رنج بردن که عادت ت بشود
درد که هر روزه باشد
تو که بی سحری روزه
زوزه می کشی
گرگ می درد ت
تو می دری
از دری بسته
به سمت دیواری بلند
باز
نیستی و نمی شوی
وقتی پتوی سرپناه سرمایت
آوار هزار زمین لرزه است.
می مانی
زنده
تا دستی تو را پس از ده ها سال بجوید
دستی بر غلاده ی سگی
و چون در هیاهوی شاد وار دیگران
دستی تکان دهی
تصویر می رود
غوغا می شود
در پس پرده ی دیروز
بسی در پی پیوند
کسی می آید
تا جهان را چنان هجا بکند
که هیچ نهیچد
و درد نپیچد.
کسی که بر پرده ی امروز
فردا را ضمان بکارتی ابدی خواهد کرد.
به لیست وبلاگ های این کنار نگاهی می کنم. بیشتر آن ها مدت هاست به روز نشده اند. سایرین دیر به دیر تازه می شوند. شاید آنانی که من می پنداشتم مشترکاتی با ایشان دارم هم به درد من دچار شده اند. درد خاموشی. بی حرفی. بی صدایی.
امسال نوروز برای من بسیار متفاوت بود. سال را نفهمیدم کی تحویل شد از شدت درد. درد پا. دردی که جسمانی بود و هست اما نمایان گر ذهنی است که می پندارد توان رفتنم نیست. یا درد کمری که همیشه با من بوده و نقل است که ارثی است اما آنچه می گوید اینست که توان به دوش کشیدن بارم نیست. بار طاقت فرسای هستی.
تنهاییم چون استخوانیست شکسته در زخم بی در کجایی و نا در زمانی.
نامه هایی بسیار نوشته ام. به اطرافیان و دیگرانی که نمی شناسم. نامه هایی که هنوز برخی صاحبان شان هنوز نخوانده اند و شاید هرگز نخوانند.
رنج کشیدم بسیار. و این رنجی است که ماناست و تلاش مذبوحانه ی من در تمام این سال ها حالا در برابرم چون ستیز یوز و کبوتر می نماید. شاید اگر تقدیر لایتغیر خود و دیگران را زودتر می پذیرفتم بهتر می بود. شاید عدم پذیرش من نیست بر آمده از همان تقدیر بود.
ولی حالا خودم را می بینم. خودی که سال ها بود از من هراس ناک مخفی می شد که من در جنگی فرجامش چون تمامی جنگ های جهان بودم با او و صد البته با خودم.
حالا منم که با تلخی با خویشتن در آشتیم و کوه دل تنگی بر دوش و سفری از گردنه های خم اندر خم و پیج اندر پیچ از پی هیچ. با پای لنگ و انبوه سنگ. توانی که به تاوان اشتباهات از کف رفت و رمقی که در تلاش های کور و مکرر گذشته مصرف شد. انگیزه ای که وقتی سرانجام سرنوشت دیگران را دید، رخت بر بست.
"آنک منم پای بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد"
و هر که را خواستم به دندان میخ صلیب از دستش بر کنم، با پا چنان بر صورتم کوبید که هوشم از سر برفت.
حالا این منم که روایت نوروز را می کنم. و روایت آغاز نو ی خویشتن را.
حالا منم که خودم هستم و خودم می ماند.
خودی که تحملش ساده نیست ولی واقعی است.
خودی که زندگیست.
خودی که تنهاست.
دیدی چه زود؟
دیدی چه زود عمری به باد رفت؟
دیدی که از ثمر این زمان مرده ی ملعون
تنها اثر به تنت آوار تازیانه ماند؟
دیدی بیاد تو که آن همه اصلحه نوشتی
قطار قطار فشنگ به نقطه ای قشنگ کردی
دیدی بیاد تو هیچ کبوتری نخواند.
دیدی که سهم تو از این هجوم درد
هرست آوار دریغ بود.
می دانم
تب داشتم
می دانم
تابستان آن سال گرم بود
مرگ بود
از جنس دست هایی که در شوره زار هم
بی اشک
بی آب
بی شک
جوانه می زدند.
می دانم
من کودکانه دویدم دنبال کاش
دنبال آه
دنبال تو.
آن شب که عاشق پروانه ها شدی
می دانی
پر وانهاده دنبال کاش دویدی.
هر دومان خوب می دانیم
انسان برای زمین است
آسمان
جای اندوه اشک بار من است
و انبوه اشک های تو.
من هم می دانم
گذار از این شب بلند
به عمر ما قد نمی دهد
من هم فهمیده ام
که هیچ رودخانه ای به دریا نمی رسد
یا در شوره زاری دور می میرد
یا در مردابی با انبوه اجساد اندوه
می دانم
تمامی راه ها، آه ها
همه به بن بست ختم می شوند
تمامی مسیر ها، سیر ها
همه از بن، بسته شده اند.
مدت هاست فهمیده ام
که پایان این زمستان
بهار نیست
هر چند تمام برف های کوچه آب شوند
و تمام پرستو ها کوچ کنند
و ما بر سر سفره هفت سین بنشینیم
با سین سلاح و سرمه و سر بر دار.
همه ی این ها را می دانم
ولی باید جواب جوانه هایی که دیریست بر شاخه انتظار می کشند را ...
در میانه ی یک واژه ی بزرگم حرفی که زیر و زبر ندارد نامم را حتی که همه دنیایم او بود و او آینه دار بود "آیند" ه را و سرسری گرفت و سر ها نگاه کرد بی بدن بودند آنانی که نبودنشان سخت است نوشتنش میان واژه ی بزرگی که که خود را ناب از حقیقت در آینه دیده اش می خواند. نبودنی که نابودم می کند در میانه ی زبان زمانی که آرزو می کنم ای کاش صدا ی تن ها، صدای من نماند ای کاش این واژه های بزرگ که اکنون خراب خانه ی من اند با گذار گیج رفتگری برای همیشه پاک شوند.
به تاریخ این کار (نوشته ی زیر را می گم!) که نگاه کردم به شدت یکه خوردم. باورم نشد که من این را حدود شش سال پیش برای ساره نوشتم. یک لحظه به خودم اومدم و با خودم گفتم به همین زودی دیر خواهد شد. و حسرت همه ی لحظاتی را می خوری که از زندگی کامی نگرفته و کام دیگری را شیرین نکرده ای.
همه ی دغدغه ام انسان بود در تمامی دقایق هر ساعت هر روز هر هفته هر ماه هر سال این مدت همه ی امیدم انسان بود زآن سان تا در این تنگنا دمی دمد در من که نای چنگ زدنم بر این ریسمان ناله ای ناجور بیش نبود.
همه آرزویم انسان بود دریغا سخت آسان بود که انسان انسان نباشد.
شادمانه در جستجوی تو رفتم و از جوی خون تو جستم جسمم سراسر تمنای تو بود و تو را نای تجسم نبود.
هرگزم فاش نشد چرا حریم حرمت را این سان شکستی که رحمت حتا به جان خود نیامد چگونه از ره، از جان پاک خویشتن گسستی دانسته ز حاصل این رمیدن که زحمت آزار دیگران باشد به ریش کردن دل ها به آه گفتن دل ها.
بر سر سفره بی نان ما حتا کمی نمک نبود. قاتق رقت باری که با هم شریک بودیم پسماند نشخوار نجاستی بود که زینتش بوی تعفن دروغ بود و طعم انزجار رجز.
دریغا، امیدم... انسان.
فسوسا... افسونت آن سان آرزوی مرا با خود برد که باخت عمرم تمام روزهای روشن در انتظار را.
با حیرت شگفتم در حسرتم هنوز که سحر کدام سوزساز بر استخوان ساق سر شده سقوط کرد که از شراره اش شعر این سان شعله می کشد.
پست قبلی موجب شد دوست عزیزی به شدت متاثر شود. شاید بسیار بودند کسانی که در طول حیات این وبلاگ از نوشته هایم سنگین دل شده باشند. کسانی که مرا دوست می داشتند. کسانی که برایشان مهم بودم. کسانی که ارتباطشان با من تنها از طریق خواندن این نوشته ها بود. و کسانی که همیشه با خود می گفتند چرا این همه ناله؟
وقتی با سارتر و کامو و نیچه آشنا شدم دنیا برایم رنگ و لعاب تازه ای یافت. منی که پیشتر خود را به دست سرنوشت وانهاده بودم دیگر تنها خود را صاحب تقدیرم می دانستم. همه چیز با فلسفه اختیارگرا ی این سه نظریه پرداز به خوبی توجیه می شد. "انسان زاده ی اراده" ، "اراده ی معطوف به قدرت" ، " مسئولیت پذیری" و ... همه و همه موجب می شدند تا من خون نشیط تازه ی بیداری در رگانم احساس کنم. مرا به خودم می آورد و من از خودم می رفتم. چیزی در درون مرا با خود می کشید. چیزی که حداقل دو دهه است از حضورش اطمینان دارم. این چیز هورمن است یا ترکیبات شیمیایی و یا مفهومی متافیزیک، نمی دانم. هر چه هست به غایت قدرتمند است. قدرت جاذبش با مالیخولیای ملایمی در هم می آمیزد و من مجبور به نیل به سوی این کهربا می شوم.
سال هاست کشمکش من و این نیروی عجیب ادامه دارد. سال ها جنگیدم - سلاحم انواع و اقسام دارو ها و تراپی ها- چه جنگی! و در نهایت، حاصل، نبردی فرساینده بود و بی برنده. هر چند پیش می آمد که هر یک از ما برای مدتی پیروز مطلق باشیم. بله! من طعم پیروزی را بارها چشیده ام و شادمانی بعد از برد را می فهمم. اما اکنون پس از بیست سال جنگ و گریز بر آنم که دمی بیاسایم. بر آنم که صلح نامه ای بنویسم. بر آنم تا جام زهر را بنوشم.
1- تعریف و تصویر ما از خوب و بد، علت قضاوت های ماست. خوب و بدی که فراموش می شود مطلقن نسبی هستند. تصویری که در آن، انسان های خوب (سعادتمند) همیشه خوشحال و خندانند و نگون بختان در چنگ تنهایی و افسردگی. خوبان از زندگی لذت می برند و بدان آن را تباه می کنند. (چون احتمالن لذت را اکثریت خوب تعریف کرده اند و البته که اقلیت بد در این چهارچوب نمی گنجند). در کنار همه ی اینها هرگز به ذهنتان خطور کرده که شاید ما همه به یک اندازه لذت و رنج ببریم.
2- همه ی فرمایشات اختیاریون درست. بله! شما با اراده و عمل خود مسیر زندگی خود را انتخاب می کنید. اما از این مقطع که بالاتر برویم، چشممان به جبری باز می شود که بر همه ی اختیارات محاط است. چیدمانی که هیچ دستی را توان بر هم زدنش نیست. جبر زاده شدن، کجا زاده شدن، از که زاده شدن! جبر تصمیمات دیگران که به تو مربوط می شوند. مثلن اگر پدر من بنا به هر دلیلی مرا پشتیبانی نمی کرد، آیا من اینجا بودم؟
3- خصیصه ی فضای مجازی، بزرگ نمایی است. حتمن این تجربه را در فیس بوک داشته اید که با گذاشتن چند عکس از میهمانی همه فکر می کنند شما هر شب عیشتان به راه است.
4- این وبلاگ برای من جای کوچکی و دنجی است برای حرف هایی که قابل گفتن نیستند. نه برای نزدیک ترین دوستان نه برای نفر جلویی در صف نانوایی. حرف هایی که فقط نوشتنی هستند. اینجا جایی است که من خود واقعی ام را می نویسم. خودی که نزدیکترینانم هم هرگز نخواهند دید. اینجا جایی است برای نوشتنی که روزی تنها سندی است که خواهم داشت برای اینکه بیاد بیاورم که چنین زمانی را زیسته بودم. اینجا جایی است که من خودم را ثبت می کنم. این وبلاگ تریبونی است تا من صدای محو ام را به گوش میلیون ها فارسی زبان و میلیارد ها انسان برسانم. اینجا می توانم نشان بدهم که من هم انسان هستم مثل همه و یگانه ام مثل هیچکس. خوانندگان اینجا می بینند که کسی شبیه یا متفاوت از آنها در کشوری به نام ایران زندگی می کند که هیچ ربطی به کشور و مردمش ندارد.
5- گذشته از همه ی اینها البته که من ناله می کنم. در این یک مورد اصلن احساس تنهایی نمی کنم. ما جماعت نالانیم. قرن هاست. و هزاران سال است که مفعول وار خود را به دست تقدیر سپرده ایم. اجدادمان وقتی هنگام کشت دیمشان دو سال پی در پی باران فراوان داشتند خود را برگزیده و سفید بخت می نامیدند و تا خشکسالی می آمد، دست بر دست می گذاشتند که تقدیر چنین است و کسی را نباید و نشاید که با مقدرات بجنگد. امروز هم وقتی با اتومبیلمان تصادف می کنیم، قضا و قدر است - و کیفیت تجهیزات ایمنی و تکنولوژی ترمز و ... که اصلن مهم نیست-
ادبیات ما مملو است از سوز و گداز. (وارد بحث های عارفانه و عاشقانه نمی شوم، ملاک من اینجا واژه و تنها واژه است) همه صد ها سال است که می نالنند. ناله جزیی از هویت ما شده. بهتر بگویم که وجود ما معلول ناله است. به عبارتی باید بگوییم:" من ناله می کنم پس هستم."
شاید یک روز من هم دیگر ننالم. چه اهمیتی دارد وقتی صدای ناله ی من فقط یک صفحه مجازی را اشغال می کند؟ چه اهمیتی دارد وقتی من به تو (دوست عزیزم) لبخند می زنم.
البته که خیلی ها دوست ندارند به مرگ فکر کنند. البته که مرگ هراس انگیز است. تلخ است. غمگین است. اگر سر من هم گرم باشد به هیچ چیز جز فردای جدیدی که در راه است فکر نمی کنم. فردایی که با خود یک عالمه خوشی خواهد آورد. فردایی که پر شده از فرصت. فردایی که یقین دارم در آرامش هستم. فردای ما، اینجا از این جنس نیست.
بی قرارم. هر جایی می روم بعد از چند دقیقه احساس می کنم وقت رفتن است. تنها یک گفتگوی کوتاه - هر چه و با هر که می خواهد باشد- آنقدر کلافه ام می کند انگار ساعت هاست کسی دارد وراجی می کند. نزدیک ترین دوستانم را هم بیشتر از چند ساعت نمی توانم تحمل کنم. بدتر از همه مشکل جدیدی است که آزاردهنده شده. خودم را هم نمی توانم تحمل کنم. باید چیزی پیدا کنم تا سرم گرم شود و به خودم فکر نکنم. با خودم فکر می کردم که در 6 ماه گذشته حتی یک بار هم نبوده که خوشحال یا ناراحت شوم. و البته که من محصول یک جامعه ی بیمارم. سرم را گرم می کنم. خودم را به هر چیزی مشغول می کنم تا گذار عمر راحت تر شود و آن امید مطلق، آن نیستی ستودنی، آن لحظه با شکوه - مرگ را می گویم - فرا برسد و راحتم کند از این کثافتی که اسمش زندگی است و فقط اسمش زندگی است.
نگاه هایمان که بر هم تنیده می شود
با تنهاییمان ... تنها
در التهاب تماسی سرشار از تب
بت تو آنگاه
هر ان بزرگ و بزرگ تر می شود
گر زبان بگشاییم به نیایش یکدیگر
رگی از احساس گشوده می شود
با عشق .. و
اندکی مرگ ... که
گرم .. به روی تن هایمان
می چکد
می چکاند
خویش را .. مارا .. آرام .
زمان نا منظم است برای لحظات هم آغوشی
و ما در گذار
از گذر گاه آه و سکوت ...
سکوتی که می ستاید .. می ستاند ..
و ما اندوه تمام شب های تن ها را ..
با حسرت جدایی و تردید
خواهیم آلود..
تا زندگی دوباره ما را از گزند بوسه ای
بزاید .. باز آید که ما نباشیم
که خاطراتمان
هنوز و همیشه
در تکرر مکرر به کرات .. تکرار شود ..
و ما را برای دمی .. شاید
جاودانه سازد
جاودانه و دچار ..
برای آن رزمنده ی گمنام مفقودالاثری که یک شب رفت برای همرزمان تشنه اش آب بیاورد و سی سال است برنگشته.
سال ها گذشته است ولی انگار همه چیز تازه است. خون تو، صدای فریادت، نعره تفنگت و نگاه گیرایت. باور نمی کنم که سی سال گذشته باشد. باور نمی کنم که تو سی سال است رفته ای برای همرزمان تشنه ات آب بیاوری و هنوز بر نگشته ای. این شهر آرام را بدون تو و بدون خروش تندروارت باور نمی کنم. خود این شهر هم نتوانسته بعد از این همه سال تو را فراموش کند. اسمت را بر سر هر گذر و معبرش گذاشته تا هر عابر سرگشته ای در این هزار توی محض، بازتاب تو را آینه ای باشد تا از تو ابدیتی بسازد. هنوز جای چسب های ضربدری را روی شیشه هایش نگه داشته. شیشه هایی که تلفظ اسمت آن ها را به لرزه می اندازد. شیشه هایی که خوب می دانند وجودشان مدیون شیشه ی عمر توست که شکست، که زندگیت چون رود بر خاک روان شد و نه تنها همرزمانت بلکه همه ی تشنگان این سی سال را سیراب کرد. هر جا که قدم گذاشته بودی، خاک قدرشناس گیاهی، گلی، درختی رویانده است.
تو هرگز گم نشدی که جهان هزار باره هر روز در امتداد شعاع چشمانت – که راه و نور را خوب می دیدند – گم شد. گمان مبر که چون همه من هم فکــــر می کنم تو دود شدی و هر ذره ات هزار پاره گشت و بر باد رفت. من یقین دارم تو هنوز آب نجسته ای برای همرزمان و غرور مردانه ات اجازه نمی دهد دست خالی بر گردی که بی تردید هر زمان که قمقمه های خالی را لبریز کنی بی درنگ به سوی سنگر می دوی و آنجا به یقین هنوز همه ی تشنگان انتظارت را می کشند.
اسم زیبایت را که پدر و مادرت به عشق روزی بر تو نهادند اگر چه برای ما میان آتش و آتش پاره گم شد، برای همه ی رود های این سرزمین رمز جاری شدن است، برای همه ی شکوفه ها شعبده ی شکفتن، برای همه ی کوه ها راز پایداری و برای همه قمقمه های خالی صدای آب.
اگر به زبان مادری تو از تو می نویسم وام دار حنجره ی مجروحت هستم. اگر نام پدرم را می دانم مدیون نام نامدار گمشده ی تو هستم و اگر به کمترین اراده آب گوارا در دهان خشکم می ریزم، به خاطر تشنگی تلخ تو و همرزمانت است.
کاش این تفنگ در دستان من که رویش تاریخ سی سال پیش حک شده، تفنگ تو باشد. تفنگی که تو را همدم بود با صدای غرش هولناکش در ســـــــکوت شب های هولناکتر. کاش این همان تفنگی باشد که تو سی سال پیش، آن شب که رفتی آب بیاوری، حمایل قمقمه های خالیت بود. تفنگی که تو تک تک فشنگ هایش را برای رسیدن به آب روانه ی قلوب سنگ های چشمه کردی. چشمه اما همه در چشم تو بود آن شب که به همرزمان تشنه و افگار گفتی می روی آب بیاوری.
کاش این قمقمه که بر کمرم می بندم یکی از همان قمقمه های تو باشد. قمقمه هایی که وقتی تو به آب برسی از پر شدن شرم خواهند کرد که سی سال تو را از سنگر دور نگاه داشته اند. قمقمه هایی که نام تو را در هر جرعه تکرار می کنند و سرشــار می شوند. قمقمه هایی که دیگر هیچ گاه خالی نمی شوند که سیل اشکشان از غم تو پیوسته به درون روان خواهد بود.
مادرت هنوز به حضورت ایمانت دارد. من نیز. همه ی چشمه ها، همه ی ابر های بارنده، همه ی رود ها و همه ی دریاهای این سرزمین به حضور تو ایمان دارند. در خانه ی تو هنوز به مادرت امید می دهد و او با چشمان خشک کم سویش، طراوت نگاه پر نور تو را هر لحظه پشت در انتظار می کشد.
تو هستی، وگر نه این همه سال همسرت به عشق چه کسی هر روز خانه را آب و جارو می کرد و تابلوی "به خانه خوش آمدی" را جلوی در دستمال می کشید؟ به پشتیبانی چه کسی غیر از تو او این همه سال استوار ایستاده است؟
مگر می شود بودن تو را انکار کرد وقتی فرزندت که هرگز تو را ندیده حرف های تو را می زند و کارهای تو را می کند؟ وقتی روز به روز به تو شبیه تر می شود؟ وقتی همه در حیرت شجاعت و درایتش می مانند و او می گوید این همه را از تو یاد گرفته است؟
من و همه ی خیابان های این شهر سی سال است که منتظریم. درخت ها هر بهار به امید بازگشت تو جوانه می زنند و ابر ها هر پاییز در ســــوگ نیامدنت می گریند. رود ها در راستای در قمقمه های تو طغیان می کنند و چشمه ها به خیال گوشه ی چشمی از تو می جوشند.
نام تو از تواضع بی حدت در میان آتش و خاکستر گم شد و مرامت – که واژگان را تاب توصیف آن نیست – از طمع بی حد ما، وقتی فراموش کردیم که تو یک شب برای جرعه ای آب در قیامت آتش پا نهادی و ما هر شب برای لقمه ای نان در برزخ تزویر و دروغ.
می دانم. همین روز هاست که برگردی. اول می روی به ســـــــــنگر و فریاد می زنی :"آب آوردم" و بعد رهسپار خانه می شوی. در گذرت اما از این شهر من شرم دارم از همه آن چیز ها که خواهی دید. چیز هایی که تو سی سال پیش برای زدودنشان کمر بستی و آخر، سر از سنگری با قمقمه های خالی درآوردی. اماناتی که وقت رفتن به دست ناتوان ما سپردی و وقت بازگشت حتی خاطره ی آنها نیز به کف اندر ما نخواهد بود. تو رفتی با یقینی استوار، ما ماندیم با گمانی سست. شاید آن روز که دوباره پا در این شهر بگذاری جز درختان و کوچه های این شهر کسی سلامت را پاسخ نگوید. شاید وقتی برگردی جز کلون در خانه ات کسی بازت نشناسد. شاید وقتی برگردی و آب متعفن جوی های این شهر را ببینی، بی درنگ باز قمقمه ای برداری و بروی در جستجوی آب. این بار برای شستن یک شهر. برای نوشیدن هزاران نفر که هیچ گاه تا کنون طعم آب گوارا را نچشیده اند. آن آب گوارایی که تو به همسنگرانت دادی. شاید مثل یاران غار به سنگرت باز گردی و برای ابد همان جا بمانی.
شاید با خودت بگویی:" عجب غباری گرفته این شهر! عجب زنگی نشسته بر آبگینه ی دل ها! می روم برایتان آب بیاورم."
اگر چنین شد من ســــــــی سال دیگر منتظرت خواهم ماند و به فرزندانم نام بی نشان تو را خواهم گفت و آنها نیز به فرزندانشان می گویند. اگر همه ی مردم این شهر فراموشت کنند، آگاه باش! من هنوز و همیشه منتظرت هستم. منتظر و تشنه.