينی به راه افتادن يک جنگ ديگر در اروپا بود. جدای از فضای مضطرب فيلم با کوچه‌های پرپيچ و خم، آسمان ابری و هيولای خون‌خوار، آن‌چه که بيش از همه اين اثر را تبديل به نمادی از اروپای بين دو جنگ می‌کند، آدم‌هايی است که سايه آن‌ها از خودشان بزرگ‌تر است.

روان‌شناسان معتقدند که نه تنها تک‌تک آدم‌ها بلکه کل يک جامعه هم دارای ضمير ناخودآگاه است. اين ناخودآگاه جمعی مخزنی است از محتويات سرکوب شده و غير عقلانی آن اجتماع.

يونگ اين شياطين پنهان در ناخودآگاهی را «سايه» ناميده بود و اعتقاد داشت که هر چه جامعه‌ای بيشتر سعی کرده باشد تا سويه‌های غير منطقی خود را سرکوب کند، سايه آن قدرتمندتر و سرکش‌ترخواهد شد.

بزرگ‌تر شدن اندازه سايه آدم‌ها و اهميت پيدا کردن نقش آن درآثار مورنائو و بعضی سينماگران اروپايی هم‌عصرش نشانه‌ای از است اشباع شدن ناخودآگاه جمعی.

اروپايی‌ها از چند قرن پيش سعی کردند تا هر چه را که غير منطقی به نظر می‌آمد، از زندگی‌شان کنار بگذارند. اين‌روزها رسم شده است که اين تلاش چندصدساله را «افسون‌زدايی از جهان» بنامند.

به زبان خودمانی‌تر، «افسون‌زدايی از جهان» يعنی بايد همه اسطوره‌ها و غرايز را جايی دفن کرد تا اختيار زندگی اجتماعی به‌دست‌شان نيفتد.

اشکال کار اين‌جاست که غول‌های درونی ما در تاريکی بزرگ‌تر می‌شوند و اين همان چيزی بود که اروپايی‌ها آن را به‌طور ناخوآگاه حس می‌کردند و همين موضوع آنان را به‌وحشت می‌انداخت.

«يکشنبه غمگين» بهانه‌ای بيش نبود. خودکشی‌هايی که به آن نسبت داده شد در واقع معلول علت دیگری بود: اضطراب مردمی که احساس می‌کردند چيزی ناخوشايند از درون ناخودآگاهی‌شان در حال سر بر آوردن است و هراس از وقوع اين حادثه محتوم، جان‌شان را به لب آورده بود. درست مثل قربانيان دراکولا درفيلم مورنائو که ابتدا سايه بلند هيولا روی سرشان می‌افتاد و تازه بعد از مدتی خود او را می‌ديدند.

چند دهه بعد و هنگامی که سرس آخرين سال‌های دهه ۶۰ عمر خود را می‌گذراند، اروپای دوباره آرام شده پس از جنگ دوم، يک بارديگر وارد دورانی از اضطراب و التهاب شد. دورانی که آن را به نام انقلاب ۱۹۶۸ می‌شناسند. دورانی که از بسياری جهات به روزگار جوانی سرس شبيه بود. همان رمانتيک‌بازی‌های جوانان موبلند و گيتار به دست و آواره‌ای که می‌خواستند نظم موجود را به هم بريزند و «طرحی نو دراندازند.»

هيپی‌های دهه ۶۰ هم مثل پدربزرگ‌های رمانتيک‌شان عقلانيت اروپايی را مسخره می‌کردند و می‌خواستند با نفی عقل، جهان جديدی بسازند.

برای سرس تمام اين حمله‌ها به عقل محاسبه‌گر و تمايل به فرار از خودآگاهی، مقدمه داستانی بود که مشابه آن را يک بارشنيده بود. شايد به اين دليل بود که اندکی پس از تولد ۶۹ سالگی از پنجره آپارتمان‌اش در بوداپست پايين پرید.

ما نمی‌دانيم که او در لحظه پريدن به چه فکر می‌کرده است اما به او حق خواهيم داد اگر که بدانيم تحمل ديدن ديوانگی ديگری را در اروپا نداشته است. کسی چه می‌داند؛ شايد در لحظات آخر به حرف آن انديشمند اروپايی فکر می‌کرد که زمانی گفت: «ظهور هيتلر فريب عقل بود.»

هيچ کس هرگز دليل واقعی خودکشی سرس را نفهميد؛ اما او و يکشنبه هميشه غمگينش، مثل قهرمانان هرمان هسه يا دراکولای مورنائو، بدل به نمادهايی از روزگار پراضطرابی شدند که ناخودآگاهی بر خودآگاهی و هيجان بر عقل سايه انداخته بود. روزگاری که نمی‌توان تکرار نشدن چيزی مشابه آن را تضمين کرد.

فردای مرگ سرس، روزنامه نيويورک‌تايمز نوشت: روز گذشته «رزو سرس» سازنده آهنگ مشهور «يکشنبه غمگين» به زندگی خود خاتمه داد. ديروز يکشنبه بود.


۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

انسان و خدا در 5 بخش

1. میان این همه غوغا
انسان تنها می ماند.

2.مرگ هر انسان اشارتی است بدان که
خدا، انسان نیست
که خدا، خدا هم نیست.

3. تنها انسان می تواند تنها باشد.

4. تنها خداست که می میرد.

5. خانه ی من کجاست، خدا را
- جوابی نیامد -
حیرانی پیشه کردم
و سکنا همه در قلب تو یافتم
در قلوب همه ی انسان ها.

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

بکارتی که معنی ندارد

همه چیز به نظرم خنده دار میاد. مخصوصا چیز ها ی مقدس. آرزو می کنم روزی همه ی انسان ها از دنیایی بدون قداست بهره مند بشند. دنیای برابری و پوچی. دنیای بی قانون، بی فاشیست. دنیای بدون مالکیت.

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

پاییز در روز های دنیا راه می رود


میان این همه تاریکی
پاییز
خاکستر
و کلمات محجور
شادی تا چای عصرانه ادامه پیدا نمی کند
حتی اگر مثل روز های نخستین صدایم کنی
باید خیلی ساده باشم
که سراغ باغ را
از باد بگیرم...

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

چه کسی می داند؟ "Va Savoir","Who Knows"




- و این مرد بعد از 10 سال هنوز دنبال همسرش می گردد؟
- بله خانم.
- و آیا او می اندیشد که همسرش می تواند همان زن باشد. بدون آن که تغییر کرده باشد؟
- اگر شما بخواهید خانم.
- بعد از 10 سال همان زن؟! بدون تغییر؟! بعد از تمام آن گذشته؟ آن مرد دیوانه است! و اثباتش اینکه آن زن هرگز برنگشته است!
- اگر شما بخواهید خانم...
- اگر من بخواهم؟ بله! برای آن که از خویش فرار کنم. هیچ به خاطر نیاورم. وجودم را تهی کنم. و بدان که یک بدن و تنها یک بدن بودن... تو گویی از آن اوست که شمایلش را دوست می دارد. من دیگر خویش را احساس نمی کنم و به هیچ چیز اهمیتی نمی دهم. من دیگر نمی دانم که چگونه بزیم. یک بدن بدون نام در انتظار کسی که تسخیرش کند و البته که اگر او باید دوباره مرا خلق کند و روحی تازه در من بدمد... بگذار آن را بگیرد و خاطراتش را در آن بریزد. یک زندگی زیبای جدید... اما من چیزی جز نا امیدی نیستم دریغا...

(ترجمه ای آزاد از بخشی از فیلم)

بخش هایی از موسیقی متن زیبای این اثر را استخراج کردم. لذت ببرید.

۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

Imagine


جان اونو لنون خواننده، آهنگساز و شاعر معروف انگلیسی و از برجسته‌ترین چهره‌های دنیای موسیقی راک، در ۹ اکتبر ۱۹۴۰ در شهر لیورپول انگلیس، در خانواده‌ای از طبقه کارگر به دنیا آمد. او به جز موسیقی در زمینه‌های سیاست ، صلح , نویسندگی و بازیگری هم فعالیت داشت. لنون به عنوان یکی از بهترینهای موسیقی قرن بیستم به یاد همه مردم می‌ماند، چنانکه در نظرسنجی بی‌بی‌سی از مردم انگلستان، در سال ۲۰۰۲، مقام هشتم را در بین صد شخصیت بریتانیایی برتر تاریخ، یافت. تصور کن ترانهٔ مشهور آرمان‌شهری تصنیف‌شده و اجراشده توسط جان لنون است. در حالی که در طی این سالها نسخه‌های متفاوتی از این ترانه توسط اشخاص مختلف اجرا شده‌اند، نسخهٔ اصلی با آوازی موقرانه و صدای پیانویی مسحورکنندهٔ، کیفیت موسیقایی خود را حفظ کرده است. لنون این ترانه را ترانه‌ای «ضد مذهبی، ضد مهین‌پرستانه، ضد رسم و رسوم عرفی، ضد سرمایه‌داری» معرفی می‌کند که «به دلیل ظاهر زیبا و غلط‌انداز پذیرفته و محبوب شده است». جان لنون در ۸ دسامبر ۱۹۸۰ در نیویورک به ضرب گلوله کشته شد. (منبع نامعلوم)
Imagine in Wikipedia

Download Imagine.MP3 By John Lennon



Imagine Video Clips

1. Imagine By John Lennon
2. Imagine By Guns 'n' Roses
3.Imagine By Elton John
4. Imagine By Tracy Chapman

پسوند همه ی فایل های ویدئویی flv است. اگر قادر به تماشا کردن آن ها نیستید این برنامه را دانلود و نصب کنید.

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

من خبی همین جام!*

چند وقتی است یک چای خانه سنتی نزدیک خانه ی ما باز شده و من تقریبن هر روز آن جا می روم. با صاحب آن جا حسابی ایاق شده ایم و چند نفر از گنده لات ها به واسطه و شخصیت و صحبت هایم برایم احترام ویژه ای قائل اند. دارم به یک وجه جدید در وجودم پی می برم که مدت ها خاموش بود. عشق لاتی. با رفتار الآنم می توانم بگویم نیاز به احترام. عقده ی نیاز به احترام.
آدم های چای خانه ای یک وجه مشترک دارند. آن طوری که میل (Desire) دارند باشند - وجود و ماهیت داشته باشند- رفتار می کنند. سعی می کنم شخصیتشان را
بدون پرسیدن سوالاتی که برای روان کاوی لازم است روان کاوی کنم. جالب این که تا حالا همه ی حدس هایم درست بوده و خیلی ها را شکه کرده ام و موجب کسب احترام شده.
اما سوالی در ذهنم گه گاهی پرسه می زند: آیا روان کاوی اشخاص بدون اطلاع و اجازه ی آن ها تعرض به حریم شخصی محسوب می شود؟ منظورم از نظر حقوقی نیست. از نظر انسانی برایم مهم است که پرایوسی دیگران را زیر پا نگذارم حتی اگر آن ها نفهمند. لطفا نظر خود را بگویید.


*اصطلاحی که لات های اصفهان هنگام دعوا برای نشان دادن اعتبار و قدرت خود در یک محله استفاده می کنند.

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

آقای تبریزی! شما یک دزدید!

وارد خانه که شدم دیدم تلویزیون روشن است و صدای گرم بامداد می آید. غزلیات شمس. فکر کردم یکی از کانال های ماهواره برنامه ای در مورد بامداد پخش می کند اما یک لحظه جا خوردم!
شبکه ی 3 سیمای جمهوری اسلامی ایران. فکر کردم دارم اشتباه می کنم ولی وقتی اسم کمال تبریزی را به عنوان کارگردان روی صفحه دیدم مطمئن شدم که شبکه ی 3 ایران است.
آیا چه اتفاق؟! یعنی ممکن است بزرگ داشتی برای زنده یاد شاملو باشد؟ دولت احمدی نژاد و این کار ها؟
بدون اینکه لباس هایم را عوض کنم میخکوب نشستم جلوی تلویزیون و تا انتهای برنامه را دیدم. برنامه ای با نام "رنگ آسمان" مستندی درباره حج واعمال آن. هیچ تمایلی به دیدن این چیزها نداشتم و ندارم اما منتظر ماندم تا تیتراژ پایانی برسد.
تیتراژ پایانی رسید و هیچ نام و نشانی از احمد شاملو نبود.
آقای تبریزی، من شما و کارهایتان را از دیرباز می شناسم. از آن ها متاثر شده بودم. در ذهن من بسیار قابل احترام بودید. من تصور می کردم شما شخصیتی عرفانی داشته باشید. می پنداشتم آن افتضاح تحریف زندگی نامه ی شهریار را تنها قلبا و احساسا انجام داده اید. اما در این لحظه شما برای من از یک دله دزد خیابانی هم پست ترید.
چه فرق می کرد؟ اگر شبانه وارد خانه ی آیدا می شدید و چندی دست نوشته های بامداد را می دزدیدید حتی شرافتش بیشتر بود. امثال شما چون زالو بر پیکره ی غول های زیبای فرهنگ و ادب این مرز و بوم افتاده اید و خونشان را می مکید و آنچه پس می دهید چرک آبه ای تهوع آور است.
شما حتی به همان اصلوب های ارزش مند آیین خود هم بی اعتقادید - اگر آیینی داشته باشید - حلال و حرام را می گویم! شاید هم لقمه ی چربی بوده و بعدش توبه ای و آب کشی دهانی و ...
آقای کمال تبریزی! من به شما اتهام دزدی می زنم! دزدی از زبان و فرهنگ فارسی و نه تنها بامداد.
اما من خیالم سخت راحت است که از پوزه ی سگ دریا نجس نمی شود.

لالنجک

دارم فکر می کنم اگه یه روز یه خاور یا وانت بخرم پشتش می نویسم یا ضامن نارنجک.

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

Overdose

تازه فهمیدم - بعد از ربع قرن زندگی - که از چه چیزهایی لذت واقعا لذت می برم. تازه فهمیدم چه تیپ آدمی هستم. به درد چه کاری می خورم. تازه فهمیدم که که اصلا متعهد نیستم و این همه سال ادای آدم های متعهد را در می آوردم. که مسئولیت پذیر نیستم. که خیلی بیش از حد بی تفاوتم. که خیلی سرد و بی احساسم. که از مصرف تمام مخدر ها لذت می برم و از خواندن و نوشتن.
تازه فهمیدم باید زیاد فیلم ببینم و زیاد موسیقی گوش بدم. 25 سال عمرم فنا شده و جالب این جاست فقط من بازنده ی این جریان نیستم. همه ی شما هم از داشتن یک روشنفکر یا منتقد یا فیلسوف یا روانکاو یا ... هر چیز دیگه ی بزرگی محروم شدید. به هر حال 25 سال زمان غیر قابل جبرانی است.

این نامه را در جیب پیراهنش پیدا کردند.

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

20 ساعت خواب و ژیژک و کتاب بروس فینک

زمان بندی خوابم به شدت به هم ریخته است. بدون هیچ مشکلی می توانم 3 روز بیدار باشم اما وقتی بخوابم بدون هیچ مشکلی 20 ساعت می خوابم. شاید به خاطر دارو های جدیدم باشد. به هر حال چون فرقی در زندگی ام ایجاد نمی کند برایم اهمیتی هم ندارد چه اگر فرقی هم ایجاد می کرد باز هم بی اهمیت بود. تنها چیزی که فکر می کنم این روز ها برایم اهمیت حیاتی دارد اتاقم است. کتاب بروس فینک در مورد روان کاوی و مستند ژیژک در باره سینما و بقیه ی فیلم ها و کتاب ها. از اتاقم بیرون نمی روم مگر برای بعضی کلاس های دانشگاه و خوردن یک فنجان قهوه با یک دوست یا دود کردن یک نخ ماریئونا یا سیگار معمولی. چهارشنبه روانکاوم را می بینم ولی الان حتی اگر در حالت احتضار روحی هم باشم به او دسترسی نخواهم داشت. کما اینکه چند روز پیش برای اولین بار در عمرم دچار تشنج شدم. بگذریم که خیلی لذت بردم و حدس می زنم مدتش کوتاه بود و می دانستم از عوارض دارو هاست ولی دوست داشتم با روانکاوم حرف می زدم. هر چند شاید به زودی تصمیم بگیرم او را عوض کنم ولی در حال حاضر روان کاو من اوست. اگر بخواهد کلی گویی و نصیحت کردنش را ادامه دهد حنما عوضش می کنم. ولی دوست دارم پیش از آن عکسی از او داشته باشم تا فراموشش نکنم. شاید او هم مثل منشی هیتلر پس از مرگ من اصرار بزرگی را برای جهانیان افشا کند.
می خواهم از همه ی علاقه مندان به روان کاوی عذر خواهی کنم چون روند ترجمه ی کتاب فینک خیلی کند پیش می رود و ممکن است هیچ گاه ترجمه نشود که خیلی اهمیتی هم ندارد ولی خوب به قول سارتر اخلاق زاده ی هر لحظه است. و در این لحظه این عذر خواهی اخلاق بود اما در این یکی لحظه - یعنی شاید یک ثانیه بعد - دیگر اخلاق نیست، حتی ضد اخلاق شده به نظرو اما حذفش نمی کنم تا به عنوان یک سند تاریخی بماند و بعدا فلان کس نگوید که فلانی خود سانسوری می کرد.
از طرفی دنبال آدرس یا تلفنی از ژیژک هستم. می خواهم یک معامله با او بکنم. من به او لهجه ی آمریکایی کالیفرنیا را یاد می دهم و او به من روانکاوی و فلسفه. فکر می کنم قبول نکند. به هر حال انسان های بزرگ هم در زندگی اشتباه می کنند.

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

مقوله ی حرام زادگی

هیچ کس نمی تواند مطلقا ادعا کند که حلال زاده است مگر اینکه با آزمایش دی.ان.ای آن را اثبات کند.

۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه

راه


در هیچ جا نیستم. تنها در جاده ای قدم می زنم که آخرش معلوم نیست. نمی دانم از کجا می آیم، این راه به کجا ختم می شود. زمان از دستم در رفته است، نمی دانم چقدر وقت است راه می روم. خسته ام. پاهایم درد می کنند. امیدی به رسیدن به جایی ندارم. شاید یک قهوه خانه یا کاروان سرا نهایتن. به هر حال همین که منتظر چیزی نیستم خودش مسئله را بی اهمیت می کند.

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

با ران


باران بر ران باریک تو می بارد
من نم می کشم بوی نا را
ناراحتم از این که سقف خیس شده
و پنجره تمیز
میز ایوانمان دیگر برای چای عصرانه بسیار خسته است
من خیس می شوم
و سقف و پنجره با میز ایوانمان
- که پایه هایش ران های توست-
کنار شومینه
خشک می شوید
خشک می شوید.


ابیانه



۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

پزشک بی اعتقاد


در جستجوی پزشکی ملحد هستم. یک پزشک لاییک که هیچ فانتزی کوچکی حتی در ذهنش نباشد. پزشکی که منتظر بارش باران لطف خداوند بر سر بیمارانش نباشد. یا از آن ها نخواهد با توکل و ایمان شفا بیابند. پزشکی که هر روز ساعتی چند صرف به روز رسانی معلوماتش کند. پزشکی که انسانیت و انسان را تنها موضوع اصیل بداند. پزشکی که درآمد اقتصادی برایش وسیله باشد. که همه ی بیمارانش را اعضای خانواده و عزیزانش بپندارد. که...
اگر چنین پزشکی بیابم یقین دارم که خوب خوب می شوم.

- یاد داشت های یک بیمار چند ساله- (زیر ویرایش)
سیاوش


۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

Post birthday trauma


نه انسانی زاده شد
نه زیستنی تن به شادی داد
صحبت از قهوه و چای و کیک و سیگار بود
مستی از بوی تن تو، بوی خوب عرق تازه بر پیشانی ات
که نمی گذاشت نقاشی ناخن هایت خشک شود.
ما دو تن بودیم
تن ها چندین
و نشاط را به اندازه ی بشقاب کوچک کیک هامان
هر یک قسمتی
سهیم شدیم.
باری بهار دیگر عمرم شروع شد
با تو و عشق گرم تابستانی ات
و این سوال سپید سرد
که چرا بعد از این نوروز
همیشه پاییز می دمد.

۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

زادروزم

بی تردید غم ناک ترین روز سال برای من زادروزم است. از کودکی به یاد دارم که هر سال در چنین روزی بسیار گریان بودم.
امسال ساره از تهران با همه ی سختی و محدودیت هایش آمده تا کنارم باشد. دوستش دارم. نه فقط به خاطر این کارش که این حرکت او علاقه ام را صد چندان کرده است .
...
من در آستانه ی 24 سالگی بسیار خسته و ملولم.

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

مرثیه تنهایی و افسردگی


وقتی که می روی
خاطراتم را به جا بگذار
بر روی ساقه ی شکسته ی تک درختی پیر
من تنها زاده شدم
بسان گردو بنی که از ظلمات عزلت.

درخت گردوی پیر راز آن روز تو را فاش کرد
مرا تنها بگذار
من امسال با درختان شکوفه داده ام
چند ماه دیگر میوه دارم
پس سزاوارم که بمانم
که تبر بر تنه ی ترم نخورد
و سکوت
که من از آن هر لحظه ام رویشی هزار باره است.

وقتی که می روی مرا یاد کن
من به یاد زنده ام
ور نه بعد از مرگ در هیچ کجا هیچ خبری نیست.

میوه هایم که بگندند
ساقه ام که خشک شود
سایه ام که بگریزد
پرندگانم که آشیانه برچینند

یادم که باد ببرد
تو که بگذری و مرا نشناسی

گو هرگز نزیسته بودم
گو هر گز نمرده ام.


-


فکر نمی کردم اینقدر راحت مست بشم. حالا می تونم تصمیم بگیرم.
شوهر خاله ام که مرد ، اونم روز تولدش، منم آرزو کردم کاش روز تولدم بمیرم. خیلی سخت نیست. مردن را می گم. یه ثانیه است.
کافیه مست باشی. بعد فحش بدی به خواهر و مادر خودت.
کسی خوب نیست. باید اینجا باشی تا بفهمی کسی خوب نیست. وقتی کسی کمکت نمی کنه تایپ کنی. وقتی همه چیز سخت می شه. حتی تلفن زدن به اون کسی که دوستش داری .
خوب حالت بده. شاید اصلا نباید هیچ کاری بکنی. ولی حالا شجاعی. می خوای یه کاری بکنی .
نمی دونم گفتم دوست دارم روز تولدم بمیرم یا نه.
فشار افسردگی...
اگه این لیوان رو بخورم اونوقت همه چیز رو فراموش می کنم.
به من می گن آقای مست.
من گریه می کنم.
من گریه می کنم.
من متلاشی می شم اما بی صداست.
ساره
عزیزم
صدای تکه تکه شدن من را نمی شنوی؟
...

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

فردیت


در کنار هم بودن
باری، مصیبتی است
که بار گرانش را به تامل لحظاتی نه چندان دراز
تحمل نشاید.


۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

ما گرسنه ایم


دیروز که گویا روز جهانی شربت و شیرینی و عرعر بود من در جاده ی تهران - اصفهان مشغول رانندگی بودم. قبل از اینکه به اصفهان برسم برای کاری راهم را به سمت نجف آباد (واقع در 30 کیلومتری اصفهان) کج کردم. در راه جایی را نورباران کرده بودند و شربت می دادند.
صدای ترمز گوش خراشی آمد. نگاه کردم و دیدم یک پراید برای گرفتن شربت دقیقا در لین سبقت ترمز کرده است. ثانیه ای نگذشت تا صدای ترمز بعدی بیاید و بعدش صدای آهن.


۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

دیالوگ آخر شب


زن: عزیزم! نمی خوای امشب منو ... ؟
مرد: عزیزم! اسهالم هنوز خوب نشده. ممکنه حین کار برینم بهت.

در گرمابه


گرمابه از جمله مکان هایی ست که من به نهایت در آن احساس اختفا می کنم. زیر دوش می روم و مدتی دراز گریه می کنم. نمی فهمم چقدر اشک می ریزم اما احساس می کنم از چشم هایم می شاشم.
در خلوت گرمابه، عریان، انگار در برابر خودم - خود بزرگ - بی هیچ نقابی محاکمه می شوم. اما محاکمه خیلی زود تمام می شود. حالا باید از این اختفا و عریانی و آن همه مواد لیز کننده استفاده ای بهینه کرد.
گرمابه ی ما وان ندارد. حتمن پدر و مادرم فکر کرده اند وان مال کفار است، یا نجاست را خوب پاک نمی کند.
اشکالی ندارد. من گرمابه های وان دار زیادی سراغ دارم که صاحبانشان انسان های مهربانی هستند که کمک به هم نوع را بزرگ ترین رسالت خود می دانند.
نکته ی عجیبی که ذهنم را خیلی مشغول می کند این است که در گرمابه ی ما یک دوش دستی مرغوب هست. در حالی که جز مادرم که به تحقیق ده سالی از یائسگی اش می گذرد مونث دیگری در خانه ی ما زندگی نمی کند. احتمال می دهم این یک حرکت فمینیستی بوده برای میهمان های مونث. اگر این طور بوده باشد باید گفت پدر و مادر هم روشن فکر و هم آشنا به مسائل جنسی زنان هستند.

حرام زادگی


مقوله ی حرام زادگی را می توان در زمینه هایی غیر از شرع و حقوق بررسی کرد.

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

روزگار ترش


Download (2.93MB)

7

برای من هم سخت است. این شرایط ویژه من را نه از تو و نه از هیچ کس دیگه توقع ندارم که بفهمد:

1. به این شیشه ی ویسکی نگاه می کنم و دلواپسم کی تمام می شود. وقتی تمام شد چه کنم؟ شاید از داروخانه الکل بگیرم و با دلستر بخورم. این دختر داروخانه چی هر بار بد جوری با من لاس می زند. یک بار که داشت زیاده روی می کرد بهش گفتم که من متاهلم. خندید و گفت:"از حلقه ت فهمیدم. از نظر من مشکلی نیست." من گفتم اما از نظر من و زنم ممکنه مشکلی باشه.

به فارسی جواب داد:"We won't make it that serious."

من هم خوشحال شدم. به من گفت همین جوری از من خوشش می آید.

- هر دارو مارویی خواستی بیا پیش خودم.

2. زنم مدام زنگ می زند. من حالم خوب نیست و در تختم خواب و بیدارم. پس از چندی گله گذاری از زنگ نزدنم خوابیدن من را حسابی از شیوه ای غیر علمی نقد می کند. از دستم خسته شده است. با خودش فکر می کند:" عجب گُهی خوردم با این مرتیکه ازدواج کردما!"

- چرا هیچ کاری نمی کنی؟ همش خوابی!

3. وقت گرفتن از روانکاو های دکتر صنعتی خیلی سخت است. فقط از ساعت 4 تا 8 بعدازظهر باید زنگ زد. هم من و هم زنم فراموش کاریم. یکبار هم که من رفتم خانم دکتر (فامیلش یادم نیست) به من گفت باید فلوکسیتین بخورم. گفتم روی من بی اثر است. گفت پس اُکسکاربازپام بخور. من هم خوردم. یادم رفت بپرسم من اومدم این جا روانکاوی بشم نه دارو درمانی. شاید حالم خیلی وخیم بوده. با خودم فکر می کنم اگر فروید زنده بود به هر فلاکتی که بود می رفتم پیشش.

4. زنگ زدم به دوست دکترم.

- سلام! من فلانی ام آقای دکتر. شناختی؟

- به! سلام! چطوری؟

- حالم خیلی بده. یه اره تا نصفه رفته تو ماتحتم.

- ها ها ها! (با صدای بلند می خندد) خب، حالا جدی بگو ببینم مشکلت چیه؟

- شوخی نمی کنم. یه اره ...

- ای بابا! اونا که گفتی... می گم مشک...

- باور کن واقعن این اتفاق افتاده.

- چی؟ چطوری؟

- نمی دونم. سریع خودت را برسون. خون ریزیم شدیده. من خونم.

وارد خانه می شود. مادر او را راهنمایی می کند. با دیدن من که به پشت خوابیدم و اره ی مربوطه یکه می خورد. تلفنش را در می آورد و شماره ای را می گیرد:

- سلام فلانی. آقا یه مورد اورژانسیه. جراحی مقعد.

- ...

- نه مذکره.

- ...

- یه اره ی بزرگ.

- ...

- باور کن. جدی می گم. خونریزی شدیده.

- ...

- نمی دونم. خودشم نمی دونه. ببین من الان زنگ می زنم بیمارستان فلان می گم اتاق عمل را آماده کنم. تو هم سریع خودتو برسون.

- ...

- باشه. باشه. خدافظ.

بعد زنگ می زند به همان بیمارستان مذکور برای هماهنگی اتاق عمل و فرستادن آمبولانس. تا برسد با من کلامی حرف بزند من از شدت خونریزی از هوش رفته ام.

5. تقریبن همه از وضعیت من با خبر شده اند. هر کس به نحوی می خواهد مرا دل داری دهد. یکی گل می فرستد. آن یکی شیرینی. دوستان ادیبم شعر های زیبایی برایم فرستادند:

" به ما تحت پاره ات قسم

که تو جهان را نه از دریچه ی کوچک چشم

که از سوراخی بزرگ تر نفس می کشی."

6. به تازگی فهمیده ام که شیر و شکر طعم قهوه را خراب می کنند. اضافه بر این تلخی سگ کش یک قهوه ی غلیظ تحمل شرایط را برایم آسان تر می کند. یک جور حس مازوخیستی باید باشد به گمانم.

7. سلیقه ام در موسیقی کم نظیر است. Mix های من اصلن معروف نیستند. اما خب شاید هنوز کشف نشده باشم. حداقل نگران این یک مورد نیستم.

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

درد تنهایی


در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند...

صادق هدایت- بوف کور

TV mania



۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه

رویای خودکشی یا من می خواستم بشریت را نجات دهم


دیشب خواب دیدم که در جای نامعلومی هستم و یکی از جنایتکاران بزرگ جنگی روبه رویم بود. به یقین می دانستم که او بسیار به انسان و انسانیت خیانت کرده و قصد دارد در مقیاس بزرگ تر به رفتارش ادامه دهد. هفت تیری در دست خودم یافتم و اراده کردم که او را بکشم. وقتی به طرفش نشانه رفتم خودم را در برابر یک آیینه دیدم در حالی که هفت تیر را روی شقیقه ام گذاشته بودم. به شدت ترسیدم. دو دل بودم که شلیک کنم یا نه. به مردن فکر کردم.
از خواب پریدم.

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

برخی جا های تهران


در برخی جاهای تهران هنوز انقلاب اسلامی صورت نگرفته است. مظاهر آزادی انسانی دیده می شود و خوشبختانه فاشیست ها کمتر آن را می بینند. از تهران 1386 که خسته می شوم می روم به تهران آن سال ها.

یک پرتره



۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

هراس از مرگ


بیش از هر چیزی از مرگ می ترسم. در عین حال که پایانی است بر رنج و درد و پوچی این زندگی، با آمدنش تمام رنگ ها و بو ها و مزه ها و عشق بازی ها و ... برای همیشه تکرار ناشدنی می شوند. با این همه ترجیح می دهم همه چیز تمام شود تا اینکه دوباره روز از نویی باشد و پوچی دیگری.

۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

مکان های عمومی


از مکان های عمومی بیزارم. اجبار بودن در این مکان ها خصوصا در تهران به این انزجار افزوده است. رفتار های غیر انسانی، دیالوگ های زشت و شنیع، متلک، دست درازی، گدایی، دعوا و ... از ویژگی های این نوع مکان هاست. همیشه وقتی در این مکان ها هستم احساس می کنم حریم شخصی ام خدشه دار شده است.
به هر حال خانه، رانه ی شخصی و یا هر جایی که در آن احساس آرامش، امنیت و پرایوسی بکنم را به این راحتی ها ترک نمی کنم.

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

نوشته های پیش از رفتن


برای من که تنها هدف بزرگم خدمت به بشر و بازیابی اصالت اوست چه فرقی می کند کجا باشم. منی که ذره ای ملیت و نژاد برایم مهم نیست، شاید بهتر آن است که جداسری آغاز کنم. با آرامش و امنیت بیشتر حتما به انسان بهتر کمک خواهم کرد.

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

رویای تجاوز به آن زن و دوستان مست


دیشب خواب دیدم به زنی معتاد هرویین تزریق کردم. آن هم به باسنش. بعد تلاش کردم که با او س ک س داشته باشم اما او مخلفت کرد و من هم به زور این کار را کردم. جالب اینجاست که به شدت در خواب ارگاسم شدم. - برایم این اتفاق ماه ها بود نیفتاده بود-.
بعد از آن از خانه خارج شدم. سه نفر از دوستان مذهبی را دیدم که کنار میدان ونک مست نشسته اند و هر کدام یک شیشه اسمیرنف به دست دارند و ترانه ای آلمانی را عربده می کشیدند. یکی از آنها که بالاتنه اش لخت بود عکس برهنه ای از مریم مقدس روی کمرش خال کوبی کرده بود.